این روزهای من...

دیرنوشت

1- نمی دانم چرا اصلا دستم به نوشتن نمی رود. اصلا  حال و حوصله ندارم. این چند خط را هم می نویسم که طولانی شود این ننوشتن ها و حرف این دو دوست بزرگوار هم زمین نیفتد. 

2- این فیلم های اسکار را دارم می بینم. "تئوری همه  چیز " را دیدم. boyhood و هتل بزرگ بوداپست را امشب می بینم. شخصا فکر می کردم  کمبربچ ( برای imitation game) بهترین بازیگر مرد انتخاب شود. لابد خودش هم همین فکر را می کرد که اینقدر اخمش را آشکارا نشان همه داد. ولی نشد. خوب که فکر می کنم می بینم  همین آقای "ادی ردماین" شایسته تر بود. همین که بردلی کوپر انتخاب نشد خوب بود. در بین فیلم ها هم birdman عالی بود. خیلی خوشم  آمد ازش.  imitation game  هم خوب بود انصافا ولی خب اون هم جایزه بهترین فیلم نامه اقتباسی رو گرفت. فیلم نامه غیر اقتباسی به نظرم مهمتره همون بخشی که اصغر آقای ما هم نامزد شده بود براش! که امسال رسید به  bird man  و آلخاندرو گنزالس که اتفاقا کارگردان فیلم هم بود. مثل خود شخصیت اصلی فیلم که هم نویسنده بود هم کارگرداان و البته بازیگر. still alice  رو ندیدم هنوز ولی بازی جولیان مور رو دوست دارم. این اسکار حقش بود. یک فیلم هم بود به نام "وحشی" که بازگر زن توی اون فیلم هم خوب بود. به نظرم در حق wiplash ظلم شد. اسکار بازیگر مکمل مرد  خوبه ولی کم بود. ماجرای interstellar رو نفهمیدم هنوز اینکه امتیازش 9.5 هست و به روایتی هشتمین فیلم برتر تاریخه ولی چیز خاصی تو اسکار ازش نشنیدیم. یه نسخه ازش دارم که پرده ای هستش و نتونستم ببینمش... دیگه نمی تونم بنویسم!! 

2- لیلی چند تا کتاب خریده که  داستانی هستند و البته خوب :  

سانست پارک : پل استر / دیوانگی در بروکلین : پل استر / اگنس : پتر اشتام / پان : کنوت هامسون / آشفته حالان بیدار بخت : غلامحسین ساعدی / دختری از پرو: ماریو بارگاس یوسا / رویای عمو جان : داستایوفسکی / نامه به کودکی که هرگر زاده نشد : اوریانا فالاچی / دو داستان : انتوان چخوف 

3-  

كلاغى غمگين چشم‌هايم را زاييد
و بال‌هاى برهنه‌اش
در تخمى نازا جيغ كشيد .
بايد بروم
و خودم را از خيابان ديروز بردارم
مسافرى كه چمدانش را گم كرد
در رد پاهايم پياده مى‌شود ...

آفرین پنهانی

4- باور بفرمایید از درس خواندن آن هم بدون اینکه توجیه عقلانی داشته باشد خسته شده ام. نه! نشده ام ! خسته نشده ام  که اینجوری ساعت های عمرم رو دارم می ریزم به پای کتاب های سنگین مکانیک و متالوژی!

+ نوشته شده در  شنبه نهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 20:28  توسط علی  | 

بازی تقلید

1- اعصاب داغان از بابت کارهای عقب افتاده. این درس خواندن لعنتی. این رساله ی غم افزا!

2- تو دو روز گذشته 4 تا فیلم Imitation gam, wiplash, wild card, american heist رو دیدم. که البته Imitation game فوق العاده بود. هرچند متنفرم از خصوصیت جنسی که داشت و عجیب این روزها تبلیغ میشه این رفتار، اما فیلم عالی بود. مخصوصا بازی بندیکت کامبربچ در نقش آلن تورینگ. شخصیت نابغه و طرد شده ای که احتمالا 2 سال جنگ جهانی دوم رو زودتر تموم کرد، هرچند تصمیم گرفت چندین  بار انسان هایی که می شد نجاتشون داد، کشته بشن تا جان انسان های بیشتر رو نجات بده. من با این جور تصمیمات مشکل دارم. مشکل اساسی. اما می شود نهایتا به قهرمان بودن تورینگ اذعان کرد.

3- "گاهی اوقات همان کسی که هیچ کس انتظارش را ندارد کار غیرمنتظره را انجام می دهد" آلن تورینگ (با بازی بندیکت کامبربچ) ، Imitation gam 2014

4- 

می‌خواهم درس بخوانم
نمی‌گذارند
در صدایم پنهان می‌شوند
با لب‌هایم
می‌خندند
می‌بوسند
دست در گردنم می‌اندازند
می‌گریند
نمی‌گذارند
نمی‌گذارند
این شعرهای لجوج . 

 انسیه موسویان

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 13:34  توسط علی  | 

برف

داره برف می باره. زیبا! بالاخره بارید. بالاخره شب برفی امسال رو دیدم.  

 

پ.ن: 

خسته تر از آنم که بنشینم

به خیابان می روم

با دوستانم دست می دهم

انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است

گروس عبدالملکیان

+ نوشته شده در  جمعه یکم اسفند ۱۳۹۳ساعت 23:47  توسط علی  | 

بین الامرین

 در جایی بین دیوانگی و عاقلی که اندکی متمایل به دیوانگی است به گمانم از نفس افتاده ام. زمین گیر شده ام.   

 پ.ن: و باز هم این چند جمله از صادق هدایت: 

در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا می‌خورد و می‌تراشد. این دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد؛ چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزء اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند. زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط .... و خواب مصنوعی... به‌وسیله افیون و مواد مخدره است؛ ولی افسوس که تأثیر این‌گونه داروها موقت است و به جای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می‌افزاید .

بوف کور | صادق هدایت

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۳ساعت 15:4  توسط علی  | 

american sniper

دو شب پیش تک تیرانداز آمریکایی یا همان american sniper را دیدم. می خواستم مطلبی درباره اش بنویسم! خوب شد که ننوشتم!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۳ساعت 10:50  توسط علی  | 

به دور می‌رفتم
به جستجوی راز جهان
که دودکش خانه‌ات را دیدم
نزدیک که شدم
دریافتم
آنچه به دنبالش بودم تویی
زنی در سرزمینی برفی
با گیسوانی بافته و
آوازهایی که
خواب خرس‌ها را پر از کندوهای عسل می‌کرد
این‌‍جا فرود آمدم
و برای بخاری‌ات هیزم جمع کردم.
                                                                     

 رسول یونان

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۳ساعت 14:44  توسط علی  | 

تهران

چهارشنبه : آمده ایم تهران این تعطیلات را. امروز خوب بود. صبح رسیدیم خانه برادر. عصر رفتیم موزه سینما و بعد امامزاده صالح. برگشتنی زدم ماشین یه بنده خدایی رو داغون کردم. خودش نبود. شماره م  رو نوشتم زدم به شیشه ماشینش. تا ببینیم صبح چه شود. 

