این روزهای من...

امروز یک جوان ۲۸ ساله را دفن کردیم. همسایه بود. اما انگار نزدیکتر از این حرف ها بود. گورستان که بودیم کمی دور شدم از جمعیت و رفتم کنار قبرهای خالی. بسیار گود کنده بودند. به نظر می آمد که ۲ طبقه یا چنین چیزی بودند. بدون هیچ فکر قبلیرفتم توی قبر. انگار که یک نفر در آن پایین در گوشم زمزمه می کرد : "اسمع و افهم یا فلان بن فلان..."

 

 

پ.ن: و غايت كار آدمي مرگ است. نيكوكاري و خوي نيك بهتر تا به دو جهان سود دارد و بر دهد. و احمق كسي باشد كه دل در اين گيتي غدار فريبكار بندد و نعمت و جاه ولايت او به هيچ چيز شمرد.

تاریخ بیهقی، ابوالفضل بیهقی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آبان 1393ساعت 22:58  توسط علی  | 

من این شعر را بارها و بارها می خوانم

آسمان تار، زمین تور، خیابان تیر است

آه! این کوچه قدمگاه کدامین شیر است؟

من کجا با که قراری ابدی داشته‌ام

در تابوت تو را پنجره انگاشته‌ام 

کی کلاه از سرم افتاد‌، زمستان آمد

کی دو تا ابر بهم خورد که باران آمد

من کجا دست به یال تو زدم سنگ شدم

کی قلم دست تو افتاد که من رنگ شدم

چتر با یاد تو ساییدم و باران آمد

با تو از بادنما گفتم و طوفان آمد

آمدی نعش غزل باخته را جان بدهی

جنگل سوخته را وعده باران بدهی

هر کجا راه زدم صورت او را دیدم

در خودم چاه زدم صورت او را دیدم

نم شدی رود شدی آتش نمرود شدی

آنور قوس رصد خانه من دود شدی

ایستادی خفه شد نای بیابانی من

راه رفتی عرق افتاد به پیشانی من

خوشه انگوری و انگور نمی‌دانی چیست

مو برآشفتی و منصور نمی‌دانی چیست

تو عسل می‌خوری و زندگی‌ات شیرین است

مرگ در لانه زنبور نمی‌دانی چیست

دختر ابروی کمان‌دار ِ کمین کرده من

سرجدا کردی و ساتور نمی‌دانی چیست

دختری کفش طلا گم شده در پیرهنم

داستان‌های شما گم شده در پیرهنم

تا که شیر از شب نخجیر به من برگردد

چند آهوی رها گم شده در پیرهنم

یاوه می‌گویم و شاید که حقیقت دارد

چند وقتی است خدا گم شده در پیرهنم

من که در جنگل او طوطی سرگردانم

نسبم را به کدام آینه برگردانم

متولد شده در شعر جنینی که تویی

نابکارم چه بکارم به زمینی که تویی

برفی و کوه برای تو نشیمنگاه است

آه اگر آب شود قله نشینی که تویی

سر عقل آمده‌ام پا بگذارم بانو

سر زانوی خودم سر بگذارم بانو

من که باشم که از آغوش تو سودی ببرم

من همین بس که از آتشکده دودی ببرم

آی سرکرده ی در پرده ی تنبور به دست

چار مضراب بزن یکسره بر هر چه که هست

پل نبستم که به آغوش تو سربسپارم

پل شکستم که به رود تو قدم بگذارم

رود دریا شد و دریا به خیابان پیچید

اتوبوسی که نیامد سر میدان پیچید

زورق ساحلی‌ام‌، اسکله ی تزئینی  

دست بیرون زده از موج مرا می بینی

حدس پر حادثه‌ام‌، منظره تودرتو

آه اگر باز شود در، تو نباشی آن سو

در ولی صخره سنگ است که ویران نشود

آن که بی من چمدان بست پشیمان نشود

کفش تردید به پا کردم و راه افتادم

شادم از اینکه به این روز سیاه افتادم

