X
تبلیغات
این روزهای من...

این روزهای من...

طاعون

«آنگاه پی بردم که، دست کم، من در سراسر این سال‌های دراز، طاعون‌زده بوده‌ام و با وجود این با همهٔ صمیمیتم گمان کرده‌ام که بر ضد طاعون می‌جنگم. دانستم که بطور غیرمستقیم مرگ هزاران انسان را تأیید کرده‌ام و با تصویب اعمال و اصولی که ناگزیر این مرگ‌ها را به دنبال دارند، حتی سبب این مرگ‌ها شده‌ام. دیگران از این وضع ناراحت به نظر نمی‌آمدند و یا لااقل هرگز به اختیار خود دربارهٔ آن حرف نمی‌زدند. من گلویم فشرده می‌شد. من با آنها بودم و با اینهمه تنها بودم. وقتی نگرانی‌هایم را تشریح می‌کردم، آنها به من می‌گفتند که باید به آنچه در خطر است اندیشید و اغلب دلائل موثری ارائه می‌دادند تا آنچه را که نمی‌توانستم ببلعم به خورد من بدهند. اما من جواب می‌دادم که طاعون‌زدگان بزرگ، آنها که ردای سرخ می‌پوشند ... آنها هم در این مورد دلائل عالی دارند و اگر من دلائل جبری و ضروریاتی را که طاعون‌زدگان کوچک با استدعا و التماس مطرح می‌کنند بپذیرم نمی توانم دلائل طاعونیان بزرگ را رد کنم. به من جواب می‌دادند که بهترین راه حق دادن به سرخ ردایان این است که اجازهٔ محکوم ساختن را منحصراً در اختیار آنها بگذاریم. اما من با خود می گفتم که اگر انسان یکبار تسلیم شود دیگر دلیلی ندارد که متوقف شود. تاریخ دلیل کافی به دست من داده‌است، این روزگار مال کسی است که بیشتر بکشد. همهٔ آنها دستخوش حرص آدمکشی هستند و نمی‌توانند طور دیگری رفتار کنند.»

طاعون / آلبر کامو

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393ساعت 13:29  توسط علی  | 

آزمون جامع

ریا نباشه آزمون جامع به خیر و خوشی تمام شد!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393ساعت 18:31  توسط علی  | 

من بااستعداد بودم !
یعنی هستم ... بعضی وقت‌ها به دست‌هام نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم که می‌توانستم پیانیست بزرگی شوم ، یا یک چیز دیگر !
ولی دست‌هام چه‌کار کرده‌اند ؟!
یک جایم را خارانده‌اند ، چک نوشته‌اند ، بند کفش بسته‌اند ، سیفون کشیده‌اند و غیره .
دست‌هایم را حرام کرده‌ام . همین‌طور ذهنم را !

...

عامه پسند | چالز بوکوفسکی | ترجمه پیمان خاکسار | نشر چشمه |

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم فروردین 1393ساعت 23:32  توسط علی  | 

در خیابان

در خیابان مردی را دیدم

مرا ندید

اما با من حرف زد

گفت:دیشب اصلا نخوابیده است

سیاه شده بود

با دود سیگار

یا شاید رنگ کرده بود

چهره اش را اندوه این سال های تنهایی

من فکر می کنم بار دوم در روزنامه ببینمش

در صفحه ی حوادث

که "تن مردی را، کبود زیر پل یافته اند"

۲۰ فروردین ۹۳

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393ساعت 12:52  توسط علی  | 

نفس عمیق

حساسیت فصلی باعث شده  نتونم درست نفس بکشم. از اون نفس های عمیق که صبح های بهاری، موقع رفتن سر کار ، دم در خونه می ایستی و از ته دل می کشی. این گرد و غبار ناشی از باد، هم هوا رو غیر بهاری کرده هم باعث شده حساسیت من تشدید بشه!

بعضی وقت ها که صبح زود می زنم بیرون، دوست دارم جای اینکه برم محل کارم ، برم  دانشگاه! اون موقعی که هیشکی نیست تو خیابونای دانشگاه. بعد با یه دست لباس ورزشی خوشگل یه ساعت بدوم و هرچند دقیقه یه بار چند تا نفس عمیق  بکشم و بعد برم بوفه مرکزی یه صبحانه ی اساسی بزنم. از همون جا هم برم استخر دانشگاه. حالا شاید اول استخر بعد صبحانه! یا شاید اول یه لقمه بزنم که ضعف نکنم بعد برم استخر بعدش یه صبحونه ی مفصل بخورم.