پنج شنبه: صبح دیر بیدار شدم. صبحونه رو زدیم و رفتیم ده ونک. دانشگاه الزهرا (س) رو دیدیم و تجدید خاطره ای شد. بعد رفتیم ونک و از اونجا ولیعصر. بعد دانشگاه امبرکبیر و گشتی تو میدون و چهاراه ولیعصر. بعد پیاده رفتیم انقلاب. چند تا کتاب خریدیم. لولیتا از ولادمیر ناباکوف رو تو تبریز پیدا نکرده بودم . از یه دست فروش خریدم. البته هرگز این کتاب رو نه تائید می کنم و نه اینکه توصیه می کنم بخونینش. البته خیلی ها خوندنش. ولی ترجمه فارسی کتاب از اکرم پدرام نیا رو میشه یه بار خوند. این کتاب تو افغنستان چاپ شده و قیمتش هم 350 افغانی هستش!  

 "خانوم" از مسعود بهنود و مجموعه شعر حمید مصدق رو هم خریدم. الان هم برگشتیم سعادت آباد خانه ی برادر جان! قراره استراحت کنیم و عصر بریم خونه حمید. سید محسن و مهدی هم با اهل و عیال میان اونجا.  

صاحب ماشینی که زدم داغونش کردم زنگ زد. اهل کرمانشاه بود. داشت برمیگشت شهرشون. گفتم تعمیرش کن خرجش رو بگو بزنیم به حسابت!  

اینکه چرا دارم این چیزا رو با این جزئیات اینجا می نویسم رو هم نمی دونم!  

جمعه: دیشب خوب بود. یعنی خیلی خوب بود. امروز قرار بود برگردیم. اما چون سید محسن و خانومش گفت بریم خونه شون موندیم. امشب دعوتیم خونه سید. یاسر و میثم کرمی هم با اهل و عیال میان. و همه کسایی که دیشب بودن هم هستن. میثم عبدلی هم شاید بیاد. با میثم صحبت کردم. گفت بریم شاه عبدالعظیم. من گفتم دوره و بریم امام زاده صالح. قبول کرد. الان هم میخوایم بریم اونجا. صبح با برادر و خانوم برادر و لیلی رفتیم فرحزاد. برای 4 تا دانشجوی دکتری دلخوش! این جور تفریحات میتونه خوب باشه.خوب بود. میخواستم ابوطالب رو هم ببینم حتما ولی کرج هستش. نمیخواستم بندازمش تو درد سر. خودم هم نمی تونم برم کرج. سید صادق هم قم هستش و دور از دسترس. سید محسن گفت شاید بهش زنگ بزنه که بیاد. تا هرچه خدا بخواهد. 

شنبه: دیروز میثم عبدلی با خانومش اومد امامزاده صالح. کلی صحبت کردیم. ولی نتونست با ما بیاد خونه سید محسن. مهمون داشت. سید صادق هم اومده بود خونه سید محسن. می ره حوزه. مدرسه معصومیه. خیلی خوشحال شدم از دیدنش. خیلی. تا می تونستیم بحث کردیم باهم! میثم کرمی هم اومد با خانوم و امیرعباس کوچولو. یاسر و خانم بهرفتار هم که بودن. دیدن یاسر یه دنیای برام ارزش داشت. تا ساعت یک و نیم شب بیدار بودیم. بعد همه رفتن و ما شب رو اونجا خوابیدیم. امروز صبح زود حرکت کردیم به طرف تبریز. وسط راه چند ساعت توی زنجان استراحت کردیم. الان هم رسیدیم تبریز و من دارم این مطلب رو می نویسم!

 

پ.ن: این نوع روزنوشت رو هم دوست دارم هم نه! از اون جهت که برای آینده تجدید خاطره میشه دوست دارم. و از اون جهت که هدفم از وبلاگ نویسی نوشتن این جور چیزا نیست دوست ندارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۳ساعت 23:15  توسط علی  | 

چگونه شرح دهم بت‌پرست یعنی چه ؟ 
کسی که دل به تو یک عمر بست یعنی چه ؟ 

 
الهام دیداریان

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۳ساعت 22:11  توسط علی  | 

سقوط به دره ی عوام!

بالاخره دیروز Bird Man رو دیدم. خوب بود. سوالی که در حین تماشای فیلم به ذهن خطور می کند اینست: آیا من در حال تماشای یک تئاتر هستم؟! سکانس های طولانی که بریدگی هایشان نیز احتمالا به صورت دیجیتالی محو شده اند این تصور را ایجاد می کند که فیلم کلا یک سکانس طولانی است. شباهت به تئاتر زمانی شما را بیشتر گیج می کند که فیلم خود  پشت صحنه یک تئاتر را که در مرحله پیش نمایش است روایت می کند. پیش نمایش هایی که قرار است منجر به گرفتن مجوز اجرا روی تئاتر برادوی شود. این فیلم به زیبایی  تفاوت های عمیق تئاتر با فیلم امروزی را که در واقع تفاوت هنر با صنعت است را عریان می کند. هرچند به نظر من صنعت نیز می تواند وارد قلمرو وسیع هنر شود به شرطی که بتواند از حساب سود و زیان رها شود که کاری بس دشوار است و در درستی این کار نیز می توان شک یا حداقل بحث کرد. 

من با بحث های انتقادی بر فیلم نمی توانم بیش از این کار داشته باشم. چرا که از عهده ام خارج است. اما آنچه مرا متاثر (نه به معنای مثبت و نه به معنای منفی بلکه مجرد معنای تاثیر منظورم است!) کرد تقلای یک مرد بود که در گذشته به دلیل بازی در فیلم های پر هزینه و جذاب معروف و شاید موفق بود، اما اکنون به هر دلیلی دیگر این حس مهم و موفق بودن را نداشت. او به ادامه همکاری با این فیلم ها پشت کرده بود و مسیری را برگزیده بود که برایش حاصلی نداشته. اما اکنون با اجرای یک تئاتر که هم نویسنده و هم کارگردان و هم بازیگرش بود می خواست برگردد. برگردد به داشتن این حس که من متفاوتم! من هنرمندم! من موفقم! شاید بدترین اتفاقی که می تواند برای یک انسان زحمت کش که به مرحله ای از احساس متفاوت بودن و موفق بودن رسیده است، بیفتد این است که سقوط کند. سقوط کند به دره ی عوام! به کویر بی انتهای همرنگی و شباهت و روزمرگی. بیفتد به منجلاب بی فایده بودن. بی فایده بودن همه تلاش هایش. همه روزهایی که صرف آموختن و رشد یافتن کرده و اکنون هیچ شده اند. هیچ!  