بعد هر نامه زدی زیر الفبای خودت

کفش پا کردم و ... رفتی پی دنیای خودت

ساده از ماهی راهی شده‌ات می‌گذری‌؟

تور انداخته ایی آبی دریا ببری ؟

تا که بر دار نجنبم گره محکم زده‌ایی

با همان دست که فنجان مرا هم زده‌ایی

فاش می گویم و از گفته خود غمگینم

چای می نوشم و در چای تو را می‌بینم

مثل ماهی که به مرداب بیافتد گیجم

مثل قلاب که در آب بیافتد گیجم

تا که شطرج تویی مات منم کیش منم

کافه کندوی عسل، نوش تویی نیش منم

گرگ و میش است هوا گرگ منم میش تویی

ظهر غمباره‌ی طوفانی در پیش تویی

مثل ماهی که به مرداب بیافتد گیجم

مثل یک بچه که از تاب بیافتد گیجم

زن رسواگر سودازده برگرد به قبل

قبل از آنی که بیایند و بکوبند به طبل

خاک اگر پنجه به آرامش رودم بزند

یا که آتش به سراپای وجودم بزند

باد اگر بر سر گیسوی تو بدخواب شود

آب اگر دور خودش پیچد و گرداب شود

من بعید است به نزدیک شدن فکر کنم

استوایی‌تر از آنی که یخ ات آب شود

عاقبت عشق به یک خاطره می‌پیوندد

کفش می‌ساید و می‌خندد و در می‌بندد

خانه تابوتم و مبهوت، نخواهی آمد

سبدم پر شده از توت، نخواهی آمد

می‌رسی نامه بر باد، ولی بعد از مرگ

من تو را می‌برم از یاد، ولی بعد از مرگ

از : احسان افشاری

 پ . ن:

ــ دانلود دکلمه شعر با صدای شاعر

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آبان 1393ساعت 7:26  توسط علی  | 

نیزه

ستون نیزه ی تو ریسمان باریکی ست
که دست های زمین را به آسمان بدهد
به روی نیزه پریشان نموده ای شب را
چو آن شهاب که گاهی خودی نشان بدهد

مهدی رحیمی

پ.ن: مرا از مفاهیم کربلا حس عجیبی است نسبت به "نیزه"

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آبان 1393ساعت 13:46  توسط علی  | 

تصمیم

گرفته ام سنگ باشم. زمخت و بی روح! برای خارج از خانه بهترین روش زندگی همین است فکر کنم. امتحانش می کنم.
+ نوشته شده در  جمعه دوم آبان 1393ساعت 14:23  توسط علی  | 

دیشب به سیل اشک ره خواب می‌زدم

نقشی به یاد خط تو بر آب می‌زدم

ابروی یار در نظر و خرقه سوخته

جامی به یاد گوشه محراب می‌زدم

هر مرغ فکر کز سر شاخ سخن بجست

بازش ز طره تو به مضراب می‌زدم

روی نگار در نظرم جلوه می‌نمود

وز دور بوسه بر رخ مهتاب می‌زدم

چشمم به روی ساقی و گوشم به قول چنگ

فالی به چشم و گوش در این باب می‌زدم

نقش خیال روی تو تا وقت صبحدم

بر کارگاه دیده بی‌خواب می‌زدم

ساقی به صوت این غزلم کاسه می‌گرفت

می‌گفتم این سرود و می ناب می‌زدم

خوش بود وقت حافظ و فال مراد و کام

بر نام عمر و دولت احباب می زدم

حافظ

پ.ن: درد معده.

پ.ن۲: امروز مسافرم!

پ.ن۳: خرمالوهای گس رو پس دادم. خوبشو گرفتم به جاش.

پ.ن۴:یک نوشته ی بلند بالای چن ده صفحه ای داشتم. زیباترین نوشته ام بود. پاره اش کردم. داستان کودکی بر زمین مانده. پاره اش کردم. همینجوری.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آبان 1393ساعت 13:45  توسط علی  | 