آی حال میده! کار هم میمونه برا بعد از ساعت ۱۰.

ولی نمی تونم. صبح باید رفت سر کار. از اونجا دانشگاه برای کار تدریس و شاید بعدش از اونجا برم دانشگاه خودمون برای کار تحصیل! هر چند وقت یه بار هم باید برم یه مرسه ای برای بچه های ملت کلاس کنکور برگزار کنم که دانشگاه قبول بشن و خوشبختی رو بغل کنن! دیگه مجالی برای نفس عمیق و دویدن تو خیابونای دانشگاه نیست! تو باشگاه هم که نمیشه نفس عمیق کشید!

پس می مونه همون صبح زود دم در خونه. که الحمدلله همون رو هم  حساسیت ازم گرفته!

من دلم تنفس می خواد از نوع عمیقش، تو هوای آزاد غیر بادی و عاری از هرگونه گرد و غبار و گرده گل!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم فروردین 1393ساعت 22:39  توسط علی  | 

ناخواسته

یک چیزی رو از ته قلبم می خوام. یک واجب الاستدعایی که حس می کنم الان باید داشته باشمش. اما دقیقا نمی دونم چیه!

آرزوهای آدمی تمومی نداره. همه چیز رو می خواد، حتی چیزهایی رو که نمی خواد! چیزهایی که میشه به دستش آورد و بعضی وقت ها چیزهایی رو که نمیشه بهشون رسید. رسیدن به آرزوها خوبه و از دست دادنشون ملال آور. ولی هیچ چیز ملال آورتر از این نیست که ندونی چی می خوای و  نفهمی حرف خودت رو و سخت تر از این نیست که حرارت یک نیاز قلبت رو خاکستر کنه و تو درکش نکنی.

من امروز صبح که داشتم در یک وضعیت ظاهرا آرام درس می خوندم یا دو ساعت قبل که دور یک استخر بزرگ کنار آدم های مختلف و زیر درخت هایی که هنوز بهار رو اونجور که باید درک نکرده بودن، قدم می زدم و یا حتی همین الان که اینجا نشستم و دارم می نویسم در حال رنجیدن از همین خواسته ی نا خواسته بودم و هستم.

لیست همه ی آرزوهام رو که البته خیلی هم بلند بالا نیست رو دارم. راه هایی که باید برای رسیدن به اونها طی کنم رو هم کم و بیش می دونم و یا حداقل فکر می کنم که می دونم. اینکه اگه بهشون برسم چه اتفاقی میوفته رو هم می تونم تصور کنم. ولی الان موضوع هیچ کدوم از موارد اون لیست نیست.

الان یک حس نامفهوم که خوب یا بد بودنش برام روشن نیست همه ی وجودم رو احاطه کرده، یا بهتره بگم تسخیر کرده و کنترل همه ی رفتارهام رو و حتی همه ی افکارم رو ازم گرفته و این درحالیه که من حتی نمی دونم مغلوب و مسحور چه چیزی شدم. نمی فهمم این حس که وادار می کنه فکر کنم یک آرزوی بزرگ و اضطراری دارم که اسمش رو توی لیست از قلم انداختم، واقعا چیه و از کجا حاصل شده؟! و فقط نمی دونم، نمی فهمم، درک نمی کنم و از این جور افعال نفی که میتونم ردیف کنم!

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم فروردین 1393ساعت 23:16  توسط علی  | 

انتخاب

عده ای را عقیده بر اینست که همه ی زندگی برای رسیدن به  "مرگ لذت بخش" است. آنها معتقدند این انسان است که می خواهد نوع مرگ خویش را تعیین کند. در واقع بهتر زیستن نتیجه ی والایی مانند "بهتر مردن" را در پی خواهد داشت. بگذارید این جمله از مونتنی را در این جا بیاورم که می گوید : "آن کس که به انسان می آموزد چگونه بمیرد، به او چگونه زندگی کردن را آموخته است".

