می گویند بلاگفا درست شده است! واقعا؟! 

 

نمی دانم چه خبر است. قالب وبلاگ عوض شده است و ...



تاريخ : شنبه ششم تیر ۱۳۹۴ | 23:3 | نویسنده : علی |
ظاهرا درست شد اين بلاگفا بالاخره. اما دسترسي به مطالب سال هاي 93 و 94 ندارم. البته توي وبلاگ ديده ميشه ولي مديريت نميشه كرد.



تاريخ : سه شنبه دوم تیر ۱۳۹۴ | 13:7 | نویسنده : علی |

دیشب که داشتم می خوابیدم به این فکر می کردم  صبح که از خواب بیدار می شوم لباس هایم را بپوشم و بروم به جایی که هیچ کس نیست. نمی دانم چرا یکهو اینجوری شدم. اینکه صبح زود به جای رفتن سر کار بروم در پارکی خارج از شهر خودم را بکوبم به زمین اتفاق غیرعادی نیست. چون قبلا هم از این کارها کرده ام. اما اینکه بعد از مدتی دوباره اینطوری شده ام برایم عجیب است.  

صبح شد. از خواب بیدار شدم، ماشین را روشن کردم و رفتم. وسط راه برگشتم. برگشتم رفتم سر کار. رفتنم فایده ای نداشت. می دانستم که فایده ای ندارد...  

 

پ.ن: 

دو خط موازی هم یکدیگر را ...  

اگر پایِ عشق در میان باشد
از فاصله چه می‌گویی؟ 

امیر ساقریچی



تاريخ : سه شنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 13:44 | نویسنده : علی |

شب بیداری را دوست دارم. اینکه بتشینی تا صبح روی یک صندلی و جلوت یک میز باشد که رویش یک کتاب و یک لیوان چای و یک پاکت...  و نور یک چراغ مطالعه که افتاده روی میز، تنها روشنایی این شب باشد. می شود این صحنه را زیر نور ماه نیز تصور کرد در تراس یک کافه. مثل نقاشی های ونگوک.  

نمی دانم چرا هر روز که از عمرم می گذرد علاقه ام به این برش ها از زندگی بیشتر می شود. این صحنه و چندین صحنه ی دیگر همیشه برای من ایده آل بوده اند. اساسا زندگی را در این صحنه ها و تصاویر خلاصه می دانستم. دوست دارم زندگی مثل تصویر های در کنار هم باشد. یا شبیه یک پاورپوینت که عکس ها را یکی پس از دیگری از خود عبور میدهد. فاصله بین تصاویر، عبور زمان و درک جریان زندگی برایم  دشوار است. همین صحنه ها و تصویر ها برایم مطلوب تر است تا تحمل کل زندگی. زیباترین تصویر عمرم را در بالاترین نقطه ی یک جاده ی کوهستانی که از کنارش رود نحیفی می گذشت دیدم.  پاهایم را درحالی که روی سنگی کنار رود نشسته بودم ، در آب خنک انداخته بودم و فقط من بودم و من و من، این صحنه را بعد از آن هر روز و هر روز ده ها بار در ذهنم مرور می کنم. انگار که همه ی اتفاقات قبل و بعد از آن هرگز رخ نداده اند و اساسا زمانی سپری نشده است.   

دوست دارم زندگی فقط و فقط عکس هایی باشد در دستان من و مقابل دیده ام و همین. و نه زمانی، نه پیوستگی  و نه حتی حرکتی.  

 

پ.ن1- تو را می خواهم/ در این جمله اندوهیست/ اندوه نداشتنت/    علیرضا روشن 

پ.ن2- همیشه هنگام خداحافظی همه چیز جان می گیرد و زنده می شود./ احمدرضا احمدی 

پ.ن3- زمستان می رود، بهار می آید/ تنهایی می رود و تنهایی می آید/ نسترن وثوقی



تاريخ : جمعه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۴ | 2:54 | نویسنده : علی |
۱- آدمی همیشه دربه در است. 

۲- دوست دارم این دمدمه های اردیبهشت را هوای دشت تنفس کنم. دشت های سرسبز با تک درخت های منتظر. منتظر من! که بعد از اینکه با آب روان رودخانه ای پرهیجان دست هایم و صورتم را شستم بنشینم پایش و پایم را دراز کنم و چای بریزم برای خودم. 

۳- اینکه وقت بگیری، زودتر بروی، مدتی منتظر باشی، بعد یک نسخه بدهد دستت و ... این ها شاید قابل تحمل باشد اما اینکه مرتب و سر زمان های خاص مصرفشان کنی قابل تحمل نیست!