یکهو بلند می شود و فریاد می زند که نه! من نباید اینجوری بمیرم! اقتباس می کند، می نویسد،کارگردانی می کند و بازیگر همان تئاتر می شود و می خواهد به هر قیمتی که شده به برادوی برسد و ....  

وسط فیلم  با خودم می گفتم: من 24 سال است که دارم درس می خوانم. 24 سال است که در کنار درس خواندن کار می کنم. 11 سال فقط در دانشگاه بودم. علاوه بر این ها بیشتر از همه ی کار کردن ها و درس خواندن هایم برای اخلاق و مسئولیت پذیری و ... وقت صرف کردم. ولی اکنون میان همه گم شدم. شده ام یکی مثل همه. می توانم کار بیشتری بکنم. می توانم بالا بروم. می توانم خودم را بکشم جایی که فقط من و کسانی که مثل من هستند باشند، اما زمانی که می رسم دیگر وقتی برای ماندن نخواهم داشت. می خواهم زندگی کنم. نمی گویم خودم بی تقصیرم اما این جامعه ی مریض، مرا هم به گند کشید مثل خیلی های دیگر من هم سقوط کردم. همه آن روزهایی که زحمت کشیدم، همه شب نخوابیدن ها، همه روزهای گرم تابستان که کار کردم. همه و همه هیچ!  اما می خواهم زندگی کنم!

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 13:58  توسط علی  | 

درد من خط میخی است

1- من رودخانه ای را می شناسم / که با دریا قهر کرد / و عاشقانه / به فاضلاب ریخت / سید مهدی موسوی 

2- درد من خط میخی است / یاسر قنبرلو 

3-کندوها پر از قیر شده اند / زنبورهای کارگر به عسلویه رفته اند / تا پشت بام ملکه را آسفالت کنند/ اکبر اکسیر  

4- تابوت اگر دو مرده را جا میداشت / علیرضا روشن

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 13:46  توسط علی  | 

عشق چیز مردانه ایست

1-می گویند مردم دودسته اند. دسته اول ذهنی متمرکز و دسته دوم ذهنی آشفته و ویران دارند. من از این دو دسته کردن ها خوشم نمی آید. اما اینبار را راست می گویند. من قطعا جزو دسته دوم هستم. "مردی با ذهن آشفته". این آشفتگی ذهن 90 درصد انرژی من رو نابود می کنه. من با 10 درص بقیه همه کارهام رو راست و ریس می کنم. پس خسته میشم. خسته! 

2- خیلی دوست دارم به مدت 10 روز همه روزه سکوت بگیرن. می دونم سخته. یکیش خود من. خیلی سخته برام. اما میشه. باور بفرمایید که میشه. ما چرا اینقدر آدم های ... هستیم. آخه چرا باید توی هرکاری که می دونیم و نمی دونیم نظرهای بنیان کن و خرد سوز از خودمون پرتاب می کنیم. در مورد داعش و آمریکا و انقلاب و روحانی و شاه و فوتبال و قیمت نفت و ... همه چیز! می گم همه چیز ها! به نظر من جامعه ها هم دو دسته اند: دسته اول جامعه ای با هدف مشخص و ذهن متمرکز و دسته دوم جامعه ای با التهاب و آشفتگی و بدون هدف مشخص قابل دستیابی... 

3- برف نبارید . حتی زمستان هم میان ما ریش سفیدی نکرد امسال.

4-امان از دلها / وقتی که دم می کنند     محمود فرجامی 

5-عشق چیز مردانه ایست/ سید مهدی موسوی

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 14:9  توسط علی  | 

داس کند

هرگز!
هرگز چه قاطعیت بی‌رحمی
در بند بند خویش
می‌پرورد.

ه..
ر..
گ..
ز..!
هرگز، چه واقعیت تلخ برهنه‌ای‌ست.
هرحرف آن چنان خشن و سخت
گویی که حلقه‌ای‌ست، چو زنجیر اعتماد.
یا
لحظه‌ای‌ست چنان غم‌بار
در بطن خود نهفته هزاران هزار قرن سیاهی را.
؛
هرگز
رویای تلخ برگ
یا خواب‌های شوم و پریش جوانه‌ای‌ست
که دندانه‌ی مضرس اره
آنرا تعبیر می‌کند.
؛
هرگز طلسم نیست ، که یوغی به گردنی‌ست.
ه..،
ر...
گ...
ز...
هرگز، چه اعتراف صریحی‌ست،
چون داس‌های کُند
راز حیات و مرگ علف را
تفسیر می‌کند !
؛
هرگز ..، نمی‌توان
گل زخم‌های خاطره‌ای را ز قلب کند.
که در این سیاه قرن
بی‌قلب زیستن
آسان‌تر ز بی‌زخم زیستن.
قرنی که قلب هر انسان
چندین هزار بار
کوچک‌تر است
از زخم‌های مزمن و رنجی که می‌کشد 

هرگز
ه...
ر...
گ ...
ز !
                                                                   نصرت رحمانی

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 16:42  توسط علی  | 

Bad Dream

 دیشب خواب می دیدم که تکه سنگی در مریخ در انتظار من است. 

    

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم بهمن ۱۳۹۳ساعت 13:34  توسط علی  | 

Old Man

 انگار که پیرمردی صدهزار ساله باشم. با مویی سپید و عصایی در دست و نشسته بر سنگی سیاه و منتظر. منتظر برای آنچه نخواهد آمد، نخواهد شد و نخواهد رسید.

تنهایی ..
این واژه را
بلندترین شاخه درخت
خوب می‌فهمد .
                                                          علیرضا روشن 

 

تو
با كدام باد مي‌روي
چه ابر تيره‌اي
گرفته سينه‌ی تو را ..
كه با هزار سال
بارش شبانه‌روز هم
دل تو وا نمي‌شود
                                                        هوشنگ ابتهاج

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم بهمن ۱۳۹۳ساعت 13:53  توسط علی  | 

I Love Football

ما شقایق های باران خورده ایم 

سیلی ناحق  فراوان خورده ایم

من همچنان فوتبال را دوست دارم.....

