این روزهای من...

من بر مداری به گرد تو

1- قبل ترها وقتی نگاهم می افتاد به چهره ی آدم هایی که از کنارم رد می شوند، درباره ی اینکه تو اون لحظه چه حالی دارن فکر می کردم و در عرض چند ثانیه یه جواب برای خودم پیدا می کردم: خوشحال، غمگین و ...  

اما این روزها اوضاع کمی پیچیده شده برام. دیشب تصمیم گرفتم بزنم به خیابون و بازار و به مردمی که درحال خرید برای دورهم نشینی شب یلدا هستن نگاه کنم. مستقیم رفتم راسته میوه فورشی های وسط شهر. از جلوی مغازه ها که رد می شدم و از میون جمعیت، یکی یکی به آدم ها نگاه می کردم و درباره ی حالشون فکر می کردم. اما نمی تونستم جوابی پیدا کنم. فهمیدن اینکه واقعا اونها تو چه حس و حالی هستن شاید خیلی دور از دسترس باشه اما اینکه من چه فهمی دارم از اون ها قبل تر ها برام خیلی آسون تر بود.  

یشب همه رو در جایی بین غم و شادی می دیدم که در حال فرار از یکی به طرف دیگری بودند. جایی که به اندازه ی کافی از هردوتاشون دور نبود. جایی مبهم و گم در طیف پیوسته ای از احساسات در هم تنیده بین شادی و غم. مردی با دست پر از میوه های مختلف، پسری جوان که از شیرینی فروشی آن طرف خیابان در حالی که یک جعبه شیرینی در دست چپش و یک شیرینی نیمه خورده شده در دست راستش بود خارج می شد، دختری که به گمانم دانشجو بود و قصد خرید نداشت، پسرکی که در حال فروختن سیب بر روی درشکه بود و زنی که قیمت میوه ها رو می پرسید در حالی که می دانست نمی تواند بخرد و خیلی های دیگر که هیچ کدامشان را نفهمیدم.  

2- من بر مداری به گرد تو ، مدام به حضیضی می اندیشم که هرگز مرا به تو نمی رساند. 

3-چند روزی است آمده ام زنجان. این جا برف بارید. نه آنقدر که باید، همانقدر که من را امیدوار کند.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم دی 1393ساعت 19:37  توسط علی  | 

من این را دوست دارم.

1- من دردی دارم که نفس می کشد. حرف می زند. با من حرف می زند. از همه بدتر اینکه با من بزرگ می شود. من اما می خواهم گنگ باشم و ناشنوا. بگذارم هی برای خودش حرف بزند. حرف بزند.حرف بزند تا از پا بیفتد. می خواهم پشت کنم بهش. نبینمش. 

2- نگاه می کنم به آینه. خودم  را نمی بینم. خیلی وقت است که دیگر خودم را نمی بینم. نیت کرده ام هروقت خودم را پیدا کنم، نگذارم برود. دستش را بگیرم . ببرم و بنشانمش روی یک صندلی پشت یک میز دو نفره. و همینطور که دستش را گرفته ام زل بزنم در چشمانش و بگویم با من حرف بزن. تو با من حرف بزن. 

3- چشم هایم را می بندم. باور می کنم زنده ام. خانه ای پشت پلک های بسته ام ساخته ام. با یک اتاق بزرگ، با پنجره های بزرگ و یک صندلی درست جلوی این پنجره. می نشینم رویش. با یک استکان پر از ثانیه های تباه شده. با خودم می گویم عیبی ندارد. همین جا همه ی این ثانیه ها و دقیقه ها را می نوشم. می نوشم. با خودم می گویم من زنده ام. هنوز وقت دارم.  

4- چقدر پاییز زود می گذرد. هیجان زده ام. برای دیدن دانه های برف وقتی از آسمان شب فوج فوج فرود می آیند. چه معجزه ی بزرگی. می خواهم یک شب زیر همین دانه ها روی زمین دراز بکشم رو به آسمان. تکه های آینه روی صورتم ذوب می شوند. من این را دوست دارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم آذر 1393ساعت 22:34  توسط علی  | 

چند روزی هست که فکر می کنم یک کشف فوق العاده داشته ام. فکر نمی کنم. مطمئنم! در یک عبارت کوتاه و رسا میشه گفت : "طیف احساسات آدمی پیوسته است" یعنی اینکه وقتی صحبت از حس میشه منظور فقط خوشحالی و ناراحتی و عصبانیت و... نیست. بلکه یک طیف به هم پیوسته ای از حالات رو انسان می تونه تجربه کنه. البته کلمه ی "توانستن" به گمانم درست نباشه چون خیلی وقت ها قرار نیست ما "بتونیم" و قراره "تحمل" کنیم یک حس رو. به هر حال اینه مهم نیست. مهم اینه که من چه جوری به این کشف عظیم نائل آمدم! در واقع چند روزی هست که علاوه بر همه ی احساساتی که تو عمرم داشتم بلکه چندین برابر اون رو در یک دوره ی کوتاه دو یا سه روزه تجربه کردم. انواع نگرانی، خوشحالی، غم و عصبانیت و خیلی چیزهای دیگه. در حالی که نشسته بودم کنار بخاری و احساسات فیزیکی سرد و گرم بودن رو تمییز می کردم هم زمان نوع خاصی از خوشحالی و نوع خاص تری از غم و نوع شگفت آوری از قدرت و اراده برای انجام همه ی کارهای بر زمین مانده بر من غلبه کرده بود. آمیخته شدن این چند احساس خودش یک حالت خاصی به وجود آورده بود که هرگز تجربه اش نکرده بودم. یک مسئله ی دیگر هم که فهمیدم این بود که هرچه بیشتر تقلا می کنم و می دوم بیشتر درگیر احساسات گوناگون می شوم. الان که درحال نوشتن این مطلب هستم حس غالب بر من نوعی عجز و ناتوانی در کنترل احساساتم است. در واقع خودم را در درون طیف پیوسته ای از حس های غالبا مبهم و ناشناخته اسیر می بینم.  نمی گویم همه ی این حالات بد هستند. خوب یا بد بودن از درجه ی اهمیت کمتری برخوردار هستند. مسئله مهم تر شدت و تنوع هست.  هرچه تلاش هایم وسیع تر و پرشمارتر غلبه ی احساسات به همان نسبت بیشتر و متنوع تر.