فصل خرمالو

عاشق خرمالو هستم به انضمام انار. هر ۲ روز یک بار یه جعبه خرمالو می خرم و تا می تونم می خورم! اصلا پاییز و خرمالوش. یهو می بینی ۵ تا خرمالو رو ۴ قاچ کردم و عین ۲۰ تا رو خوردم. انار رو دونه نمی کنم مگر اینکه همسری، خواهری یا مادری برام دونه کنه. اول درست و حسابی با فشار دستم نرم می کنم و بعد یه سوراخ کوچولو باز می کنم و بعد آبش رو می خورم. حس فوق العاده ای داره. خیلی زیاد این کار رو انجام می دم. نه اینکه از سر شکم پرستی اینجوری با آب و تاب می گم ها نه! همینجوری این دوتا رو دوست دارم! مثل طالبی بستنی که تابستونا هر روز باید درست کنم و بخورم! دوسش دارم.فقط. معمولا تو خریدن میوه خبره هستم و پول به مال بد نمی دم اما دیشب وقتی خرمالو ها رو که به تعداد انبوه جمع بودن یکجا دیدم هول شدم و سریع یه جعبه خریدم. خوردنی فهمیدم که گس بودن و اوقات تلخی شد. وقتی نیت می کنی خرمالو ی خوب بخوری اون هم پنج شش تا و می خری و میاری و گس از آب در می آد به شدت اعصابت خورد میشه!

پ.ن: تو عمرم چنین پستی نذاشته بودم!

پ.ن ۲: از دیگر  علایق من اینه که برم زیر دوش آب گرم و همینوری اونجا وایسم. اصلا یکی از عوامل کاهش آب این مملکت خود من هستم. ولی چیکار کنم؟ باید برم زیر دوش تا حالم خوب بشه. دوست دارم صورتم به طرف جهت آب باشه و باریکه های آب بخورن به سر و صورتم. چشام رو ببندم و همینجوری بگذره زمان.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مهر 1393ساعت 8:18  توسط علی  | 

باز امروز

چندین و چند کار عقب افتاده دارم ولی همه رو بی خیال شدم. یعنی حال ندارم برای انجام دادنشون. امروز کلاس دارم و احتمالا نمی رم.اضافه کار هم نمی مونم امروز. عوضش دارم فیلم می بینم هر روز. مثل دیوانه ها تلویزیون رو هم آوردم اتاق خواب و فلش رو پر می کنم از فیلم های مختلف و می بینم. دیشب اول Limitless رو نگاه کردم. بعد هم فصل ۵ سریال Walking dead رو دانلود کردم و دیدم. شب قبلش هم باز فیلم نگاه کردم. بهترین کاری که به ذهنم می رسه همینه. کتاب هم نمی خونم. لیلی "مسیح باز مصلوب" رو تموم کرد ولی من هیچی. این سریالها هم شدن دردسر. بیش از ۲۰۰ قسمت بیست و چهار، ۸۰ قسمت فرار از زندان، ۱۲۰ قسمت لاست، ۴۰ قسمت game of thronse، فکر کنم بیش از ۱۰۰ قسمت دکستر، ۱۰۰ قسمت حدودا breaking bad ، ۴۲ قسمت Walking dead که هنوز داره پخش میشه و فرینچ و ۴۴۰۰ و  از همه بدتر این vampire و اورجینال آخرش افتضاح بود. معتاد شدم بهشون. مخصوصا اینWalking dead و game of thronse، که فوق العاده هستن و البته دکستر که متاسفانه تموم شد و بهترین سریال عمرم بود.  فیلم ها هم که هروز یکی می بینم! این ها رو شاید از روی علاقه می بینم ولی خیلی وقت ها از این بابت که می خوام فرار کنم از شرایطی که توش هستم می بینم. از مشغله ها و دویدن های که خسته م می کنن. امروز از اون روزهایی هستش که اصلا خوب نیستم. اصلا. با یکی از بچه های شرکت اساسی دعوا کردیم و اوضاع بدتر هم شد. سرماخوردگی هم که دیگه قابل گفتن نیست.

پ.ن۱: من از زندگی ام، از جانم، از مالم و گاه از آبرویم هزینه می کنم که چیزهایی را به دست آورم و آخرکار می بینی که نمی شود گاهی. چگونه می شود بی هیچ هزینه ای حاصل شود آنچه مطلوب است.