 

پ.ن: از دوشنبه نوشتن های منظم خسته شدم. باز هروقت دلم بخواهد می نویسم.

+ نوشته شده در  جمعه سوم بهمن ۱۳۹۳ساعت 19:16  توسط علی  | 

Nothing

حرفی برای گفتن ندارم . 

نه! الان (ساعت 13:35 ظهر) یه چیزی به ذهنم خطور کرد: 

کاش آدم چندین و چند زندگی موازی داشت. روش های مختلف رو امتحان می کردو راه های نرفته رو تقسیم می کرد توی این زندگی ها و همشون رو طی می کرد. هدف های مختلفی داشت. هم فقیر بودن رو هم بی نیاز بودن رو تجربه می کرد.. هم مهندس بود، هم دکتر، هم بیکار، هم نویسنده، هم بازیگر. هم سیگاری بود هم غیر سیگاری. تو جاهای مختلف دنیا به موازات زندگی می کرد. به نظر من می شد. همه ی این ها فقط یه آپشنه. می تونست اضافه بشه به بقیه ی آپشن ها! اما نشده. ما یه بار متولد می شیم. یه مسیر رو انتخاب می کنیم. همون رو طی کرده و نکرده می میریم. این جملات پایینی از سیلوی پلات رو دوست دارم به جز اون قسمتی که میگه "تا ببینم کدام بیشتر به من می آید". همون تجربه کردن خوبه. این که به من می آد یا نمی آد مهم نیست. 

"چرا نمی‌توانم زندگی‌های مختلفی را امتحان کنم ؟!
مثل لباس‌های گوناگون ...
تا ببینم کدام‌ بیشتر به من می‌آید
و
برایم مناسب‌تر است ؟!"

"سیلویا پلات | حباب شیشه ای | ترجمه از گلی امامی | نشر باغ "

-------------------------------------------------------- 

پ.ن1:  از دوشنبه ی قبل تا الان که دارم می نویسم فیلم های زیادی دیدم  از جمله:

Barefoot, John Wick, Midnight in Paris, The Flowers Of War, White Bird in a Blizzard, Cold Comes The Night, the maze runner

از بین این فیلم ها  The Flowers Of War خیلی خوب بود. یه فیلم ایرانی هم دیدم. 

پ.ن2:  

هر گاه که می‌آیی
خانه‌ام ویران می‌شود
صدای قدم‌هایت...
تنها طوفان را بیدار می‌کند
دیگر نیا!
دوستت نمی‌دارم
ماه، پشت درختان کاج می‌رود
و تو
با همین شعر تمام می‌شوی.
امشب تمام قمار بازان می‌بازند. 

رسول یونان

پ.ن3: 

هرچه بیشتر می گذره بیشتر به این نتیجه گیری نزدیک میشم که ما ایرانی ها هر روز داره اوضاعمون وخیم تر میشه. واقعا جای تاسف داره. چند تا تروریست بی شعور رفتن توی یه کشور غربی زدن چندتا کاریکاتوریست از یه مجله بی سر و ته رو کشتن. حالا نصف جمعیت ما شدن "شارلی" نصف دیگه شون هم دارن با کلمات "غرب" ، "دموکراسی" ، "سیاست دوگانه"، "توهین به مذهب"، "هولوکاست" و " همجنس ..." و "بصیرت" جمله می سازن. بی بی سی یه خبر تو فیس بوک درباره ی این مسئله میذاره بعد ملت میفتن به جون هم. نه یکی نه دوتا که به تعداد کامنت ها فحش می بینی زیر خبر. فحش می گم ها. طرف داره در مورد آزادی بیان در غرب حرف میزنه آخر کامنتش یه فحش اساسی نثار مخاطباش میکنه. اونا هم جواب های آبدارتر. ما داریم سقوط می کنیم. به سرعت. همه راه خودشون رو درست و غلط پیدا کردن و ما داریم در جهتی عمود بر صفحه ای که این راه های درست و غلط رو در برگرفته سقوط می کنیم. 

پ.ن4:  بی خوابی یکی از مصیبت های بزرگی است که این روزها برای من حادث شده است. اصلا هم ربطی به فیلم دیدن نداره. 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۳ساعت 13:59  توسط علی  | 

اسب مسابقه

من علاقه ی زیادی به تماشا کردن فیلم های خارجی دارم. خارجی که چه عرض کنم!؟ آمریکایی. هر چند وقت یکبار فیلم های اروپایی که معمولا فرانسوی هستند هم نصیبم می شود. اتفاقا فیلم های خوبی هم هستند. ولی تکلیف من با تفکر فرانسوی روشن نشده است هنوز. آمریکایی ها همه جور هستند. همه چیز هستند. همه کس هستند. در بین شان هر تفکری پیدا می شود. وارد دنیای فیلم هایشان که می شوی راهت را گم می کنی. ژانر دلخواهت را می کشند و به جایش ژانری را که ازش متنفر بودی قالب می کنند. البته راضی هستی آخرش. این انتخاب های تحمیلی گاهی انسان را به جاهای خوبی می رساند و به ندرت به جاهای بد.

این روزها هرچه فیلم 2014 هست را دارم دانلود می کنم و می بینم. وقتی میگویم این روزها یعنی این شب ها. روز در نظر من یعنی شب. وقتی می گویم روز بیست ودوم دی ماه 93 یعنی شب این روز. یعنی همان که وقتی این را می نویسم هنوز نرسیده است. وقتی هوا روشن است من یک آدمی هستم و وقتی تاریک می شود یک نفر دیگر. روزها من مال خودم نیستم. بخشی از این دنیا می شوم. درگیر هزارن گرفتاری تحمیلی و کذایی. می دوم و می دوم و می دوم. مثل اسب مسابقه. اسبی که برایش یک نقطه را تعریف کرده اند و باید برسد به آنجا. هرچه سریعتر بهتر. اینکه بعد از رسیدن چه اتفاقی قرار است بیفتد را نمیداند. شب ها اوضاع فرق می کند. البته نه همیشه. بعضی وقت ها مسابقه ی روز تا نیمه شب هم ادامه دارد. مجبورم درس بخوانم تا ساعت 2 یا 3 نیمه شب.  اما شب هایی که آزادم انتخاب اولم می شود فیلم دیدن.