من اما با همه ی این "حرف ها" می توانم کاری نداشته باشم. فقط چرا یک نفر نیست به من بگوید: "چه می خواهی برادر؟ کجای دنیا را می خواهی بگیری؟ چرا این همه تقلا می کنی؟ بنشین! بنشین! آروم باش! همه ی کارها دست تو نیست. اصلا خیلی از کارها دست تو نیست." و یا یک نفر چرا نمی زند محکم توی گوشم و بعد بگوید: "دارد تمام می شود این زندگی لعنتی و تو فقط می دوی"  

من نمی دانم قرار است با این آرزوهای دور و دراز چه بکنم. ولی اگر قرار است اتفاقی بیفتد باید یک "تجدید نظر اساسی" باشد و تا این تجدید نظر اتفاق نیفتد اوضاع بر همین منوال خواهد بود.  

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم آذر 1393ساعت 13:25  توسط علی  | 

دو روز قبل که برف بارید خیلی خوشحال شدم. فکر کردم از آن برف ها ست که همه جا را می پوشاند. راستش اینطوری نیست که من از برف خوشم بیاید و یا عاشق زمستان باشم. در واقع چند وقتی است که بی خیال آب و هو ا و اصولا هر چیزی که باعث تحریک حس نوستالژی من و یادآوری گذشته ها می شود، شده ام. خسته شدم از بس که حسرت روزهای رفته را خوردم. اینکه هروقت پاییز می شود دلم می گیرد و یاد خیابان های پر از برگ های رنگ گرفته ی دانشگاه تبریز می افتم یا هروقت بهار می شود همه ی حواسم می رود به طرف عید 90 و .... دلم می خواهد برای همین امروز که در آن هستم فکر کنم. برای همین است که دوست دارم همان بشود که الان می خواهم. مثلا تابستان دلم استخر می خواست و رفتم. پاییز امسال اصلا خوب نبود. اما الان دلم می خواهد برف ببارد. نه به به خاطر اینکه از قبل برف را دوست داشتم یا یاد چیزی می افتم. نه! فقط چون الان دلم می خواهید برف ببارد. برای همین وقتی دو روز پیش برف بارید خوشحال شدم. اما از آن برف ها که من می خواستم نبارید.  دلم می خواست انقدر ببارد که همه جا تعطیل شود. شب باشد. ملت بشینند بغل بخاری و با اهل خانواده بگو و بخند راه بیندازند. من اما بزنم بیرون. با شال و کلاه وکفش زمستانی. دستهایم را بذارم توی جیب کاپشنم و قدم بزنم. تا زانو توی برف بروم و وسط خیابان پر از برف و خالی از ماشین تک و تنها بروم به جایی که خودم هم نمی دانم کجاست. نه اینکه غمگین باشم و حس بدی باشد و بخواهم فرار کنم.نه! اتفاقا حس خوبی هم باشد یا اگر هم خوشحال نباشم حداقل غمگین نباشم. زیر نور چراغ های خیابان خالی که می خورد به سفیدی برف حس خوبی می تواند باشد. بعد خسته بشوم و بنشینم  روی نیمکت ایستگاه اتوبوس و بعد از کمی استراحت با صدای بلند شروع کنم به آواز خواندن.  

بعد از اینکه به اندازه ی کافی خواندم، بلند شوم و برگردم. تا صبح احتمالا برسم خانه. شاید هم زودتر و یا دیرتر. به هر حال نمی خواهم فقط بروم. دوست دارم برگردم.   

Falling snow, Lavant Street,  By Rebecca Altman

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم آذر 1393ساعت 13:30  توسط علی  | 

باز خوانی یک تقدیمی

برای همه آذران که با من بودی.  

چون دو برگ ملحق در آغوش باد سرد. چون دو مجنون خیره بر قامت ترد درختان ناسبز، چون دو مسافر یخ زده، به هم چسبیده زیر یک شولا.

برای همه آذران که جانم شدی. همه چشم شدی که زرد رخ پنهان در هزار رنگ پاییزم را ببینی. همه گوش شدی که آواز غمگین گم شده در فریاد باد مرا بشنوی. همه حس شدی که بسراییم....