 پ.ن۲: در قیامت چون نمازها را بیارند، در ترازو نهند – و روزه ها را و صدقه ها را همچنین. اما چون محبت را بیارند، محبت در ترازو نگنجد. پس اصل محبت است. اکنون چون در خود محبت می بینی، آن را بیفزای تا افزون شود؛ چون سرمایه در خود دیدی، و آن طلب است، آن را به طلب بیفزای، که فی الحرکات برکات – و اگر نیفزایی، سرمایه از تو برود. کم از زمین نیستی: زمین را به حرکات و گردانیدن به بیل دیگرگون می گردانند، نبات می دهد؛ و چون ترک کنند، سخت می شود. پس چون در خود طلب دیدی، می آی و می رو و مگو که در این رفتن چه فایده. تو می رو، فایده خود ظاهر گردد.

فیه ما فیه- مولوی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مهر 1393ساعت 12:22  توسط علی  | 

ما

دو شاخه یک درختیم

کاش

باد از هر دو سو می وزید...

----------------------------------

کسی  به در کوبید

 

بلند شد

موهایش را مرتب کرد

در را باز کرد

 

باد بود

 

برگشت

آشفته مو

 

از : شهاب مقربین

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393ساعت 18:19  توسط علی  | 

امروز باز دیوانه هستم و نمی دانم چه مرگم شده است . از صبح دارم فقط  شعر می خوانم و پست می کنم. این پست ها را به حساب "من" نمی گذارم.

----------------------

نه به رتبۀ اول ِ کارنامه‌ات،
نه به صفحه دوم شناسنامه‌ات
من؛
به دکمۀ سوم ِ پیراهنت
حسادت می کنم ...
 
از : ایمان سمرقندی
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مهر 1393ساعت 18:45  توسط علی  | 

...

 پر کشیدیدم ،بدون پرِ زخمی با هم

عشق بازیِ دوتا کفتر زخمی با هم

 

مرگ پشت سرمان بود ،نمی دانستیم

بوسه ی آخرمان بود ،نمی دانستیم...

 

زندگی حسرت یک شادی معمولی بود

زندگی چرخش تنهایی و بی پولی بود

 

زخم ،سهم تنمان بود ،نمی ترسیدیم

زندگی دشمنمان بود ،نمی ترسیدیم

 

شعر من مزه ی خاکستر و الکل می داد

شعر، من را وسط زندگی ات هل می داد

 

شعر من بین تن زخمی مان پل می شد

بیت اول گره روسری ات شل می شد

 

بیت تا بیت فقط فاصله کم می کردی

شعر می خواندم و محکم بغلم می کردی...

 

پیِ تاراندن غم های جدیدم بودی

نگران من و موهای سپیدم بودی

 

نگران بودی ، یک مصرع غمگین بشوم

زندگی لج کند و پیرتر از این بشوم

 

نگران بودی اندوه تو خاکم بکند

نگران بودی سیگار هلاکم بکند

 

نگران بودی این فرصت ِ کم را بُکُشم

نگران بودی یک روز خودم را بُکُشم

  

بغلم کن غمِ در زخم ، شناور شده ام

بغلم کن گل بی طاقت پرپر شده ام

 

بغلم کن که جهان کوچک و غمگین نشود

بغلم کن که خدا دورتر ازاین نشود

 

مرگ را آخر هر قافیه تمرین نکنم

مردم شهر تو را ،بعد ِ تو نفرین نکنم

 

کاش این نعش به تقدیر خودش تن بدهد

کاش این شعر به من جرات مردن بدهد...

 

از : حامد ابراهیم پور

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مهر 1393ساعت 18:39  توسط علی  | 

من رودخانه ای را می شناسم

که با دریا قهر کرد

و عاشقانه

به فاضلاب ریخت

سید مهدی موسوی

-------------------------

بی خاطره، بی واژه، بی هر مشترک بودن
بیگانه ای در حسرت بیگانه ای دیگر

پرواز از ویرانه ی یک خانه ی دلگیر
ساکن شدن با بغض در ویرانه ای دیگر

سید مهدی موسوی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مهر 1393ساعت 15:58  توسط علی  | 

حال امروز من

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مهر 1393ساعت 0:33  توسط علی  | 

هيچ چيز عوض نمي شود . هيچ چيز فراموش نمي شود . آدم تصور مي كند، خيال مي كند، آرزو مي كند كه گذشت زمان دردها را كم كند و چيزي عوض شود، اما واقعيت اين است كه هيچ چيز فراموش نمي شود . به جاهاي دور ذهن رانده مي شود اما مثل خاري كه پاي آدم را بزند، حسش مي كني.