از دوشنبه ی قبل به اینور درس خواندن را تعطیل کرده ام. به جز شب جمعه که زنجان بودیم برنامه ی ثابتی دارم. ساعت 2 از سر کار بیرون می زنم. ناهار می خورم و می خوابم. وقتی بیدار می شوم هوا تاریک است. کمی به همین منوال می گذرد. بعد یکی از فیلم ها رو آماده می کنم و می بینیم. آخرین فیلم را هم دیشب دیدیم. Divergent . فیلم خوبی بود. از روی یک رمان ساخته شده بود. نجات یافتگان بعد از جنگ بزرگ برای خود یک جامعه ی متفاوت رو سازماندهی کرده بودن که براساس قابلیت های فردی بنا شده بود. انسان ها در 5 گروه  دانشمندان، کشاورزان، شجاع دلان، فداکاران و اهل صداقت طبقه بندی شده بودند و .... خلاصه که طرز تفکر نویسنده اصلی رو خیلی دوست داشتم. نه اینکه باهاش موافق باشم یا حتی مخالف. دوست داشتم. شب قبلش The judge و son of a gun رو دیدیم و...

این فیلم دیدن ها و تعریف کردنشون رو دوست دارم. نمی دانم چه چیز باعث می شود که من آن جور که دلم می خواهد زندگی کنم. چه چیز باعث می شود من اسب مسابقه نباشم. اما به نظرم هرکاری مثل این فیلم دیدن ها راهکار مفیدی است. می خواهم این مسابقه ی لعنتی متوقف شود. با خودم حرف بزنم. راض اش کنم که با هم قدم بزنیم و آرام آرام این مسیر زندگی را بدون توجه به طول و عرضش و بدون اینکه سرعت دیگران برایمان مهم باشد طی کنیم. 

 

پ.ن: 

چمدان دست تو و ترس به چشمان من است

این غم‌انگیزترین حالت غمگین‌شدن است 

قبل رفتن دو سه خط فحش بده، داد بکش

هی تکانم بده، نفرین کن و فریاد بکش

قبل رفتن بگذار از تهِ دل آه شوم 

طوری از ریشه بکش ارّه که کوتاه شوم

مثل سیگار، خطرناک‌ترین دودم باش

شعله‌آغوش کنم حضرت نمرودم باش

مثل سیگار بگیرانم و خاکستر کن

هرچه با من همه کردند از آن بدترکن 

من خرابم بنشین، زحمت آوار نکش

نفست باز گرفت، این‌همه سیگار نکش 

آن به هرلحظه‌ی تب‌دار تو پیوند، منم

آن‌قدر داغ‌به‌جانم، که دماوند منم 

خنده‌های نمکینت، تب دریاچه‌ی قم

بغض‌هایت رقمی سردتر از قرنِ اتم

سَرم انگار به جوش آمد و مغزم پوسید

سرطانی شدم و مرگ لبم را بوسید

چایِ داغی که دلم بود به دستت دادم

آن‌قدر سرد شدم، از دهنت افتادم 

من از اعماق غرورم دورم

زیر بی‌رحم‌ترین زاویه‌ی ساطورم

تو نباشی من و این پنجره‌ها هم زردیم

شاید آخر، سر پاییز توافق کردیم 

علیرضا آذر

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۳ساعت 13:41  توسط علی  | 

سیاه چاله میدانید چیست؟ سنگین است. جذب می کند. و بر نمی گرداند. حتی نور را.

سنگین شده ام. نه جسمم. روحم. روحم سنگین شده است. تاریک شده است. هر آنچه بر من نزدیک شود، نهایتا در من سقوط می کند. فضا-زمان در اطرافم خم می شود! حرف هیچ کس را گوش نمی دهم حتی خودم. مچاله شده ام. شده ام یک نقطه ی سنگین سیاه. یکی باید کشفم کند بعد متلاشی. داغونم کند. نمی دانم قرار است با خودم چه کنم بعد از این متلاشی شدن ولی هرچه باشد بهتر از یک نقطه ی سیاه سنگین خواهم بود. 

 

پ.ن1: می خواستم آهنگ gloomy sunday  رو بذارم رو وبلاگ ولی منصرف شدم.

پ.ن2: امروز جلسه ی پیش دفاع پروپزالم بود. جلسه خوب بود ولی حس من به جلسه، نه!

 
پ.ن3:

آن روزها رفتند
آن روزهای خوب [...]
و دختری که گونه‌هایش را
با برگ‌های شمعدانی رنگ می‌زد
آه ..
اکنون زنی تنهاست.
فروغ فرخزاد 

  

پ.ن4: 

آمده بودی مرهم باشی
برای زخم های پنجره‌ای
که همیشه‌ی خدا کوبیده شده بود
درد شدی اما،
و سنگ‌وار
زخمی بر زخم‌های پنجره افزودی.
پنجره، خسته از انبوه زخم‌ها
تکانی به خود داد
-آخرین تکان-
و در هم شکست.
دلش برای همیشه فرو ریخت.
دستی
چارچوب پنجره‌ی همیشه کوبیده را
به هم می‌کوبد.
پنجره دلی ندارد
که زخمی جدید بردارد
شقایق بهرامی


پ.ن5: دوست دارم بنویسم. خیلی زیاد.  

پ.ن6: این دوشنبه های متفاوت.  

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم دی ۱۳۹۳ساعت 23:43  توسط علی  | 

حرف نمی زنم
مثل پرنده ای
که لال شده است
و فکر می کند
به یک سیم لخت ..

...

- ناهید عرجونی

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم دی ۱۳۹۳ساعت 23:59  توسط علی  | 

من بر مداری به گرد تو

1- قبل ترها وقتی نگاهم می افتاد به چهره ی آدم هایی که از کنارم رد می شوند، درباره ی اینکه تو اون لحظه چه حالی دارن فکر می کردم و در عرض چند ثانیه یه جواب برای خودم پیدا می کردم: خوشحال، غمگین و ...  

اما این روزها اوضاع کمی پیچیده شده برام. دیشب تصمیم گرفتم بزنم به خیابون و بازار و به مردمی که درحال خرید برای دورهم نشینی شب یلدا هستن نگاه کنم. مستقیم رفتم راسته میوه فورشی های وسط شهر. از جلوی مغازه ها که رد می شدم و از میون جمعیت، یکی یکی به آدم ها نگاه می کردم و درباره ی حالشون فکر می کردم. اما نمی تونستم جوابی پیدا کنم. فهمیدن اینکه واقعا اونها تو چه حس و حالی هستن شاید خیلی دور از دسترس باشه اما اینکه من چه فهمی دارم از اون ها قبل تر ها برام خیلی آسون تر بود.  