برای همه آذران که با من خواهی بود که زیر باران اشکهای دلتنگی پاییز ها و محو در آوای نفس های مهموم روزهای جوانیمان، ساعت های پیری را با غزل های خیس عاشقی بگذرانیم.

برای همه آذران که با من خواهی بود. 


تقدیم به تو.
علی
4 روز مانده به آذر ماه 92

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم آذر 1393ساعت 13:42  توسط علی  | 

و باز هم معده... 

پ.ن: می گویند مرتضی از مریضی معده درگذشت.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آبان 1393ساعت 13:37  توسط علی  | 

ما مردمانی رویایی با آرزوهای دور و دراز هستیم. عمرمان نیمه را رد می کند و ما همچنان در پی مقدمات آرزوهای خود می دویم. روزها را می فروشیم تا روزهای دیگری بخریم و گذشتن هر روز را نشانه ای برای نزدیک شدن به رویایمان می پنداریم. ما مردگان متحرک دنیای ایرانی هستیم.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آبان 1393ساعت 14:2  توسط علی  | 

زدم LED لپ تابم رو منفجر کردم. با یک ضربه فی البداهه. عصبانی بودم. قاطی بودم. نمی دانم چرا اینکار را کردم ولی شد دیگر. بردم تعمیرش کردم و 250 هزار تومان برایم آب خورد. موقعی که طرف داشت لپ تاب را تعمیر می کرد رفتم دوری در کتاب فروشی ها زدم و دو کتاب دست دوم خوب خریدم. تازه بودند. نمی دانم چرا داده بودندش به این کتاب فروشی هایی که کتاب های ملت رو مفت می گیرند و به قیمت تازه می فروشند. من به این کتاب فروش ها علاقه مندم و همه ی کتاب فروشی های این مدلی تبریز من را می شناسند. البته من برای کتاب کهنه پول کتاب نو را نمی دهم. هرگز!  من معمولا کتاب رو یا با تخفیف نمایشگاهی می خرم یا از همین هایی که گفتم مگر اینکه به سرم بزند کتابی را حتما داشته باشم و آن وقت دست دوم اش را پیدا نکنم و نمایشگاهی هم در کار نباشد. دو تا کتاب تاریخ  18 ساله آذربایجان (احمد کسروی) و دیوید کاپرفیلد (چارلز دیکنز) را جمعا 22 هزار تومان گرفتم و اندکی از سوختگی ناشی از هزینه ی مسخره ی 250 هزار تومانی بابت تعمیر لپ تاب را جبران کردم! به هر حال کتاب خریدن می تونه خیلی چیزها رو جبران کنه.  

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آبان 1393ساعت 13:24  توسط علی  | 

-خواهرم! جدم از من بهتر بود، رفت. پدرم از من بهتر بود، مادرم از من بهتر بود، برادرم از من بهتر بود؛ همۀ این ها رفتند. غمگین مباش. 

-برادرم! تا شما بودید مصیبت آن ها برای ما قابل تحمل بود. شما که بروید گویا همۀ آن ها رفته اند.

 

پ.ن: «وَيْحَكُمْ يَا شِيعَةَ آلِ أَبِي سُفْيَانَ إِنْ لَمْ يَكُنْ لَكُمْ دِينٌ وَ كُنْتُمْ لَا تَخَافُونَ الْمَعَادَ فَكُونُوا أَحْرَاراً فِي دُنْيَاكُمْ»  

این جمله همیشه با معنایی که در آن نهفته هست مرا بسیار زخم زده است اما آنچه همیشه مرا بسیار و بسیار وبسیار غمگین ( به معنای واقعی کلمه اش) کرده است موقعیتی است که این جمله از زبان حضرتش جاری شده است. می گویند وقتی دیگر نای ایستادن نداشت. بر زمین افتاد. بر زمینی که کمی گود بود و توان لغزیدن با دست پا را نیز نداشت. سرش را که برگرداند. عده ای را بین خود و خیمه ها حائل دید. عده ای که از افتادنش مطمئن شده بودند و به سمت خیمه ها هجوم می بردند. وقتی دید کار از کار گذشته است این جمله سوز آور از زبانش جاری شد: "ای پیروان طایفه ابی سفیان! اگر دین ندارید و شما را از روز قیامت باکی نیست، در دنیایی که در آن هستید آزاده باشید."

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آبان 1393ساعت 12:50  توسط علی  | 

امروز یک جوان ۲۸ ساله را دفن کردیم. همسایه بود. اما انگار نزدیکتر از این حرف ها بود. گورستان که بودیم کمی دور شدم از جمعیت و رفتم کنار قبرهای خالی. بسیار گود کنده بودند. به نظر می آمد که ۲ طبقه یا چنین چیزی بودند. بدون هیچ فکر قبلی رفتم توی قبر. انگار که یک نفر در آن پایین در گوشم زمزمه می کرد : "اسمع و افهم یا فلان بن فلان..."

پ.ن: و غايت كار آدمي مرگ است. نيكوكاري و خوي نيك بهتر تا به دو جهان سود دارد و بر دهد. و احمق كسي باشد كه دل در اين گيتي غدار فريبكار بندد و نعمت و جاه ولايت او به هيچ چيز شمرد.