كارت پستال - روح انگيز شريفيان

 

پ.ن:

در عشق باید
درد دوری کشید
غم یار خورد
ترس رقیب داشت
و زیر بار این‌همه له شد؛...

خوشه‌ی دست‌نخورده‌ی انگور
زیباست
اما مست نمی‌کند.

- مژگان عباسلو

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393ساعت 15:22  توسط علی  | 

آواز سرد

دیشب وقتی می خواستم بخوابم سردی ملایم هوا باعث شد بدنم بلرزه. نمی دونم چرا یاد یه شبی افتادم. 24 اسفند 1389. ساعت 2 نیمه شب. پادگان 01 نیروی زمینی ارتش. افسریه ی تهران. با یه هم خدمتی به اسم مزتضی. نگهبان پاس دوم یا سوم بودیم.

هیچ اتفاق خاصی نیفتاد اون شب. هیچی. فقط نمی دونم چرا هروقت هوا شروع میکنه به سرد شدن من یاد اون شب می افتم. شبی که سردی هوا داشت ته می کشید. این هزارمین بار بود که یاد اون شب افتادم. توی یه خیابون بلند داخل پادگان که فقط دو نفر بودیم و یک سگ، من و مرتضی هرکدوم از یه طرف خیابون به سمت هم حرکت می کردیم. به همدیگه می رسیدم و بدون اینکه حرفی بزنیم از کنار هم رد می شدیم و وقتی به انتهای خیابون می رسیدیم دوباره برمی گشتیم و به طرف هم حرکت می کردیم. خوابم میومد. یه بارونی بلند هم بهمون داده بودن. یکهو نمی دونم چرا نتونستم تحمل کنم و بارونی رو انداختم زمین و اورکت سربازی رو کشیدم رو سرم و وسط خیابون خوابیدم. سرمای ملایم بدنم رو می لرزوند. یه حس خوبی داشتم. انگار که سرما و لرزش یه آواز سردی رو توی گوشم می خوندن. زیر اورکت انگار که همه ی مشکلات و بدبختی هام تموم شده باشن آروم بودم. در حالی که داشتم همونطوری آروم می لرزیدم، فکر می کردم که همین یه شب میتونه خوب باشه. از صبح که خبری ندارم. از فردا، از 5 روز بعد که عیده، از سال بعد و سالهای بعدتر. برام مهم نبود قراره چی بشه. قراره چی بشم. همون شب زیر اورکت در حالی که داشتم می لرزیدم. در حالی که داشتم به همون لحظه فکر می کردم، 50 دقیقه خوابیدم. بعد مرتضی که انگار هیچ کدوم از صحنه ها براش مهم نبودن بیدارم کرد و اومدیم گروهان 734. تا صبح روی تخت به همون 50 دقیقه فکر می کردم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم مهر 1393ساعت 14:13  توسط علی  | 

می خواهم بنویسم و نمی توانم. چندین روز است.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مهر 1393ساعت 23:50  توسط علی  | 

آرزوی بزرگ

یک روز عادی و بدون دغدغه و بی اضطراب می خواهم. نمی شود که نمی شود.

پ.ن: ویندوز ویستا.

پ.ن۲: غمگین‌ام / چون بیابانی بی انتهاحسن اسماعیل زاده

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مهر 1393ساعت 13:43  توسط علی  | 

کتاب 2

امروز دوباره رفتم نمایشگاه کتاب. حالم خراب بود. افتادم به جون کتاب ها. هرچی دلم خواست خریدم.