یشب همه رو در جایی بین غم و شادی می دیدم که در حال فرار از یکی به طرف دیگری بودند. جایی که به اندازه ی کافی از هردوتاشون دور نبود. جایی مبهم و گم در طیف پیوسته ای از احساسات در هم تنیده بین شادی و غم. مردی با دست پر از میوه های مختلف، پسری جوان که از شیرینی فروشی آن طرف خیابان در حالی که یک جعبه شیرینی در دست چپش و یک شیرینی نیمه خورده شده در دست راستش بود خارج می شد، دختری که به گمانم دانشجو بود و قصد خرید نداشت، پسرکی که در حال فروختن سیب بر روی چرخ دستی بود و زنی که قیمت میوه ها رو می پرسید در حالی که می دانست نمی تواند بخرد و خیلی های دیگر که هیچ کدامشان را نفهمیدم.  

2- من بر مداری به گرد تو ، مدام به حضیضی می اندیشم که هرگز مرا به تو نمی رساند. 

3-چند روزی است آمده ام زنجان. این جا برف بارید. نه آنقدر که باید، همانقدر که من را امیدوار کند.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم دی ۱۳۹۳ساعت 19:37  توسط علی  | 

من این را دوست دارم.

1- من دردی دارم که نفس می کشد. حرف می زند. با من حرف می زند. از همه بدتر اینکه با من بزرگ می شود. من اما می خواهم گنگ باشم و ناشنوا. بگذارم هی برای خودش حرف بزند. حرف بزند.حرف بزند تا از پا بیفتد. می خواهم پشت کنم بهش. نبینمش. 

2- نگاه می کنم به آینه. خودم  را نمی بینم. خیلی وقت است که دیگر خودم را نمی بینم. نیت کرده ام هروقت خودم را پیدا کنم، نگذارم برود. دستش را بگیرم . ببرم و بنشانمش روی یک صندلی پشت یک میز دو نفره. و همینطور که دستش را گرفته ام زل بزنم در چشمانش و بگویم با من حرف بزن. تو با من حرف بزن. 

3- چشم هایم را می بندم. باور می کنم زنده ام. خانه ای پشت پلک های بسته ام ساخته ام. با یک اتاق بزرگ، با پنجره های بزرگ و یک صندلی درست جلوی این پنجره. می نشینم رویش. با یک استکان پر از ثانیه های تباه شده. با خودم می گویم عیبی ندارد. همین جا همه ی این ثانیه ها و دقیقه ها را می نوشم. می نوشم. با خودم می گویم من زنده ام. هنوز وقت دارم.  

4- چقدر پاییز زود می گذرد. هیجان زده ام. برای دیدن دانه های برف وقتی از آسمان شب فوج فوج فرود می آیند. چه معجزه ی بزرگی. می خواهم یک شب زیر همین دانه ها روی زمین دراز بکشم رو به آسمان. تکه های آینه روی صورتم ذوب می شوند. من این را دوست دارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۳ساعت 22:34  توسط علی  | 

چند روزی هست که فکر می کنم یک کشف فوق العاده داشته ام. فکر نمی کنم. مطمئنم! در یک عبارت کوتاه و رسا میشه گفت : "طیف احساسات آدمی پیوسته است" یعنی اینکه وقتی صحبت از حس میشه منظور فقط خوشحالی و ناراحتی و عصبانیت و... نیست. بلکه یک طیف به هم پیوسته ای از حالات رو انسان می تونه تجربه کنه. البته کلمه ی "توانستن" به گمانم درست نباشه چون خیلی وقت ها قرار نیست ما "بتونیم" و قراره "تحمل" کنیم یک حس رو. به هر حال اینه مهم نیست. مهم اینه که من چه جوری به این کشف عظیم نائل آمدم! در واقع چند روزی هست که علاوه بر همه ی احساساتی که تو عمرم داشتم بلکه چندین برابر اون رو در یک دوره ی کوتاه دو یا سه روزه تجربه کردم. انواع نگرانی، خوشحالی، غم و عصبانیت و خیلی چیزهای دیگه. در حالی که نشسته بودم کنار بخاری و احساسات فیزیکی سرد و گرم بودن رو تمییز می کردم هم زمان نوع خاصی از خوشحالی و نوع خاص تری از غم و نوع شگفت آوری از قدرت و اراده برای انجام همه ی کارهای بر زمین مانده بر من غلبه کرده بود. آمیخته شدن این چند احساس خودش یک حالت خاصی به وجود آورده بود که هرگز تجربه اش نکرده بودم. یک مسئله ی دیگر هم که فهمیدم این بود که هرچه بیشتر تقلا می کنم و می دوم بیشتر درگیر احساسات گوناگون می شوم. الان که درحال نوشتن این مطلب هستم حس غالب بر من نوعی عجز و ناتوانی در کنترل احساساتم است. در واقع خودم را در درون طیف پیوسته ای از حس های غالبا مبهم و ناشناخته اسیر می بینم.  نمی گویم همه ی این حالات بد هستند. خوب یا بد بودن از درجه ی اهمیت کمتری برخوردار هستند. مسئله مهم تر شدت و تنوع هست.  هرچه تلاش هایم وسیع تر و پرشمارتر غلبه ی احساسات به همان نسبت بیشتر و متنوع تر.

من اما با همه ی این "حرف ها" می توانم کاری نداشته باشم. فقط چرا یک نفر نیست به من بگوید: "چه می خواهی برادر؟ کجای دنیا را می خواهی بگیری؟ چرا این همه تقلا می کنی؟ بنشین! بنشین! آروم باش! همه ی کارها دست تو نیست. اصلا خیلی از کارها دست تو نیست." و یا یک نفر چرا نمی زند محکم توی گوشم و بعد بگوید: "دارد تمام می شود این زندگی لعنتی و تو فقط می دوی"  

من نمی دانم قرار است با این آرزوهای دور و دراز چه بکنم. ولی اگر قرار است اتفاقی بیفتد باید یک "تجدید نظر اساسی" باشد و تا این تجدید نظر اتفاق نیفتد اوضاع بر همین منوال خواهد بود.  