تاریخ بیهقی، ابوالفضل بیهقی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آبان 1393ساعت 22:58  توسط علی  | 

من این شعر را بارها و بارها می خوانم

آسمان تار، زمین تور، خیابان تیر است

آه! این کوچه قدمگاه کدامین شیر است؟

من کجا با که قراری ابدی داشته‌ام

در تابوت تو را پنجره انگاشته‌ام 

کی کلاه از سرم افتاد‌، زمستان آمد

کی دو تا ابر بهم خورد که باران آمد

من کجا دست به یال تو زدم سنگ شدم

کی قلم دست تو افتاد که من رنگ شدم

چتر با یاد تو ساییدم و باران آمد

با تو از بادنما گفتم و طوفان آمد

آمدی نعش غزل باخته را جان بدهی

جنگل سوخته را وعده باران بدهی

هر کجا راه زدم صورت او را دیدم

در خودم چاه زدم صورت او را دیدم

نم شدی رود شدی آتش نمرود شدی

آنور قوس رصد خانه من دود شدی

ایستادی خفه شد نای بیابانی من

راه رفتی عرق افتاد به پیشانی من

خوشه انگوری و انگور نمی‌دانی چیست

مو برآشفتی و منصور نمی‌دانی چیست

تو عسل می‌خوری و زندگی‌ات شیرین است

مرگ در لانه زنبور نمی‌دانی چیست

دختر ابروی کمان‌دار ِ کمین کرده من

سرجدا کردی و ساتور نمی‌دانی چیست

دختری کفش طلا گم شده در پیرهنم

داستان‌های شما گم شده در پیرهنم

تا که شیر از شب نخجیر به من برگردد

چند آهوی رها گم شده در پیرهنم

یاوه می‌گویم و شاید که حقیقت دارد

چند وقتی است خدا گم شده در پیرهنم

من که در جنگل او طوطی سرگردانم

نسبم را به کدام آینه برگردانم

متولد شده در شعر جنینی که تویی

نابکارم چه بکارم به زمینی که تویی

برفی و کوه برای تو نشیمنگاه است

آه اگر آب شود قله نشینی که تویی

سر عقل آمده‌ام پا بگذارم بانو

سر زانوی خودم سر بگذارم بانو

من که باشم که از آغوش تو سودی ببرم

من همین بس که از آتشکده دودی ببرم

آی سرکرده ی در پرده ی تنبور به دست

چار مضراب بزن یکسره بر هر چه که هست

پل نبستم که به آغوش تو سربسپارم

پل شکستم که به رود تو قدم بگذارم

رود دریا شد و دریا به خیابان پیچید

اتوبوسی که نیامد سر میدان پیچید

زورق ساحلی‌ام‌، اسکله ی تزئینی  

دست بیرون زده از موج مرا می بینی

حدس پر حادثه‌ام‌، منظره تودرتو

آه اگر باز شود در، تو نباشی آن سو

در ولی صخره سنگ است که ویران نشود

آن که بی من چمدان بست پشیمان نشود

کفش تردید به پا کردم و راه افتادم

شادم از اینکه به این روز سیاه افتادم

بعد هر نامه زدی زیر الفبای خودت

کفش پا کردم و ... رفتی پی دنیای خودت

ساده از ماهی راهی شده‌ات می‌گذری‌؟

تور انداخته ایی آبی دریا ببری ؟

تا که بر دار نجنبم گره محکم زده‌ایی

با همان دست که فنجان مرا هم زده‌ایی

فاش می گویم و از گفته خود غمگینم

چای می نوشم و در چای تو را می‌بینم

مثل ماهی که به مرداب بیافتد گیجم

مثل قلاب که در آب بیافتد گیجم

تا که شطرج تویی مات منم کیش منم

کافه کندوی عسل، نوش تویی نیش منم

گرگ و میش است هوا گرگ منم میش تویی

ظهر غمباره‌ی طوفانی در پیش تویی

مثل ماهی که به مرداب بیافتد گیجم

مثل یک بچه که از تاب بیافتد گیجم

زن رسواگر سودازده برگرد به قبل

قبل از آنی که بیایند و بکوبند به طبل

خاک اگر پنجه به آرامش رودم بزند

یا که آتش به سراپای وجودم بزند

باد اگر بر سر گیسوی تو بدخواب شود

آب اگر دور خودش پیچد و گرداب شود

من بعید است به نزدیک شدن فکر کنم

استوایی‌تر از آنی که یخ ات آب شود

عاقبت عشق به یک خاطره می‌پیوندد

کفش می‌ساید و می‌خندد و در می‌بندد

خانه تابوتم و مبهوت، نخواهی آمد

سبدم پر شده از توت، نخواهی آمد

می‌رسی نامه بر باد، ولی بعد از مرگ

من تو را می‌برم از یاد، ولی بعد از مرگ

از : احسان افشاری

 پ . ن:

ــ دانلود دکلمه شعر با صدای شاعر

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آبان 1393ساعت 7:26  توسط علی  | 

نیزه

ستون نیزه ی تو ریسمان باریکی ست
که دست های زمین را به آسمان بدهد
به روی نیزه پریشان نموده ای شب را
چو آن شهاب که گاهی خودی نشان بدهد

مهدی رحیمی

پ.ن: مرا از مفاهیم کربلا حس عجیبی است نسبت به "نیزه"

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آبان 1393ساعت 13:46  توسط علی  | 