صد سال تنهایی / گابریل گارسیا مارکز

گزارش یک آدم ربایی/ گابریل گارسیا مارکز

کوری / ژوزه ساراماگو

بینایی / ژوزه ساراماگو

براداران کارامازوف / داستایفسکی

مسیح باز مصلوب / نیکوس کازانتازاکیس

ایلیاد / هومر

اودیسه / هومر

اسناد میتروخین / کریستوفر آندرو- واسیلی میتروخین

جنگ سرد چرچیل / کلاوس لارس

غرب وقومیت / احمد راسخی

نادرستی فرضیه های نژادی/ شاپور رواسانی

جهانی که در آن به سر می بریم / ماهاتیر محمد

کشتن امید / ویلیام بلوم

راه مصر به سوی قدس / پطرس پطرس غالی

جهان باز، واقعیت جهانی شدن / فلیپ لگرین

1999، پیروزی بدون جنگ / ریچارد نیکسون

زندگی سیاسی من / ویلی برانت

چگونگی فروپاشی یوگسلاوی / استپان مسیچ

بر بام جهان / پولین اینچل

تاریخ اروپا ( از 1815 به بعد) / هنری ویلسون لیتل فیلد

نان آن سال ها / هاینریش بل

تاریخ باستانی ایران / ریچارد نیلسون فرای

خاطرات نورالدین کیانوری / نورالدین کیانوری

 

پ.ن: یه نفر بهم گفت : "اگه همه ی کتابای نمایشگاه رو هم بخری باز فرقی به حالت نمی کنه. آدم نیستی! "

راست میگه شاید.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مهر 1393ساعت 0:19  توسط علی  | 

کتاب

چند تا کتاب از نمایشگاه کتاب تبریز خریدیم. خیلی خوب بود. حس فوق العاده ای داره قدم زدن بین کتابها و انتخاب کردن کتاب دلخواه.

پائولا/ایزابل آلنده

همراهان ژهو/الکساندر دوما

تاریخ محاصره لیسبون/ژوزه ساراماگو

همه نامها/ژوزه ساراماگو

شاهزاده خوشبخت/اسکار وایلد

غنیمت: داستان پرماجرای نفت/دانیل یرگین

آخرین سلطان (عبدالحمید دوم)/میشل دوگرس

جمیله بوپاشا/سیمون دوبوار

دامی برای رئیس جمهور / نیکول بشاران

ایران از آغاز تا اسلام / ر.گیرشمن

مصدق و مسایل حقوق و سیاست/ ایرج افشار

صحنه هایی از تاریخ معاصر ایران / عبدالرضا مهدوی

محاکمات سیاسی در ایران / بهروز طیرانی

شبکه ی سازمان نظامی افسران حزب توده ایران / خسرو معتضد

دهه ی شوم شهریور / خسرو معتضد

سفرنامه ی ناصرخسرو/ به کوشش نادر وزین پور

 

پ.ن:

اعرابی را گفتند چگونه می گذرانی؟ گفت نه چنان که خداوند تعالی خواهد و نه چنان که شیطان خواهد و نه چنان که خود خواهم. گفتند چگونه؟ گفت از آن که خدای تعالی خواهد عابد باشم و چنان نیستم و شیطان خواهد که کافر باشم و چنان نیستم و خود خواهم که شاد و خوش روزی و دارای ثروت کافی باشم و چنان نیز نیستم.

رساله ی دلگشا/عبید زاکانی


+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مهر 1393ساعت 21:46  توسط علی  | 

داداش کوچولو!

داشتم دنبال عکسی که توی پست قبل گذاشتم می گشتم که مربوط میشه برای اول مهر ۷۱. چشمم به این عکس افتاد. به گمانم مربوط به تابستان ۶۹ یا ۷۰ هست. کنار داداش. کلا باهم بودیم. مثل هم لباس می پوشیدیم. به یه مدرسه می رفتیم. با هم می رفتیم فوتبال. تا اینکه من دانشگاه قبول شدم و یک سال بعد برادر دانشجو شد. از سال ۸۴ که رفت تهران. ماهی یه بار و این اواخر چند ماه یه بار همدیگه رو می بینیم. نفر ۱۱ کنکور شد. رفت دانشگاه تهران. حقوق خوند. بعد ارشد و دکتری. بزرگ شد. هیئت علمی شد.وکیل شد. کار و بارش خیلی ردیف تر از منه. مردی شده برای خودش. اما دوره. من موندم و زندگی خودم و پدر و مادر و خواهرا!

چرا انقدر سریع می گذرن این روزای لعنتی؟!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مهر 1393ساعت 13:21  توسط علی  | 

باغ مادری

این هفته نتوانستم بروم طارم. پنج شنبه را کار داشتم. کار که چه عرض کنم. درس داشتم! صبح جمعه اما رفتیم باغ مادری! برای گردو. همیشه اوایل پاییز می رویم برای برداشت! گردو. امسال چیزی برای برداشت نبود. کل محصول برای استفاده ی چند ماه خودمان هم نمی شد. به هر حال شکر خدا. خوب بود. تنوعی بود.