۴- این اولین پست من با موبایل بعد از نزدیک ۹ سال وبلاگ نویسی است. وایبر و واتس اپ و ... را عضوم ولی برای من همین وبلاگ کافیست. دوست نداشتم اینجا را به موبایل آلوده کنم اما مجبورم!

 

 



تاريخ : چهارشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۴ | 12:7 | نویسنده : علی |
امروز باغبونی کردم. کلی حال داد.



تاريخ : شنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۴ | 21:22 | نویسنده : علی |
من با دعای تو روبراهم مادر



تاريخ : جمعه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۴ | 12:22 | نویسنده : علی |

blue jasmin  را بعد از یک سال و اندی دیدم بالاخره. یک فیلم معمولی و البته با بازی عالی کیت بلاش (بلانشت!) که اسکار بهترین بازیگر زن اسکار پارسال رو گرفت.  

 

پ.ن: دلم،
باران دیوانه در پناه دو کوه.
 

غلامرضا بروسان



تاريخ : سه شنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۴ | 3:8 | نویسنده : علی |

میتوان ساعات طولانی

با نگاهی چون نگاه مردگان ، ثابت

خیره شد در دود یک سیگار

خیره شد در شکل یک فنجان

در گلی بیرنگ ، بر قالی 

در خطی موهوم ، بر دیوار

میتوان با پنجه های خشک

پرده را یکسو کشید و دید

در میان کوچه باران تند میبارد

کودکی با بادبادکهای رنگینش

ایستاده  زیر یک طاقی

گاری فرسوده ای میدان خالی را

با شتابی پرهیاهو ترک میگوید 

میتوان بر جای باقی ماند

در کنار پرده ، اما کور ، اما کر 

میتوان فریاد زد

با صدائی سخت کاذب ، سخت بیگانه

" دوست می دارم "  

... 

میتوان با زیرکی تحقیر کرد

هر معمای شگفتی را

میتوان تنها به حل جدولی پرداخت

میتوان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت

پاسخی بیهوده ، آری پنج یا شش حرف  

... 

فروغ فرخزاد



تاريخ : دوشنبه دهم فروردین ۱۳۹۴ | 17:10 | نویسنده : علی |
امروز 2 تا فیلم خوب دیدم. Transcendence و  وThe Water Diviner. اولی واقعا سرشار از فلسفه و ایده بود با بازی جانی دب البته از نظر ساختار دارای یه سری ایرادات اساسی بود. دومی یک درام تاریخی زیبا مربوط به جنگ جهانی اول با بازی و کارگردانی راسل کرو. همین! 

نه یه چیز دیگه! راسل کرو فوق العاده ست. 

 

 

بی خوابی نوشت: ساعت 2 صبح هست و من خوابم نمی آد! می خوام بشینم فیلم  Enemy رو ببینم. یه فیلم اسپانیا - کانادایی هستش که شنیدم خوبه و به دیدنش می ارزه.



تاريخ : یکشنبه نهم فروردین ۱۳۹۴ | 23:31 | نویسنده : علی |

ضعیف شده ام. این را می فهمم. وقتی می گویم ضعیف شده ام، یعنی از هر نظر ضعیف شده ام. مخصوصا در نوشتن. این را امروز فهمیدم. وقتی نمی نویسم یعنی در همه چیز کم آورده ام. وقتی می نویسم حتی درباره شکست ، حتی درباره ضعف، یعنی هنوز جان دارم. ولی وقتی نمی نویسم یعنی ضعیف و نحیف شده ام. جسمم را نمی گویم . روحم را می گویم.  حداقل خوب است که این را فهمیدم. برای همین نشستم پای لپ تاب و نوشتم. این یعنی رو به بهبودم. یک ضعیف رو به بهبود. 

 

پ.ن: ماندن یا نماندن
سوال این نیست
آی که چشم‌های تو می‌گویند:
بمان!
می‌مانم
حتی اگر جهان را
بر شانه‌های خسته‌ی من
آوار کرده باشی.
                                                            حسین منزوی  

 

پ.ن2:  این نقاشی یک اثر به احتمال زیاد آماتور است. اما من با دیدنش گمان می کنم اتفاقی برایم می افتد. هر بار که می بینمش انگار حادثه ای رخ می دهد برایم.