"عاشقانه زیستن" برای "عاشقانه مردن"! این چیزیست که من از آن طرفداری می کنم هرچند شاید جزء آن گروه از انسان ها نباشم که همه ی زندگی را برای "چگونه مردن" می پندارند. تصور من در سال های نوجوانی و تا حدود 24 سالگی، از زندگی خوب عبارت بود از درس خواندن خوب، داشتن شغل خوب، ایمان داشتن و البته سیگار کشیدن مداوم! این آخری برای من مصداق خارجی خیلی از مفاهیم زیبا مانند روشنفکر بودن، مهندس بودن، نویسنده بودن و خیلی چیز های خوب دیگر بود. همیشه در ذهنم نویسنده ی روشن ضمیر و روشن فکری را تصور می کردم که بعد از نیمه شب در حالی که بساط چای و قهوه اش مهیا و دود سیگار او را احاطه کرده بود مشغول نوشتن و یا خواندن و یا حتی اندیشیدن است.

اما امروز تصور من از زندگی خوب اندکی تغییر کرده است. من امروز هرچند دیر اما ترجیح می دهم به همه ی ژست های خوب بدون توجه اولیه به درون مایه ی آن شک کنم. شکی عمیق که همه ی بود و نبودش را زیر سئوال ببرد و بعد آرام آرام و به تشخیص خودم محتوایش را برانداز کنم (هرچند کار دشواریست اما سعی می کنم با آرامش این کار را انجام دهم) و اگر شک هایم برطرف شد بدون توجه به صورت ژست با آن "زندگی کنم". "عاشق بودن" خود ژستی است بسیار زیبا که انسان را در همه حال وسوسه می کند و باید بسیار احتیاط کرد! البته من برای "عاشق بودن" خیلی سخت گیری نمی کنم و تفاوت چندانی با "دوست داشتن" و یا "محبت کردن" برای آن قائل نسیتم. می توانم به جرات بگویم که اگر کسی می خواهد بهترین نوع مرگ را داشته باشد باید "عاشقانه مردن" را انتخاب کند و برای این انتخاب چاره ای ندارد جز اینکه عاشقانه زندگی کند. زیاد در مورد کلمه ی "انتخاب" حساسیت به خرج ندهید  و مطمئن باشید که ما خود نوع مرگمان را تعیین می کنیم حتی در مواردی که به صورتی کاملا ناگهانی و بر اثر حادثها ی غیر مترقبه می میریم. وقتی ما بر اثر حادثه ای مرگ مان فرا می رسد فقط در انتخاب زمان آن نقشی نداشته ایم ( حتی در این مورد هم می توان تشکیک کرد) اما اینکه با چه حسی و چگونه مرده ایم کاملا به خودمان مربوط است. نمی خواهم سخن به درازا بکشد اما باید بگویم که نباید تصور کرد که حالت مرگ در همان لحظه ی مرگ ایجاد می شود و اگر به صورت ناگهانی مردیم این حس به دلیل نبودن زمان کافی در ما ایجاد نمی شود! بلکه این زندگی است که کوتاه یا بلند مارا برای مردن می سازد. مرگ به همان اندازه طول می کشد که زندگی وجود دارد. اینست که مرگ از هر لحظه ی زندگی زاده می شود وزندگی شاید برای مرگ است. "عاشقانه مردن" را انتخاب کن و برای آن عاشقانه زندگی کن.

پ.ن: این مطلب را تیرماه ۹۰ نوشتم و نمی دونم چرا الان اینجا مرورش می کنم!

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم فروردین 1393ساعت 14:43  توسط علی  | 

آزمون جامع

هیس!دارم  درس می خونم. آزمون جامع دارم ۱۰ روز دیگه!