 

پ.ن:

پاييز ؛
آرام
آرام
قد مى كشد
اما هنوز
بوى بهار مى آيد...

از كوچه اى
كه تو در آن
مرا بوسيدى


" سياووش خاکسار "

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مهر 1393ساعت 13:55  توسط علی  | 

اول مهر 93

از یکم مهر ۱۳۷۱ تا همین امروز که به گمانم ۲۳ سال می شود همیشه این روز را یا مدرسه بوده ام یا دانشگاه به جز یک سال. سال ۹۰.سرباز بودم. فقط یک سال دور بودم این روز را و همان یک روز برایم غیر قابل تحمل بود. امروز هم رفتم. اول پیش استادم رفتم و بعد چرخی در خیابان های دانشگاه زدم. پاییز دانشگاه تبریز را دوست دارم. می دانم دیگر اول مهرهای سال های ۸۳ تا ۸۷ هرگز تکرار نمی شود اما همچنان من یک دانشجو هستم. دوست داشتم بیشتر می ماندم. بیشتر می نشستم روی نیمکت ها و بیشتر نگاه می کردم به لبخند سال اولی های خوشحال. اما نمی شد. باید برمی گشتم سر کار. از وقتی برگشتم و جلوی کامپیوتر نشستم یک جوری شدم. انگار همه ی اعضای بدنم بی حس هستند. حالم خوش نیست. بی روحم.

پ.ن: یک عکسی دارم از اول مهر ۱۳۷۱. مانده خانه ی پدری. می گردم و پیدایش می کنم. بعد می گذارمش اینجا که همیشه جلوی چشمم باشد. دوستش دارم این عکس را.

پ.ن۲: آره!

 

پ.ن ۳:

تمامی روزها یک روزند
تکه تکه
میان شب بی پایان...

شمس لنگرودی

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مهر 1393ساعت 15:51  توسط علی  | 

امید

من اما نا امید نیستم از تو

 

پ.ن:

لابد
مدارکت را فراموش کرده ای
و برگشته ای تا آنها را پس بگیری

یا...
باید دوستی زنگ زده و پر حرفی کرده باشد
هنگامی که می خواستی بیرون بزنی

یا حتما
در کافه ی دیگری منتظرم هستی..

- مرام المصری
ترجمه: سید محمد مرکبیان
از مجموعه؛ چون گناهی آویخته در تو

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام شهریور 1393ساعت 20:31  توسط علی  | 

از پنجره

پاییز را نگاه کنی

چسبیده کلاهش را

اما دامنش

کنار رفته در باد

و

فنجانت را سر بکشی

گل

گاو

زبان

 

سارا محمدی اردهالی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم شهریور 1393ساعت 23:58  توسط علی  | 

جالب است که این هفته هم پنج شنبه و جمعه را رفتم طارم و البته شهر گیلوان و روستای گیلان کشه. و باز هم زیتون خریدم. اینبار زیاد. خیلی زیاد! ۲۰۰ کیلو! اینکه چرا من این همه زیتون و روغن زیتون می خرم دلیل قانع کننده ای دارد. شاید هفته بعد هم همین کار را تکرار کنم و هفته های بعد. از این مسئله که بگذریم در اواسط راه زنجان به گیلوان که مسیری بسیار سخت و جاده ای کوهستانی است توقف کوتاهی داشتم. جایی در بالاترین نقطه ی کوهستان. در مدتی که آنجا بودم تقریبا هیچ ماشینی رد نشد و من بودم و کوهستان و رودخانه ای کوچک که از کنار جاده و کمی پایین تر از آن عبور می کرد. سکوت بود. سکوت مطلق. جوراب هام رو در آوردم، وضو گرفتم و ۲ رکعت نماز خوندم. اسم نماز رو نمی دونم چی بود. فقط دوست داشتم این کار رو انجام بدم. بعد پاهام رو انداختم توی آب. یه لیوان چای از فلاکس ریختم. حواسم به سکوت بود. بسیار زیبا بود. نه اینکه مکان زیبا باشه یا زمان. حالت زیبا بود. یعنی ترکیبی از مکان و زمان و حال من. بسیار زیبا بود. زیاد نمی تونستم توقف کنم. لیوان چای رو که حالا خالی بود رو از آب رودخانه چندین بار پر کردم و ریختم روی سر و صورتم. یه جور خوبی بود. خوب. بعد سوار ماشین شدم و راه افتادم. توی مسیر همش به این فکر می کردم که در طول یک عمر  اگر فقط ۱۰ مورد از این حالات بر انسان غالب شود هیچ وقت مغلوب نمی شود. هیچ وقت.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم شهریور 1393ساعت 16:31  توسط علی  | 