Windy Spring by


تاريخ : جمعه هفتم فروردین ۱۳۹۴ | 14:10 | نویسنده : علی |

امروز رفتم بر مزار حسین منزوی در گورستان پایین شهر زنجان. بر روی سنگ قبرش نوشته بود "نام من عشق است آیــا می‌شناسیدم؟" و زیرش امضای منزوی بود با تاریخ  مهر25- اردیبهشت 83   

مزار منزوی در بین انبوه قبرها ناپیدا بود. از چند نفر پرسیدم نمی دانستند کجاست. یعنی اصلا نمی شناختندش. اما یک نفر که به گمانم گورکن بود نشانم داد. یک تابلوی راهنما بود بر سر قبر که نوشته بود "آرامگاه غزلسرای نامدار ایران، استاد حسین منزوی، (کانون مداحان و شعرای آئینی زنجان)". البته عده ای کلمات  کانون مداحان و آئینی را پاک کرده بودند و مانده بود  "شعرای زنجان"  

پ.ن:  

نام من عشق است آیــا می‌شناسیدم؟
زخمی‌ام -زخمی سراپا- می‌شناسیدم؟ 

حسین منزوی 

 

پ.ن 2: در باره ی امروز نتوانستم چیزی بنویسم!



تاريخ : سه شنبه چهارم فروردین ۱۳۹۴ | 19:45 | نویسنده : علی |

از خیلی وقت پیش فکر می کنم که ورزش چیز خوبیه. چند وقتی میشه که به این نتیجه رسیدم که حتما باید شروع کنم به ورزش . بعد هم رفتم یه سری لباس ورزشی تازه و شیک گرفتم که دیگه باید شروع کرد. چند روزی هم هست که دنبال یه باشگاه برا ورزش کردن بودم. دیروز هم رفتم توی باشگاه و امکاناتش رو ارزیابی!! کردم. بعد با خودم فکر کردم چه کاریه برم باشگاه وقت و  پولم رو هدر کنم. از همین فردا صبح شروع می کنم به ورزش. چهل و پنج دقیقه زودتر بیدار می شوم ورزش می کنم بعد هم یه دوش می گیرم و یه لیوان آب پرتقال که خانم همسر تدارک دیدند می زنم به بدن و سرحال و شاداب می رم دنبال زندگی. وچقدر از این برنامه ریزی ها خوشحال بودم و شب از فرط خوشحالی که قراره از فردا زندگی یه جور دیگه باشه یه چند دقیقه بی خوابی کشیدم. صبح شد، ساعت زنگ زد و در اولین فرصت صداش رو خفه کردم و پتو رو کشیدم روی سرم و ادامه ی خواب و زندگی.

دیگه نمی دونم کی به فکرم خطور کنه که ورزش چیز خوبیه و باید ورزش کرد و الباقی ماجرا.

یا نصیب و یا قسمت!



تاريخ : سه شنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۲ | 7:43 | نویسنده : علی |

یه روزهایی فکر می کنی همه چیز خوبه در حالی که نیست و اصولا باید به شدت نگران باشی، اما نیستی و یه روزهایی مثل امروز همه چیز روبراهه ولی بیخودی دلشوره داری، فکر می کنی قراره یه اتفاق بد بیفته اما یه جایی ته قلبت می دونی که نمیفته. امید و نا امیدی چقدر به هم نزدیک هستن. آرامش و اضطراب انگار که به هم چسبیده باشن، پا به پای هم مثل سایه آدم رو تعقیب می کنن.

دلم لک زده برای یک روز معمولی!


موضوعات مرتبط: دست نوشته ها

تاريخ : دوشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۲ | 7:47 | نویسنده : علی |
امروز رفتم دانشگاه و چندین بار خیابون هاش رو با ماشین زیر و رو کردم. انگار که دنبال یه چیزی باشم. هرچی گشتم پیدا نکردم. ۱۰ سال از زندگیم تو این خیابون ها و دانشکده ها رفت و من هم چنان نم دونم دنبال چی هستم اینجا.

تاريخ : شنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۲ | 21:18 | نویسنده : علی |
دیدنت گر چه شادی‌آمیز است
ولی از غصّه نیز لبریز است

در من این حالت دوگانه ز تو
التقاط بهار و پاییز است

شادی دیدنت ندیده دلم ،
با غم رفتنت گلاویز است

هرچه زیباتر است آمدنت
رفتنت بیش‌تر غم‌انگیز است
                                                                         حسین منزوی

تاريخ : پنجشنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۲ | 12:44 | نویسنده : علی |

"امروز  آذر بارید و خود را از پاییز جدا کرد و دستی بر پوست یخ زده ی زمستان کشید و من چشمانش را دیدم که از فرط اندوه گود افتاده. چون نو عروسان بی نوا که در میانه ی راه خانه ی پدر تا خانه ای که رغبتی بر آن ندارند و قرار بر عمری اسیری در آن خانه است می نالند. آرام اما از دل. می بارید ، می بارید، می بارید. انگار از همه ناامید بود. انگار از همه دلگیر بود. امروز زاغ ها دیوانه بودند. به گمانم فهمیده بودند عروسی است. عروسی آذر. آذر، دختر پاییز. عروس بی نوا گریه می کرد.صدایش را کسی نشنید حتی پاییز. "