گوش شیطون کر!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393ساعت 11:33  توسط علی  | 

از ۲۸ اسفند ۹۲ تا ۱۵ فروردین ۹۳ مثل خیلی های دیگه من هم تعطیلم. من اما یه فرقی که دارم اینه که خودم هم این چندین روز رو تعطیل هستم.  هیچ کاری نمی تونم انجام بدم. دوست داشتم یه سفر خوب برم و چند روز در آرامش و خلوت بگذرونم اما نشد و فکر نکنم حالا حالا ها بشه. این روزها با یه تعطیلی مضاعف می گذره و من کاملا در گذر این ساعات گیج و بی اختیارم.  همیشه روزهای آخر این جور تعظیلات که می رسه میگم کاشروز اول خودم رو می کشیدم کنار و می گفتم :علی جون! این چند روز رو بی خیال شو! حساب کتابای قدیمیت رو با زمین و زمان بذار کنار و زندگی بکن. اما هیچ وقت اینجوری نمیشه و من هم حساب کتاب هام دست نخورده باقی می مونن و هم زندگی کردنم به تعویق میوفته. هرچی که هست خوب یا بد روزگار می گذره و این با همه ی  بدی هاش خوبی های زیادی داره.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم فروردین 1393ساعت 15:58  توسط علی  | 

سردرد و تهوع!

سردرد و تهوع! این دوگانه ی وحشتناک برای من همیشه همزمان عارض شده اند. آخرین بارش همین دیشب.یک نوع حالت غیر قابل تحملی که انگار همیشه همینگونه خواهد ماند. اما جای شکرش باقی بود که می دانستم  بالاخره تمام می شود. حداقل برای یک مدتی. علتش را هنوز نیافته ام که چرا مکررا به سراغم می آیند و واقعا طاقت فرسا شده است برایم این وضعیت.به هر حال سردرد و تهوع دیشب را مهمانم بودند و البته صبح که بیدار شدم حضورشان را حس نکردم و با اندکی آسودگی روز نو را شروع کردم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1392ساعت 7:58  توسط علی  | 

یادش به خیر

امروز با همکاران محترم در مورد خاطرات کودکی و کارهای عجیب و غریبی که در آن دوران به غایت دلنشین انجام می دادیم صحبت کردیم و کلی حرف برای گفتن داشتم که به اندکی بسنده کردم! روزگاری بود! یادش به خیر. بزرگ شدن مسایلی رو بر انسان تحمیل می کنه که آرزویش می شود بازگشت به عقب و ماندن در آن حس و حال.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1392ساعت 12:50  توسط علی  | 

ورزش

از خیلی وقت پیش فکر می کنم که ورزش چیز خوبیه. چند وقتی میشه که به این نتیجه رسیدم که حتما باید شروع کنم به ورزش . بعد هم رفتم یه سری لباس ورزشی تازه و شیک گرفتم که دیگه باید شروع کرد. چند روزی هم هست که دنبال یه باشگاه برا ورزش کردن بودم. دیروز هم رفتم توی باشگاه و امکاناتش رو ارزیابی!! کردم. بعد با خودم فکر کردم چه کاریه برم باشگاه وقت و  پولم رو هدر کنم. از همین فردا صبح شروع می کنم به ورزش. چهل و پنج دقیقه زودتر بیدار می شوم ورزش می کنم بعد هم یه دوش می گیرم و یه لیوان آب پرتقال که خانم همسر تدارک دیدند می زنم به بدن و سرحال و شاداب می رم دنبال زندگی. وچقدر از این برنامه ریزی ها خوشحال بودم و شب از فرط خوشحالی که قراره از فردا زندگی یه جور دیگه باشه یه چند دقیقه بی خوابی کشیدم. صبح شد، ساعت زنگ زد و در اولین فرصت صداش رو خفه کردم و پتو رو کشیدم روی سرم و ادامه ی خواب و زندگی.

دیگه نمی دونم کی به فکرم خطور کنه که ورزش چیز خوبیه و باید ورزش کرد و الباقی ماجرا.

یا نصیب و یا قسمت!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1392ساعت 7:43  توسط علی  | 

روزها

یه روزهایی فکر می کنی همه چیز خوبه در حالی که نیست و اصولا باید به شدت نگران باشی، اما نیستی و یه روزهایی مثل امروز همه چیز روبراهه ولی بیخودی دلشوره داری، فکر می کنی قراره یه اتفاق بد بیفته اما یه جایی ته قلبت می دونی که نمیفته. امید و نا امیدی چقدر به هم نزدیک هستن. آرامش و اضطراب انگار که به هم چسبیده باشن، پا به پای هم مثل سایه آدم رو تعقیب می کنن.