تصمیم

گرفته ام سنگ باشم. زمخت و بی روح! برای خارج از خانه بهترین روش زندگی همین است فکر کنم. امتحانش می کنم.
+ نوشته شده در  جمعه دوم آبان 1393ساعت 14:23  توسط علی  | 

دیشب به سیل اشک ره خواب می‌زدم

نقشی به یاد خط تو بر آب می‌زدم

ابروی یار در نظر و خرقه سوخته

جامی به یاد گوشه محراب می‌زدم

هر مرغ فکر کز سر شاخ سخن بجست

بازش ز طره تو به مضراب می‌زدم

روی نگار در نظرم جلوه می‌نمود

وز دور بوسه بر رخ مهتاب می‌زدم

چشمم به روی ساقی و گوشم به قول چنگ

فالی به چشم و گوش در این باب می‌زدم

نقش خیال روی تو تا وقت صبحدم

بر کارگاه دیده بی‌خواب می‌زدم

ساقی به صوت این غزلم کاسه می‌گرفت

می‌گفتم این سرود و می ناب می‌زدم

خوش بود وقت حافظ و فال مراد و کام

بر نام عمر و دولت احباب می زدم

حافظ

پ.ن: درد معده.

پ.ن۲: امروز مسافرم!

پ.ن۳: خرمالوهای گس رو پس دادم. خوبشو گرفتم به جاش.

پ.ن۴:یک نوشته ی بلند بالای چن ده صفحه ای داشتم. زیباترین نوشته ام بود. پاره اش کردم. داستان کودکی بر زمین مانده. پاره اش کردم. همینجوری.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آبان 1393ساعت 13:45  توسط علی  | 

فصل خرمالو

عاشق خرمالو هستم به انضمام انار. هر ۲ روز یک بار یه جعبه خرمالو می خرم و تا می تونم می خورم! اصلا پاییز و خرمالوش. یهو می بینی ۵ تا خرمالو رو ۴ قاچ کردم و عین ۲۰ تا رو خوردم. انار رو دونه نمی کنم مگر اینکه همسری، خواهری یا مادری برام دونه کنه. اول درست و حسابی با فشار دستم نرم می کنم و بعد یه سوراخ کوچولو باز می کنم و بعد آبش رو می خورم. حس فوق العاده ای داره. خیلی زیاد این کار رو انجام می دم. نه اینکه از سر شکم پرستی اینجوری با آب و تاب می گم ها نه! همینجوری این دوتا رو دوست دارم! مثل طالبی بستنی که تابستونا هر روز باید درست کنم و بخورم! دوسش دارم.فقط. معمولا تو خریدن میوه خبره هستم و پول به مال بد نمی دم اما دیشب وقتی خرمالو ها رو که به تعداد انبوه جمع بودن یکجا دیدم هول شدم و سریع یه جعبه خریدم. خوردنی فهمیدم که گس بودن و اوقات تلخی شد. وقتی نیت می کنی خرمالو ی خوب بخوری اون هم پنج شش تا و می خری و میاری و گس از آب در می آد به شدت اعصابت خورد میشه!

پ.ن: تو عمرم چنین پستی نذاشته بودم!

پ.ن ۲: از دیگر  علایق من اینه که برم زیر دوش آب گرم و همینوری اونجا وایسم. اصلا یکی از عوامل کاهش آب این مملکت خود من هستم. ولی چیکار کنم؟ باید برم زیر دوش تا حالم خوب بشه. دوست دارم صورتم به طرف جهت آب باشه و باریکه های آب بخورن به سر و صورتم. چشام رو ببندم و همینجوری بگذره زمان.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مهر 1393ساعت 8:18  توسط علی  | 

باز امروز

چندین و چند کار عقب افتاده دارم ولی همه رو بی خیال شدم. یعنی حال ندارم برای انجام دادنشون. امروز کلاس دارم و احتمالا نمی رم.اضافه کار هم نمی مونم امروز. عوضش دارم فیلم می بینم هر روز. مثل دیوانه ها تلویزیون رو هم آوردم اتاق خواب و فلش رو پر می کنم از فیلم های مختلف و می بینم. دیشب اول Limitless رو نگاه کردم. بعد هم فصل ۵ سریال Walking dead رو دانلود کردم و دیدم. شب قبلش هم باز فیلم نگاه کردم. بهترین کاری که به ذهنم می رسه همینه. کتاب هم نمی خونم. لیلی "مسیح باز مصلوب" رو تموم کرد ولی من هیچی. این سریالها هم شدن دردسر. بیش از ۲۰۰ قسمت بیست و چهار، ۸۰ قسمت فرار از زندان، ۱۲۰ قسمت لاست، ۴۰ قسمت game of thronse، فکر کنم بیش از ۱۰۰ قسمت دکستر، ۱۰۰ قسمت حدودا breaking bad ، ۴۲ قسمت Walking dead که هنوز داره پخش میشه و فرینچ و ۴۴۰۰ و  از همه بدتر این vampire و اورجینال آخرش افتضاح بود. معتاد شدم بهشون. مخصوصا اینWalking dead و game of thronse، که فوق العاده هستن و البته دکستر که متاسفانه تموم شد و بهترین سریال عمرم بود.  فیلم ها هم که هروز یکی می بینم! این ها رو شاید از روی علاقه می بینم ولی خیلی وقت ها از این بابت که می خوام فرار کنم از شرایطی که توش هستم می بینم. از مشغله ها و دویدن های که خسته م می کنن. امروز از اون روزهایی هستش که اصلا خوب نیستم. اصلا. با یکی از بچه های شرکت اساسی دعوا کردیم و اوضاع بدتر هم شد. سرماخوردگی هم که دیگه قابل گفتن نیست.