این لیست که اینجا هست مربوط هست به کلماتی که وقتی تو گوگل سرچ کردن به صفحه ی من راهنمایی شدن! این هم یک جور ٫سته برای خودش. از چینش کلمات حالم بد شد. شبیه وبلاگ های آدمایی هست که توی احساسات نوجوانی غرق شدن. یه تجدید نظری باید تو وبلاگ نوشتن داشته باشم. چه معنی داره هرچی آدم تو دلشه بریزه وسط دایره ی وبلاگش! تجدید نظر باید بکنم!

1 دلگیرم

2 هیزم هیچ

3 دل گیرم

4 دلگيرم

5 دلگیرم از

6 دلگیرم از دلت  

7 دلگیرم از دلم

8 دلگیرم از شعر

9 دلگیرم و تنها

10 دلم دلگیره

11 رتیل چیست؟

12 گنجشک خودمی

15 مرگ وجودم

16 همسایه من سگ دارد

17 gafss.blogfa.com

20 آه چه غمگینم این روزها  

22 اين يك پيپ نيست/ فوکو

23 این روزها درگیرم و دلگیر

24 این روزها دلگیرم

25 این روزهای من

26 این یک پیپ نیست میشل فوکو

28 پیپ رنه ماگریت

 29 جمیله بوپاشا 

30 حیدربیگ وصنوبر

31 دلگیرم ...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم شهریور 1393ساعت 10:12  توسط علی  | 

مشهدش

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم شهریور 1393ساعت 23:26  توسط علی  | 

چهارشنبه رفتیم زنجان. پنج شنبه صبح راه افتادیم به سمت طارم. باغات انبوه زیتون در گیلوان بسیار زیبا بودند. زیتون و روغن زیتون و رب انار خریدیم. فراوان! جمعه ساعت ۱۰ شب تبریز بودیم. 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم شهریور 1393ساعت 11:37  توسط علی  | 

ناراحت از محدوده ی قرمز
می گِریم از رود ارس تا دز
این اشک ها ... این اشک ها هرگز
از مردی ما کم نخواهد کرد
 
من در خیابانی پر از خنده
هی اشک می ریزم به آینده
ناراحتم آقای راننده
اما صدا را کم نخواهد کرد ...
اما صدا را کم نخواهد کرد ...
یاسر قنبرلو
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سلام ای زندگی

ای ملال ِ بی پایان ....

 

حسین پناهی

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم شهریور 1393ساعت 10:20  توسط علی  | 

به تو فکر می کنم

و موهای تو در باد

و موهای تو در باد

به تو فکر می کنم

و تنها حسرتم

فراموش کردن عینکم است

تا رج های گردنت را ببینم

تا ذره های نگاهم

رج های گردنت را ببوسد،

نفس بکشد،

بنوشد...

  الیاس علوی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

گنج‌ها همیشه

در دلِ ویرانه‌ها جا خوش می‌کنند!

بی‌خود نیست که

تو در دلِ من نشسته‌ای!

 نسترن وثوقی

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم شهریور 1393ساعت 11:42  توسط علی  | 

چه فايده!

 ما فقط به عشق دچار مي شويم

عشق ولي كاري براي ما نمي كند!

عباس حسین نژاد

پ.ن:

عشق به حقیقت بلاست و انس و راحت در او غریب است. زیرا که فراق به تحقیق در عشق دویی است و وصال به تحقیق یکی است. باقی سر به سر همه پندار وصال است نه حقیقت وصال!

 سوانح العشاق/ شیخ احمد غزالی طوسی

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم شهریور 1393ساعت 11:19  توسط علی  | 

مطالب قديمي‌تر