دلم لک زده برای یک روز معمولی!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1392ساعت 7:47  توسط علی  | 

امروز رفتم دانشگاه و چندین بار خیابون هاش رو با ماشین زیر و رو کردم. انگار که دنبال یه چیزی باشم. هرچی گشتم پیدا نکردم. ۱۰ سال از زندگیم تو این خیابون ها و دانشکده ها رفت و من هم چنان نم دونم دنبال چی هستم اینجا.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1392ساعت 21:18  توسط علی  | 

رفتنت بیش‌تر غم‌انگیز است

دیدنت گر چه شادی‌آمیز است
ولی از غصّه نیز لبریز است

در من این حالت دوگانه ز تو
التقاط بهار و پاییز است

شادی دیدنت ندیده دلم ،
با غم رفتنت گلاویز است

هرچه زیباتر است آمدنت
رفتنت بیش‌تر غم‌انگیز است
                                                                         حسین منزوی
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1392ساعت 12:44  توسط علی  | 

آذر

"امروز  آذر بارید و خود را از پاییز جدا کرد و دستی بر پوست یخ زده ی زمستان کشید و من چشمانش را دیدم که از فرط اندوه گود افتاده. چون نو عروسان بی نوا که در میانه ی راه خانه ی پدر تا خانه ای که رغبتی بر آن ندارند و قرار بر عمری اسیری در آن خانه است می نالند. آرام اما از دل. می بارید ، می بارید، می بارید. انگار از همه ناامید بود. انگار از همه دلگیر بود. امروز زاغ ها دیوانه بودند. به گمانم فهمیده بودند عروسی است. عروسی آذر. آذر، دختر پاییز. عروس بی نوا گریه می کرد.صدایش را کسی نشنید حتی پاییز. "

پ.ن: این رو خیلی دوست دارم برای آذر ماه ۹۱ بود

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1392ساعت 11:41  توسط علی  | 

ﺑﻪ ﻣﯿﺨﺎﻧﻪ ﺷﻮﻧﺪ ﭘﻠﻨﮓﻫﺎ ﺑﺎ ﺁﻫﻮﻫﺎ



 ﺧﺪﺍ ﻛﻨﺪ ﺍﻧﮕﻮﺭﻫﺎ ﺑﺮﺳﻨﺪ
ﺟﻬﺎﻥ ﻣﺴﺖ ﺷﻮﺩ
ﺗﻠﻮﺗﻠﻮ ﺑﺨﻮﺭﻧﺪ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥﻫﺎ...
ﺑﻪ ﺷﺎﻧﻪﯼ ﻫﻢ ﺑﺰﻧﻨﺪ ﺭﺋﯿﺲﺟﻤﻬﻮﺭﻫﺎ ﻭ ﮔﺪﺍﻫﺎ
ﻣﺮﺯﻫﺎ ﻣﺴﺖ ﺷﻮﻧﺪ
ﻭ ﻣﺤﻤّﺪ ﻋﻠﯽ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ 17 ﺳﺎﻝ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺭﺍ ﺑﺒﯿﻨﺪ
ﻭ ﺁﻣﻨﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ 17 ﺳﺎﻝ، ﻛﻮﺩﻛﺶ ﺭﺍ ﻟﻤﺲ ﻛﻨﺪ .
ﺧﺪﺍ ﻛﻨﺪ ﺍﻧﮕﻮﺭﻫﺎ ﺑﺮﺳﻨﺪ
ﺁﻣﻮ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮﯾﻦ ﭘﺴﺮﺍﻧﺶ ﺭﺍ ﺑﺎﻻ ﺑﯿﺎﻭﺭﺩ ﻫﻨﺪﻭﻛﺶ ﺩﺧﺘﺮﺍﻧﺶ ﺭﺍ
ﺁﺯﺍﺩ ﻛﻨﺪ
. ﺑﺮﺍﯼ ﻟﺤﻈﻪﺍﯼ ﺗﻔﻨﮓﻫﺎ ﯾﺎﺩﺷﺎﻥ ﺑﺮﻭﺩ ﺩﺭﯾﺪﻥ ﺭﺍ
ﻛﺎﺭﺩﻫﺎ ﯾﺎﺩﺷﺎﻥ ﺑﺮﻭﺩ ﺑﺮﯾﺪﻥ ﺭﺍ
ﻗﻠﻢﻫﺎ ﺁﺗﺶ ﺭﺍ ﺁﺗﺶﺑﺲ ﺑﻨﻮﯾﺴﻨﺪ .
ﺧﺪﺍ ﻛﻨﺪ ﻛﻮﻫﻬﺎ ﺑﻪ ﻫﻢ ﺑﺮﺳﻨﺪ
ﺩﺭﯾﺎ ﭼﻨﮓ ﺑﺰﻧﺪ ﺑﻪ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﻣﺎﻫﺶ ﺭﺍ ﺑﺪﺯﺩﺩ
ﺑﻪ ﻣﯿﺨﺎﻧﻪ ﺷﻮﻧﺪ ﭘﻠﻨﮓﻫﺎ ﺑﺎ ﺁﻫﻮﻫﺎ .
ﺧﺪﺍ ﻛﻨﺪ ﻣﺴﺘﯽ ﺑﻪ ﺍﺷﯿﺎﺀ ﺳﺮﺍﯾﺖ ﻛﻨﺪ
ﭘﻨﺠﺮﻩﻫﺎ ﺩﯾﻮﺍﺭﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺸﻜﻨﻨﺪ
ﻭ ﺗﻮ ﻫﻤﭽﻨﺎﻧﻜﻪ ﯾﺎﺭﺕ ﺭﺍ ﺗﻨﮓ ﻣﯽﺑﻮﺳﯽ ﻣﺮﺍ ﻧﯿﺰ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ
ﺑﯿﺎﻭﺭﯼ
. ﻣﺤﺒﻮﺏ ﻣﻦ ﻣﺤﺒﻮﺏ ﺩﻭﺭ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩﯼ ﻣﻦ
ﺑﺎ ﻣﻦ ﺑﺰﻥ ﭘﯿﺎﻟﻪﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﻪ ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺑﺎﻍﻫﺎﯼ ﻣﻌﻠﻖ ﺍﻧﮕﻮﺭ
 