پ.ن۱: من از زندگی ام، از جانم، از مالم و گاه از آبرویم هزینه می کنم که چیزهایی را به دست آورم و آخرکار می بینی که نمی شود گاهی. چگونه می شود بی هیچ هزینه ای حاصل شود آنچه مطلوب است.

 پ.ن۲: در قیامت چون نمازها را بیارند، در ترازو نهند – و روزه ها را و صدقه ها را همچنین. اما چون محبت را بیارند، محبت در ترازو نگنجد. پس اصل محبت است. اکنون چون در خود محبت می بینی، آن را بیفزای تا افزون شود؛ چون سرمایه در خود دیدی، و آن طلب است، آن را به طلب بیفزای، که فی الحرکات برکات – و اگر نیفزایی، سرمایه از تو برود. کم از زمین نیستی: زمین را به حرکات و گردانیدن به بیل دیگرگون می گردانند، نبات می دهد؛ و چون ترک کنند، سخت می شود. پس چون در خود طلب دیدی، می آی و می رو و مگو که در این رفتن چه فایده. تو می رو، فایده خود ظاهر گردد.

فیه ما فیه- مولوی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مهر 1393ساعت 12:22  توسط علی  | 

ما

دو شاخه یک درختیم

کاش

باد از هر دو سو می وزید...

----------------------------------

کسی  به در کوبید

 

بلند شد

موهایش را مرتب کرد

در را باز کرد

 

باد بود

 

برگشت

آشفته مو

 

از : شهاب مقربین

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393ساعت 18:19  توسط علی  | 

امروز باز دیوانه هستم و نمی دانم چه مرگم شده است . از صبح دارم فقط  شعر می خوانم و پست می کنم. این پست ها را به حساب "من" نمی گذارم.

----------------------

نه به رتبۀ اول ِ کارنامه‌ات،
نه به صفحه دوم شناسنامه‌ات
من؛
به دکمۀ سوم ِ پیراهنت
حسادت می کنم ...
 
از : ایمان سمرقندی
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مهر 1393ساعت 18:45  توسط علی  | 

...

 پر کشیدیدم ،بدون پرِ زخمی با هم

عشق بازیِ دوتا کفتر زخمی با هم

 

مرگ پشت سرمان بود ،نمی دانستیم

بوسه ی آخرمان بود ،نمی دانستیم...

 

زندگی حسرت یک شادی معمولی بود

زندگی چرخش تنهایی و بی پولی بود

 

زخم ،سهم تنمان بود ،نمی ترسیدیم

زندگی دشمنمان بود ،نمی ترسیدیم

 

شعر من مزه ی خاکستر و الکل می داد

شعر، من را وسط زندگی ات هل می داد

 

شعر من بین تن زخمی مان پل می شد

بیت اول گره روسری ات شل می شد

 

بیت تا بیت فقط فاصله کم می کردی

شعر می خواندم و محکم بغلم می کردی...

 

پیِ تاراندن غم های جدیدم بودی

نگران من و موهای سپیدم بودی

 

نگران بودی ، یک مصرع غمگین بشوم

زندگی لج کند و پیرتر از این بشوم

 

نگران بودی اندوه تو خاکم بکند

نگران بودی سیگار هلاکم بکند

 

نگران بودی این فرصت ِ کم را بُکُشم

نگران بودی یک روز خودم را بُکُشم

  

بغلم کن غمِ در زخم ، شناور شده ام

بغلم کن گل بی طاقت پرپر شده ام

 

بغلم کن که جهان کوچک و غمگین نشود

بغلم کن که خدا دورتر ازاین نشود

 

مرگ را آخر هر قافیه تمرین نکنم

مردم شهر تو را ،بعد ِ تو نفرین نکنم

 

کاش این نعش به تقدیر خودش تن بدهد

کاش این شعر به من جرات مردن بدهد...

 

از : حامد ابراهیم پور

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مهر 1393ساعت 18:39  توسط علی  | 

من رودخانه ای را می شناسم

که با دریا قهر کرد

و عاشقانه

به فاضلاب ریخت

سید مهدی موسوی

-------------------------

بی خاطره، بی واژه، بی هر مشترک بودن
بیگانه ای در حسرت بیگانه ای دیگر

پرواز از ویرانه ی یک خانه ی دلگیر
ساکن شدن با بغض در ویرانه ای دیگر

سید مهدی موسوی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مهر 1393ساعت 15:58  توسط علی  | 

حال امروز من

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مهر 1393ساعت 0:33  توسط علی  | 

هيچ چيز عوض نمي شود . هيچ چيز فراموش نمي شود . آدم تصور مي كند، خيال مي كند، آرزو مي كند كه گذشت زمان دردها را كم كند و چيزي عوض شود، اما واقعيت اين است كه هيچ چيز فراموش نمي شود . به جاهاي دور ذهن رانده مي شود اما مثل خاري كه پاي آدم را بزند، حسش مي كني.