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم آذر ۱۳۹۳ساعت 13:25  توسط علی  | 

دو روز قبل که برف بارید خیلی خوشحال شدم. فکر کردم از آن برف ها ست که همه جا را می پوشاند. راستش اینطوری نیست که من از برف خوشم بیاید و یا عاشق زمستان باشم. در واقع چند وقتی است که بی خیال آب و هو ا و اصولا هر چیزی که باعث تحریک حس نوستالژی من و یادآوری گذشته ها می شود، شده ام. خسته شدم از بس که حسرت روزهای رفته را خوردم. اینکه هروقت پاییز می شود دلم می گیرد و یاد خیابان های پر از برگ های رنگ گرفته ی دانشگاه تبریز می افتم یا هروقت بهار می شود همه ی حواسم می رود به طرف عید 90 و .... دلم می خواهد برای همین امروز که در آن هستم فکر کنم. برای همین است که دوست دارم همان بشود که الان می خواهم. مثلا تابستان دلم استخر می خواست و رفتم. پاییز امسال اصلا خوب نبود. اما الان دلم می خواهد برف ببارد. نه به به خاطر اینکه از قبل برف را دوست داشتم یا یاد چیزی می افتم. نه! فقط چون الان دلم می خواهید برف ببارد. برای همین وقتی دو روز پیش برف بارید خوشحال شدم. اما از آن برف ها که من می خواستم نبارید.  دلم می خواست انقدر ببارد که همه جا تعطیل شود. شب باشد. ملت بشینند بغل بخاری و با اهل خانواده بگو و بخند راه بیندازند. من اما بزنم بیرون. با شال و کلاه وکفش زمستانی. دستهایم را بذارم توی جیب کاپشنم و قدم بزنم. تا زانو توی برف بروم و وسط خیابان پر از برف و خالی از ماشین تک و تنها بروم به جایی که خودم هم نمی دانم کجاست. نه اینکه غمگین باشم و حس بدی باشد و بخواهم فرار کنم.نه! اتفاقا حس خوبی هم باشد یا اگر هم خوشحال نباشم حداقل غمگین نباشم. زیر نور چراغ های خیابان خالی که می خورد به سفیدی برف حس خوبی می تواند باشد. بعد خسته بشوم و بنشینم  روی نیمکت ایستگاه اتوبوس و بعد از کمی استراحت با صدای بلند شروع کنم به آواز خواندن.  

بعد از اینکه به اندازه ی کافی خواندم، بلند شوم و برگردم. تا صبح احتمالا برسم خانه. شاید هم زودتر و یا دیرتر. به هر حال نمی خواهم فقط بروم. دوست دارم برگردم.   

Falling snow, Lavant Street,  By Rebecca Altman

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم آذر ۱۳۹۳ساعت 13:30  توسط علی  | 

باز خوانی یک تقدیمی

برای همه آذران که با من بودی.  

چون دو برگ ملحق در آغوش باد سرد. چون دو مجنون خیره بر قامت ترد درختان ناسبز، چون دو مسافر یخ زده، به هم چسبیده زیر یک شولا.

برای همه آذران که جانم شدی. همه چشم شدی که زرد رخ پنهان در هزار رنگ پاییزم را ببینی. همه گوش شدی که آواز غمگین گم شده در فریاد باد مرا بشنوی. همه حس شدی که بسراییم....


برای همه آذران که با من خواهی بود که زیر باران اشکهای دلتنگی پاییز ها و محو در آوای نفس های مهموم روزهای جوانیمان، ساعت های پیری را با غزل های خیس عاشقی بگذرانیم.

برای همه آذران که با من خواهی بود. 


تقدیم به تو.
علی
4 روز مانده به آذر ماه 92

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم آذر ۱۳۹۳ساعت 13:42  توسط علی  | 

و باز هم معده... 

پ.ن: می گویند مرتضی از مریضی معده درگذشت.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۳ساعت 13:37  توسط علی  | 

ما مردمانی رویایی با آرزوهای دور و دراز هستیم. عمرمان نیمه را رد می کند و ما همچنان در پی مقدمات آرزوهای خود می دویم. روزها را می فروشیم تا روزهای دیگری بخریم و گذشتن هر روز را نشانه ای برای نزدیک شدن به رویایمان می پنداریم. ما مردگان متحرک دنیای ایرانی هستیم.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آبان ۱۳۹۳ساعت 14:2  توسط علی  | 

زدم LED لپ تابم رو منفجر کردم. با یک ضربه فی البداهه. عصبانی بودم. قاطی بودم. نمی دانم چرا اینکار را کردم ولی شد دیگر. بردم تعمیرش کردم و 250 هزار تومان برایم آب خورد. موقعی که طرف داشت لپ تاب را تعمیر می کرد رفتم دوری در کتاب فروشی ها زدم و دو کتاب دست دوم خوب خریدم. تازه بودند. نمی دانم چرا داده بودندش به این کتاب فروشی هایی که کتاب های ملت رو مفت می گیرند و به قیمت تازه می فروشند. من به این کتاب فروش ها علاقه مندم و همه ی کتاب فروشی های این مدلی تبریز من را می شناسند. البته من برای کتاب کهنه پول کتاب نو را نمی دهم. هرگز!  من معمولا کتاب رو یا با تخفیف نمایشگاهی می خرم یا از همین هایی که گفتم مگر اینکه به سرم بزند کتابی را حتما داشته باشم و آن وقت دست دوم اش را پیدا نکنم و نمایشگاهی هم در کار نباشد. دو تا کتاب تاریخ  18 ساله آذربایجان (احمد کسروی) و دیوید کاپرفیلد (چارلز دیکنز) را جمعا 22 هزار تومان گرفتم و اندکی از سوختگی ناشی از هزینه ی مسخره ی 250 هزار تومانی بابت تعمیر لپ تاب را جبران کردم! به هر حال کتاب خریدن می تونه خیلی چیزها رو جبران کنه.  

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آبان ۱۳۹۳ساعت 13:24  توسط علی  | 

-خواهرم! جدم از من بهتر بود، رفت. پدرم از من بهتر بود، مادرم از من بهتر بود، برادرم از من بهتر بود؛ همۀ این ها رفتند. غمگین مباش. 

-برادرم! تا شما بودید مصیبت آن ها برای ما قابل تحمل بود. شما که بروید گویا همۀ آن ها رفته اند.

 

پ.ن: «وَيْحَكُمْ يَا شِيعَةَ آلِ أَبِي سُفْيَانَ إِنْ لَمْ يَكُنْ لَكُمْ دِينٌ وَ كُنْتُمْ لَا تَخَافُونَ الْمَعَادَ فَكُونُوا أَحْرَاراً فِي دُنْيَاكُمْ»  

این جمله همیشه با معنایی که در آن نهفته هست مرا بسیار زخم زده است اما آنچه همیشه مرا بسیار و بسیار وبسیار غمگین ( به معنای واقعی کلمه اش) کرده است موقعیتی است که این جمله از زبان حضرتش جاری شده است. می گویند وقتی دیگر نای ایستادن نداشت. بر زمین افتاد. بر زمینی که کمی گود بود و توان لغزیدن با دست پا را نیز نداشت. سرش را که برگرداند. عده ای را بین خود و خیمه ها حائل دید. عده ای که از افتادنش مطمئن شده بودند و به سمت خیمه ها هجوم می بردند. وقتی دید کار از کار گذشته است این جمله سوز آور از زبانش جاری شد: "ای پیروان طایفه ابی سفیان! اگر دین ندارید و شما را از روز قیامت باکی نیست، در دنیایی که در آن هستید آزاده باشید."