الیاس علوی شاعر افغان
+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1392ساعت 20:11  توسط علی  | 

برای همه آذران که با من بودی



برای همه آذران که با من بودی. چون دو برگ ملحق در آغوش باد سرد. چون دو مجنون خیره بر قامت ترد درختان ناسبز، چون دو مسافر یخ زده، به هم چسبیده زیر یک شولا.

برای همه آذران که جانم شدی. همه چشم شدی که زرد رخ پنهان در هزار رنگ پاییزم را ببینی. همه گوش شدی که آواز غمگین گم شده در فریاد باد مرا بشنوی. همه حس شدی که بسراییم....

برای همه آذران که با من خواهی بود که زیر باران اشکهای دلتنگی پاییز ها و محو در آوای نفس های مهموم روزهای جوانیمان، ساعت های پیری را با غزل های خیس عاشقی بگذرانیم.

برای همه آذران که با من خواهی بود.

تقدیم به تو.
علی
4 روز مانده به آذر ماه 92

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1392ساعت 21:23  توسط علی  | 

بر نیزه، شرح سوره ی احزاب می کنی

خون می رود هنوز ز چشم تر شما
خرمن زده ست ماه، به گرد سر شما
آن زخم های شعله فشان، هفت اخترند
یا زخم های نعش علی اکبر شما؟
آن کهکشان شعله ور راه شیری است
یا روشنان خون علی اصغر شما؟
دیوان کوفه از پی تاراج آمدند
گم شد نگین آبی انگشتر شما
از مکه و مدینه، نشان داشت کربلا
گل داد (نور ) و ( واقعه ) در حنجر شما
با زخم خویش، بوسه به محراب می زدید
زان پیشتر که نیزه شود منبر شما

گاهی به غمزه، یاد ز اصحاب می کنی
بر نیزه، شرح سوره ی احزاب می کنی

علیرضا قزوه

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1392ساعت 0:29  توسط علی  | 

مرا به نام كوچكم صدا بزن

درخت را به نام برگ
بهار را به نام گل
ستاره را به نام نور
كوه را به نام سنگ
دل شكفته مرا به نام عشق
عشق را به نام درد
مرا به نام كوچكم صدا بزن .
 عمران صلاحي‌