كارت پستال - روح انگيز شريفيان

 

پ.ن:

در عشق باید
درد دوری کشید
غم یار خورد
ترس رقیب داشت
و زیر بار این‌همه له شد؛...

خوشه‌ی دست‌نخورده‌ی انگور
زیباست
اما مست نمی‌کند.

- مژگان عباسلو

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393ساعت 15:22  توسط علی  | 

آواز سرد

دیشب وقتی می خواستم بخوابم سردی ملایم هوا باعث شد بدنم بلرزه. نمی دونم چرا یاد یه شبی افتادم. 24 اسفند 1389. ساعت 2 نیمه شب. پادگان 01 نیروی زمینی ارتش. افسریه ی تهران. با یه هم خدمتی به اسم مزتضی. نگهبان پاس دوم یا سوم بودیم.

هیچ اتفاق خاصی نیفتاد اون شب. هیچی. فقط نمی دونم چرا هروقت هوا شروع میکنه به سرد شدن من یاد اون شب می افتم. شبی که سردی هوا داشت ته می کشید. این هزارمین بار بود که یاد اون شب افتادم. توی یه خیابون بلند داخل پادگان که فقط دو نفر بودیم و یک سگ، من و مرتضی هرکدوم از یه طرف خیابون به سمت هم حرکت می کردیم. به همدیگه می رسیدم و بدون اینکه حرفی بزنیم از کنار هم رد می شدیم و وقتی به انتهای خیابون می رسیدیم دوباره برمی گشتیم و به طرف هم حرکت می کردیم. خوابم میومد. یه بارونی بلند هم بهمون داده بودن. یکهو نمی دونم چرا نتونستم تحمل کنم و بارونی رو انداختم زمین و اورکت سربازی رو کشیدم رو سرم و وسط خیابون خوابیدم. سرمای ملایم بدنم رو می لرزوند. یه حس خوبی داشتم. انگار که سرما و لرزش یه آواز سردی رو توی گوشم می خوندن. زیر اورکت انگار که همه ی مشکلات و بدبختی هام تموم شده باشن آروم بودم. در حالی که داشتم همونطوری آروم می لرزیدم، فکر می کردم که همین یه شب میتونه خوب باشه. از صبح که خبری ندارم. از فردا، از 5 روز بعد که عیده، از سال بعد و سالهای بعدتر. برام مهم نبود قراره چی بشه. قراره چی بشم. همون شب زیر اورکت در حالی که داشتم می لرزیدم. در حالی که داشتم به همون لحظه فکر می کردم، 50 دقیقه خوابیدم. بعد مرتضی که انگار هیچ کدوم از صحنه ها براش مهم نبودن بیدارم کرد و اومدیم گروهان 734. تا صبح روی تخت به همون 50 دقیقه فکر می کردم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم مهر 1393ساعت 14:13  توسط علی  | 

می خواهم بنویسم و نمی توانم. چندین روز است.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مهر 1393ساعت 23:50  توسط علی  | 

آرزوی بزرگ

یک روز عادی و بدون دغدغه و بی اضطراب می خواهم. نمی شود که نمی شود.

پ.ن: ویندوز ویستا.

پ.ن۲: غمگین‌ام / چون بیابانی بی انتهاحسن اسماعیل زاده

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مهر 1393ساعت 13:43  توسط علی  | 

کتاب 2

امروز دوباره رفتم نمایشگاه کتاب. حالم خراب بود. افتادم به جون کتاب ها. هرچی دلم خواست خریدم.

صد سال تنهایی / گابریل گارسیا مارکز

گزارش یک آدم ربایی/ گابریل گارسیا مارکز

کوری / ژوزه ساراماگو

بینایی / ژوزه ساراماگو

براداران کارامازوف / داستایفسکی

مسیح باز مصلوب / نیکوس کازانتازاکیس

ایلیاد / هومر

اودیسه / هومر

اسناد میتروخین / کریستوفر آندرو- واسیلی میتروخین

جنگ سرد چرچیل / کلاوس لارس

غرب وقومیت / احمد راسخی

نادرستی فرضیه های نژادی/ شاپور رواسانی

جهانی که در آن به سر می بریم / ماهاتیر محمد

کشتن امید / ویلیام بلوم

راه مصر به سوی قدس / پطرس پطرس غالی

جهان باز، واقعیت جهانی شدن / فلیپ لگرین

1999، پیروزی بدون جنگ / ریچارد نیکسون

زندگی سیاسی من / ویلی برانت

چگونگی فروپاشی یوگسلاوی / استپان مسیچ

بر بام جهان / پولین اینچل

تاریخ اروپا ( از 1815 به بعد) / هنری ویلسون لیتل فیلد

نان آن سال ها / هاینریش بل

تاریخ باستانی ایران / ریچارد نیلسون فرای

خاطرات نورالدین کیانوری / نورالدین کیانوری

 

پ.ن: یه نفر بهم گفت : "اگه همه ی کتابای نمایشگاه رو هم بخری باز فرقی به حالت نمی کنه. آدم نیستی! "

راست میگه شاید.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مهر 1393ساعت 0:19  توسط علی  | 

کتاب

چند تا کتاب از نمایشگاه کتاب تبریز خریدیم. خیلی خوب بود. حس فوق العاده ای داره قدم زدن بین کتابها و انتخاب کردن کتاب دلخواه.