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آبان ۱۳۹۳ساعت 12:50  توسط علی  | 

امروز یک جوان ۲۸ ساله را دفن کردیم. همسایه بود. اما انگار نزدیکتر از این حرف ها بود. گورستان که بودیم کمی دور شدم از جمعیت و رفتم کنار قبرهای خالی. بسیار گود کنده بودند. به نظر می آمد که ۲ طبقه یا چنین چیزی بودند. بدون هیچ فکر قبلی رفتم توی قبر. انگار که یک نفر در آن پایین در گوشم زمزمه می کرد : "اسمع و افهم یا فلان بن فلان..."

پ.ن: و غايت كار آدمي مرگ است. نيكوكاري و خوي نيك بهتر تا به دو جهان سود دارد و بر دهد. و احمق كسي باشد كه دل در اين گيتي غدار فريبكار بندد و نعمت و جاه ولايت او به هيچ چيز شمرد.

تاریخ بیهقی، ابوالفضل بیهقی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آبان ۱۳۹۳ساعت 22:58  توسط علی  | 

من این شعر را بارها و بارها می خوانم

آسمان تار، زمین تور، خیابان تیر است

آه! این کوچه قدمگاه کدامین شیر است؟

من کجا با که قراری ابدی داشته‌ام

در تابوت تو را پنجره انگاشته‌ام 

کی کلاه از سرم افتاد‌، زمستان آمد

کی دو تا ابر بهم خورد که باران آمد

من کجا دست به یال تو زدم سنگ شدم

کی قلم دست تو افتاد که من رنگ شدم

چتر با یاد تو ساییدم و باران آمد

با تو از بادنما گفتم و طوفان آمد

آمدی نعش غزل باخته را جان بدهی

جنگل سوخته را وعده باران بدهی

هر کجا راه زدم صورت او را دیدم

در خودم چاه زدم صورت او را دیدم

نم شدی رود شدی آتش نمرود شدی

آنور قوس رصد خانه من دود شدی

ایستادی خفه شد نای بیابانی من

راه رفتی عرق افتاد به پیشانی من

خوشه انگوری و انگور نمی‌دانی چیست

مو برآشفتی و منصور نمی‌دانی چیست

تو عسل می‌خوری و زندگی‌ات شیرین است

مرگ در لانه زنبور نمی‌دانی چیست

دختر ابروی کمان‌دار ِ کمین کرده من

سرجدا کردی و ساتور نمی‌دانی چیست

دختری کفش طلا گم شده در پیرهنم

داستان‌های شما گم شده در پیرهنم

تا که شیر از شب نخجیر به من برگردد

چند آهوی رها گم شده در پیرهنم

یاوه می‌گویم و شاید که حقیقت دارد

چند وقتی است خدا گم شده در پیرهنم

من که در جنگل او طوطی سرگردانم

نسبم را به کدام آینه برگردانم

متولد شده در شعر جنینی که تویی

نابکارم چه بکارم به زمینی که تویی

برفی و کوه برای تو نشیمنگاه است

آه اگر آب شود قله نشینی که تویی

سر عقل آمده‌ام پا بگذارم بانو

سر زانوی خودم سر بگذارم بانو

من که باشم که از آغوش تو سودی ببرم

من همین بس که از آتشکده دودی ببرم

آی سرکرده ی در پرده ی تنبور به دست

چار مضراب بزن یکسره بر هر چه که هست

پل نبستم که به آغوش تو سربسپارم

پل شکستم که به رود تو قدم بگذارم

رود دریا شد و دریا به خیابان پیچید

اتوبوسی که نیامد سر میدان پیچید

زورق ساحلی‌ام‌، اسکله ی تزئینی  

دست بیرون زده از موج مرا می بینی

حدس پر حادثه‌ام‌، منظره تودرتو

آه اگر باز شود در، تو نباشی آن سو

در ولی صخره سنگ است که ویران نشود

آن که بی من چمدان بست پشیمان نشود

کفش تردید به پا کردم و راه افتادم

شادم از اینکه به این روز سیاه افتادم

بعد هر نامه زدی زیر الفبای خودت

کفش پا کردم و ... رفتی پی دنیای خودت

ساده از ماهی راهی شده‌ات می‌گذری‌؟

تور انداخته ایی آبی دریا ببری ؟

تا که بر دار نجنبم گره محکم زده‌ایی

با همان دست که فنجان مرا هم زده‌ایی

فاش می گویم و از گفته خود غمگینم

چای می نوشم و در چای تو را می‌بینم

مثل ماهی که به مرداب بیافتد گیجم

مثل قلاب که در آب بیافتد گیجم

تا که شطرج تویی مات منم کیش منم

کافه کندوی عسل، نوش تویی نیش منم

گرگ و میش است هوا گرگ منم میش تویی

ظهر غمباره‌ی طوفانی در پیش تویی

مثل ماهی که به مرداب بیافتد گیجم

مثل یک بچه که از تاب بیافتد گیجم

زن رسواگر سودازده برگرد به قبل

قبل از آنی که بیایند و بکوبند به طبل

خاک اگر پنجه به آرامش رودم بزند

یا که آتش به سراپای وجودم بزند

باد اگر بر سر گیسوی تو بدخواب شود

آب اگر دور خودش پیچد و گرداب شود

من بعید است به نزدیک شدن فکر کنم

استوایی‌تر از آنی که یخ ات آب شود

عاقبت عشق به یک خاطره می‌پیوندد

کفش می‌ساید و می‌خندد و در می‌بندد

خانه تابوتم و مبهوت، نخواهی آمد

سبدم پر شده از توت، نخواهی آمد

می‌رسی نامه بر باد، ولی بعد از مرگ

من تو را می‌برم از یاد، ولی بعد از مرگ

از : احسان افشاری

 پ . ن:

ــ دانلود دکلمه شعر با صدای شاعر

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آبان ۱۳۹۳ساعت 7:26  توسط علی  | 

مطالب قديمي‌تر