پ.ن: این رو خیلی دوست دارم برای آذر ماه ۹۱ بود



تاريخ : شنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۲ | 11:41 | نویسنده : علی |


 ﺧﺪﺍ ﻛﻨﺪ ﺍﻧﮕﻮﺭﻫﺎ ﺑﺮﺳﻨﺪ
ﺟﻬﺎﻥ ﻣﺴﺖ ﺷﻮﺩ
ﺗﻠﻮﺗﻠﻮ ﺑﺨﻮﺭﻧﺪ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥﻫﺎ...
ﺑﻪ ﺷﺎﻧﻪﯼ ﻫﻢ ﺑﺰﻧﻨﺪ ﺭﺋﯿﺲﺟﻤﻬﻮﺭﻫﺎ ﻭ ﮔﺪﺍﻫﺎ
ﻣﺮﺯﻫﺎ ﻣﺴﺖ ﺷﻮﻧﺪ
ﻭ ﻣﺤﻤّﺪ ﻋﻠﯽ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ 17 ﺳﺎﻝ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺭﺍ ﺑﺒﯿﻨﺪ
ﻭ ﺁﻣﻨﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ 17 ﺳﺎﻝ، ﻛﻮﺩﻛﺶ ﺭﺍ ﻟﻤﺲ ﻛﻨﺪ .
ﺧﺪﺍ ﻛﻨﺪ ﺍﻧﮕﻮﺭﻫﺎ ﺑﺮﺳﻨﺪ
ﺁﻣﻮ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮﯾﻦ ﭘﺴﺮﺍﻧﺶ ﺭﺍ ﺑﺎﻻ ﺑﯿﺎﻭﺭﺩ ﻫﻨﺪﻭﻛﺶ ﺩﺧﺘﺮﺍﻧﺶ ﺭﺍ
ﺁﺯﺍﺩ ﻛﻨﺪ
. ﺑﺮﺍﯼ ﻟﺤﻈﻪﺍﯼ ﺗﻔﻨﮓﻫﺎ ﯾﺎﺩﺷﺎﻥ ﺑﺮﻭﺩ ﺩﺭﯾﺪﻥ ﺭﺍ
ﻛﺎﺭﺩﻫﺎ ﯾﺎﺩﺷﺎﻥ ﺑﺮﻭﺩ ﺑﺮﯾﺪﻥ ﺭﺍ
ﻗﻠﻢﻫﺎ ﺁﺗﺶ ﺭﺍ ﺁﺗﺶﺑﺲ ﺑﻨﻮﯾﺴﻨﺪ .
ﺧﺪﺍ ﻛﻨﺪ ﻛﻮﻫﻬﺎ ﺑﻪ ﻫﻢ ﺑﺮﺳﻨﺪ
ﺩﺭﯾﺎ ﭼﻨﮓ ﺑﺰﻧﺪ ﺑﻪ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﻣﺎﻫﺶ ﺭﺍ ﺑﺪﺯﺩﺩ
ﺑﻪ ﻣﯿﺨﺎﻧﻪ ﺷﻮﻧﺪ ﭘﻠﻨﮓﻫﺎ ﺑﺎ ﺁﻫﻮﻫﺎ .
ﺧﺪﺍ ﻛﻨﺪ ﻣﺴﺘﯽ ﺑﻪ ﺍﺷﯿﺎﺀ ﺳﺮﺍﯾﺖ ﻛﻨﺪ
ﭘﻨﺠﺮﻩﻫﺎ ﺩﯾﻮﺍﺭﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺸﻜﻨﻨﺪ
ﻭ ﺗﻮ ﻫﻤﭽﻨﺎﻧﻜﻪ ﯾﺎﺭﺕ ﺭﺍ ﺗﻨﮓ ﻣﯽﺑﻮﺳﯽ ﻣﺮﺍ ﻧﯿﺰ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ
ﺑﯿﺎﻭﺭﯼ
. ﻣﺤﺒﻮﺏ ﻣﻦ ﻣﺤﺒﻮﺏ ﺩﻭﺭ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩﯼ ﻣﻦ
ﺑﺎ ﻣﻦ ﺑﺰﻥ ﭘﯿﺎﻟﻪﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﻪ ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺑﺎﻍﻫﺎﯼ ﻣﻌﻠﻖ ﺍﻧﮕﻮﺭ
 
الیاس علوی شاعر افغان


تاريخ : شنبه نهم آذر ۱۳۹۲ | 20:11 | نویسنده : علی |


برای همه آذران که با من بودی. چون دو برگ ملحق در آغوش باد سرد. چون دو مجنون خیره بر قامت ترد درختان ناسبز، چون دو مسافر یخ زده، به هم چسبیده زیر یک شولا.