پائولا/ایزابل آلنده

همراهان ژهو/الکساندر دوما

تاریخ محاصره لیسبون/ژوزه ساراماگو

همه نامها/ژوزه ساراماگو

شاهزاده خوشبخت/اسکار وایلد

غنیمت: داستان پرماجرای نفت/دانیل یرگین

آخرین سلطان (عبدالحمید دوم)/میشل دوگرس

جمیله بوپاشا/سیمون دوبوار

دامی برای رئیس جمهور / نیکول بشاران

ایران از آغاز تا اسلام / ر.گیرشمن

مصدق و مسایل حقوق و سیاست/ ایرج افشار

صحنه هایی از تاریخ معاصر ایران / عبدالرضا مهدوی

محاکمات سیاسی در ایران / بهروز طیرانی

شبکه ی سازمان نظامی افسران حزب توده ایران / خسرو معتضد

دهه ی شوم شهریور / خسرو معتضد

سفرنامه ی ناصرخسرو/ به کوشش نادر وزین پور

 

پ.ن:

اعرابی را گفتند چگونه می گذرانی؟ گفت نه چنان که خداوند تعالی خواهد و نه چنان که شیطان خواهد و نه چنان که خود خواهم. گفتند چگونه؟ گفت از آن که خدای تعالی خواهد عابد باشم و چنان نیستم و شیطان خواهد که کافر باشم و چنان نیستم و خود خواهم که شاد و خوش روزی و دارای ثروت کافی باشم و چنان نیز نیستم.

رساله ی دلگشا/عبید زاکانی


+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مهر 1393ساعت 21:46  توسط علی  | 

داداش کوچولو!

داشتم دنبال عکسی که توی پست قبل گذاشتم می گشتم که مربوط میشه برای اول مهر ۷۱. چشمم به این عکس افتاد. به گمانم مربوط به تابستان ۶۹ یا ۷۰ هست. کنار داداش. کلا باهم بودیم. مثل هم لباس می پوشیدیم. به یه مدرسه می رفتیم. با هم می رفتیم فوتبال. تا اینکه من دانشگاه قبول شدم و یک سال بعد برادر دانشجو شد. از سال ۸۴ که رفت تهران. ماهی یه بار و این اواخر چند ماه یه بار همدیگه رو می بینیم. نفر ۱۱ کنکور شد. رفت دانشگاه تهران. حقوق خوند. بعد ارشد و دکتری. بزرگ شد. هیئت علمی شد.وکیل شد. کار و بارش خیلی ردیف تر از منه. مردی شده برای خودش. اما دوره. من موندم و زندگی خودم و پدر و مادر و خواهرا!

چرا انقدر سریع می گذرن این روزای لعنتی؟!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مهر 1393ساعت 13:21  توسط علی  | 

باغ مادری

این هفته نتوانستم بروم طارم. پنج شنبه را کار داشتم. کار که چه عرض کنم. درس داشتم! صبح جمعه اما رفتیم باغ مادری! برای گردو. همیشه اوایل پاییز می رویم برای برداشت! گردو. امسال چیزی برای برداشت نبود. کل محصول برای استفاده ی چند ماه خودمان هم نمی شد. به هر حال شکر خدا. خوب بود. تنوعی بود.

 

پ.ن:

پاييز ؛
آرام
آرام
قد مى كشد
اما هنوز
بوى بهار مى آيد...

از كوچه اى
كه تو در آن
مرا بوسيدى


" سياووش خاکسار "

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مهر 1393ساعت 13:55  توسط علی  | 

اول مهر 93

از یکم مهر ۱۳۷۱ تا همین امروز که به گمانم ۲۳ سال می شود همیشه این روز را یا مدرسه بوده ام یا دانشگاه به جز یک سال. سال ۹۰.سرباز بودم. فقط یک سال دور بودم این روز را و همان یک روز برایم غیر قابل تحمل بود. امروز هم رفتم. اول پیش استادم رفتم و بعد چرخی در خیابان های دانشگاه زدم. پاییز دانشگاه تبریز را دوست دارم. می دانم دیگر اول مهرهای سال های ۸۳ تا ۸۷ هرگز تکرار نمی شود اما همچنان من یک دانشجو هستم. دوست داشتم بیشتر می ماندم. بیشتر می نشستم روی نیمکت ها و بیشتر نگاه می کردم به لبخند سال اولی های خوشحال. اما نمی شد. باید برمی گشتم سر کار. از وقتی برگشتم و جلوی کامپیوتر نشستم یک جوری شدم. انگار همه ی اعضای بدنم بی حس هستند. حالم خوش نیست. بی روحم.

پ.ن: یک عکسی دارم از اول مهر ۱۳۷۱. مانده خانه ی پدری. می گردم و پیدایش می کنم. بعد می گذارمش اینجا که همیشه جلوی چشمم باشد. دوستش دارم این عکس را.

پ.ن۲: آره!

 

پ.ن ۳:

تمامی روزها یک روزند
تکه تکه
میان شب بی پایان...

شمس لنگرودی

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مهر 1393ساعت 15:51  توسط علی  | 

مطالب قديمي‌تر