شب به موقع رسید
سپیده به موقع زد
خروس به موقع خواند
من بی‌موقع خوابیدم
عباس کیارستمی

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1392ساعت 13:26  توسط علی  | 

دلم گرفته
دلم عجیب گرفته است
و هیچ چیز
نه این دقایق خوشبو که روی شاخه نارنج می شود خاموش
نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ این...
گل شب بوست
نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف
نمی رهاند
و فکر میکنم
که این ترنم موزون حزن تا به ابد
شنیده خواهد شد

 
  سهراب سپهری
 
 
ابری که بالای شهر ایستاده
روزی‌ست که من دود کرده‌ام
 
گروس عبدالملکیان
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1392ساعت 1:2  توسط علی  | 

پاییز

این باد
چه مگر گفت
در گوش درختان ،
که چنین جامه‌درانند
همه ؟
                                                                       مسعود صمیمی


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1392ساعت 10:43  توسط علی  | 

وقتی حرفی برای گفتن نیست.
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1392ساعت 12:22  توسط علی  | 

این میوه‌ها رسیده
فردا در کامیون‌ها حمل خواهند شد
و این برگ‌ها
نغمه نغمه
از منقار پرندگان خواهند افتاد
همه چیز
رو به پیری می‌رود
تابستان
فصل خوبی
برای آرزو کردن نیست

 رسول یونان

 

پ . ن:

به دریا می‌زنم، دریا ضریح توست غرقم کن
در این امواج پر شوری که من یک قطره از آنم

حمیدرضا برقعی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1392ساعت 0:4  توسط علی  | 

الاحزاب/35

خدا براى [تمامى] مردان و زنان مسلمان و با ايمان، فرمانبردار [خدا]، راستگوى، شكيبا، فروتن، انفاقگر، روزه دار، پاكدامن و آنها كه بسيار ياد خدا ميكنند، آمرزش و پاداشى بزرگ آماده كرده است.(الاحزاب/35)



إِنَّ الْمُسْلِمِينَ وَالْمُسْلِمَاتِ وَالْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِنَاتِ وَالْقَانِتِينَ وَالْقَانِتَاتِ وَالصَّادِقِينَ وَالصَّادِقَاتِ وَالصَّابِرِ‌ينَ وَالصَّابِرَ‌اتِ وَالْخَاشِعِينَ وَالْخَاشِعَاتِ وَالْمُتَصَدِّقِينَ وَالْمُتَصَدِّقَاتِ وَالصَّائِمِينَ وَالصَّائِمَاتِ وَالْحَافِظِينَ فُرُ‌وجَهُمْ وَالْحَافِظَاتِ وَالذَّاكِرِ‌ينَ اللَّـهَ كَثِيرً‌ا وَالذَّاكِرَ‌اتِ أَعَدَّ اللَّـهُ لَهُم مَّغْفِرَ‌ةً وَأَجْرً‌ا عَظِيمًا

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1392ساعت 21:28  توسط علی  | 

رسول یونان

زیبارویان فرانسه
زیبارویان انگلیس
همه یک طرف
تو یک طرف ...
آن‌ها مرا
تنها به شعر می‌رسانند
اما تو
مرا به خانه‌ام باز می‌گردانی
به همه‌ی هستی‌ام
در فکر توام
باران
به زبان ترکی می‌بارد .

***

کاش
در خانه‌ی خود نشسته بودیم و
هوای سفر نمی‌کردیم
جاده‌های دنیا
از کف دست‌های تو می‌گذشتند
به موهایت که دست کشیدی
ما در تاریکی گم شدیم !

***

هرشب خواب می‌بینم
سقوط می‌کنم از یک آسمان‌خراش
و تو از لبه آن
خم می‌شوی و دستم را می‌گیری
سقوط می‌کنم هر شب
از بام شب
و اگر تو نباشی
که دستم را بگیری
بدون شک
صبح‌گاه
جنازه‌ام را
در اعماق دره‌ها پیدا می‌کنند ...

***

اگر تو نبودی عشق نبود
همین‌طور
اصراری برای زندگی
اگر تو نبودی
زمین یک زیرسیگاری گلی بود
جایی
برای خاموش کردن بی‌حوصلگی‌ها
اگر تو نبودی
من کاملاً بیکار بودم
هیچ کاری در این دنیا ندارم
جز دوست‌داشتن تو

رسول یونان

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1392ساعت 8:13  توسط علی  | 

من آن نی‌ام
که حلال از حرام نشناسم

شراب
با تو حلال ا‌ست
و آب
بی‌تو حرام
 سعدی

عاشق روزهایی هستم
که مهربان می‌شوی
حتی اگر نفهمم چرا
 علیرضا روشن

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1392ساعت 9:49  توسط علی  | 

دریای درد کیست که در چاه می رود؟

قیصر امین پور

این جزر و مدِ چیست که تا ماه می رود؟
دریای درد کیست که در چاه می رود؟

این سان که چرخ می گذرد بر مدار شوم
بیم خسوف و تیرگی ماه می رود

گویی که چرخ بوی خطر را شنیده است
یک لحظه مکث کرده، به اکراه می رود

آبستن عزای عظیمی است، کاین چنین
آسیمه سر نسیم سحرگاه می رود

امشب فرو فتاده مگر ماه از آسمان
یا آفتاب روی زمین راه می رود؟

در کوچه های کوفه صدای عبور کیست؟
گویا دلی به مقصد دلخواه می رود

دارد سر شکافتن فرق آفتاب
آن سایه ای که در دل شب راه می رود.
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1392ساعت 23:54  توسط علی  | 

السلام ای ماه پنهان

السلام ای ماه پنهان پشت استهلال ما

ما به دنبال تو می گردیم و تو دنبال ما

علیرضا قزوه

 

عنوان عکس: ماه نو تولدت مبارک  عکاس:لورنت لاودر

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1392ساعت 8:8  توسط علی  | 

توصیف یک رویا

چند شب است که آواهای نامفهوم یک روح مدام خوابم را آشفته می کند. همینکه چشم هایم گرم می شود و می خواهم آرامش خواب را درک کنم، یک راست می آید می نشیند وسط خیابان اصلی ذهنم و با زبانی که چیزی از سر در نمی آورم با من حرف می زند. من اما اصلا نمی توانم چیزی بگویم. انگار که از همان ابتدا بی زبان بوده ام. دو شب پیش بالاخره موفق شدم چند کلمه ای باهاش حرف بزنم. گفتم: من که تو را نمی شناسم. نمی دانم هستی یا اصلا وجود نداری. ولی باید بدانی که این رفت و آمدهای پی در پی ات به شدت اذیتم می کند. از حرفهایت چیزی سردرنمی آورم. اگر حرفی داری باید سریع بزنی، آن هم با زبانی که من هم بفهمم.

چیزی نگفت و به گمانم رفت. صبح که از خواب بیدار شدم، بعد از اینکه لباسهام رو پوشیده بودم جلوی آیینه ایستادم و به خودم خیره شدم. فکر کردم که چقدر قیافه م برایم آشناست. بعد متوجه شدم که چقدر شبیه آن روح مزاحم هستم. برای چند لحظه شگفت زده بودم. شب که دوباره خوابیدم، باز هم آمد. این بار گفتم: تو چقدر شبیه من هستی؟! بعد رفتم جلوی آیینه ایستادم و روح هم پشت سر من آمد. حالا دیگر چهار نفر بودیم. دقیقا عین هم. یک لحظه یادم رفت کدام یک از این چهار نفر من هستم. روح حرف زد. حالا زبانش را می فهمیدم.  گفت: چقدر شبیه هم هستیم. من هم همان حرف را تکرار کردم.  همین حرف ها پشت آیینه هم تکرار شد. دیگر نمی دانستم "من" کدام هستم.روح گفت: فهمیدم! کسی جز تو اینجا نیست. آره! کسی جز تو اینجا نیست. و رفت. آینه را نگاه کردم. چیزی نبود. فقط من بودم. اینکه کدام یک از ما رفته بود و کدام یک مانده بود را نفهمیدم. صبح که از خواب بیدار شدم نمی دانستم که کداممان هستم. روبروی آینه ایستادم. یکی پشت آیینه بود. بسیار به من شبهت داشت. شاید هم اصلا خودم بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1392ساعت 8:11  توسط علی  | 

مطالب قديمي‌تر