برای همه آذران که جانم شدی. همه چشم شدی که زرد رخ پنهان در هزار رنگ پاییزم را ببینی. همه گوش شدی که آواز غمگین گم شده در فریاد باد مرا بشنوی. همه حس شدی که بسراییم....

برای همه آذران که با من خواهی بود که زیر باران اشکهای دلتنگی پاییز ها و محو در آوای نفس های مهموم روزهای جوانیمان، ساعت های پیری را با غزل های خیس عاشقی بگذرانیم.

برای همه آذران که با من خواهی بود.

تقدیم به تو.
علی
4 روز مانده به آذر ماه 92

 



تاريخ : یکشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۲ | 21:23 | نویسنده : علی |

خون می رود هنوز ز چشم تر شما
خرمن زده ست ماه، به گرد سر شما
آن زخم های شعله فشان، هفت اخترند
یا زخم های نعش علی اکبر شما؟
آن کهکشان شعله ور راه شیری است
یا روشنان خون علی اصغر شما؟
دیوان کوفه از پی تاراج آمدند
گم شد نگین آبی انگشتر شما
از مکه و مدینه، نشان داشت کربلا
گل داد (نور ) و ( واقعه ) در حنجر شما
با زخم خویش، بوسه به محراب می زدید
زان پیشتر که نیزه شود منبر شما

گاهی به غمزه، یاد ز اصحاب می کنی
بر نیزه، شرح سوره ی احزاب می کنی

علیرضا قزوه



تاريخ : سه شنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۲ | 0:29 | نویسنده : علی |
درخت را به نام برگ
بهار را به نام گل
ستاره را به نام نور
كوه را به نام سنگ
دل شكفته مرا به نام عشق
عشق را به نام درد
مرا به نام كوچكم صدا بزن .
 عمران صلاحي‌

شب به موقع رسید
سپیده به موقع زد
خروس به موقع خواند
من بی‌موقع خوابیدم
عباس کیارستمی



تاريخ : دوشنبه سیزدهم آبان ۱۳۹۲ | 13:26 | نویسنده : علی |
دلم گرفته
دلم عجیب گرفته است
و هیچ چیز
نه این دقایق خوشبو که روی شاخه نارنج می شود خاموش
نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ این...
گل شب بوست
نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف
نمی رهاند
و فکر میکنم
که این ترنم موزون حزن تا به ابد
شنیده خواهد شد

 
  سهراب سپهری
 
 
ابری که بالای شهر ایستاده
روزی‌ست که من دود کرده‌ام
 
گروس عبدالملکیان


تاريخ : سه شنبه هفتم آبان ۱۳۹۲ | 1:2 | نویسنده : علی |
این باد
چه مگر گفت
در گوش درختان ،
که چنین جامه‌درانند
همه ؟
                                                                       مسعود صمیمی




تاريخ : سه شنبه بیست و سوم مهر ۱۳۹۲ | 10:43 | نویسنده : علی |
وقتی حرفی برای گفتن نیست.

تاريخ : چهارشنبه دهم مهر ۱۳۹۲ | 12:22 | نویسنده : علی |
این میوه‌ها رسیده
فردا در کامیون‌ها حمل خواهند شد
و این برگ‌ها
نغمه نغمه
از منقار پرندگان خواهند افتاد
همه چیز
رو به پیری می‌رود
تابستان
فصل خوبی
برای آرزو کردن نیست

 رسول یونان

 

پ . ن:

به دریا می‌زنم، دریا ضریح توست غرقم کن
در این امواج پر شوری که من یک قطره از آنم

حمیدرضا برقعی



تاريخ : سه شنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۲ | 0:4 | نویسنده : علی |
خدا براى [تمامى] مردان و زنان مسلمان و با ايمان، فرمانبردار [خدا]، راستگوى، شكيبا، فروتن، انفاقگر، روزه دار، پاكدامن و آنها كه بسيار ياد خدا ميكنند، آمرزش و پاداشى بزرگ آماده كرده است.(الاحزاب/35)



إِنَّ الْمُسْلِمِينَ وَالْمُسْلِمَاتِ وَالْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِنَاتِ وَالْقَانِتِينَ وَالْقَانِتَاتِ وَالصَّادِقِينَ وَالصَّادِقَاتِ وَالصَّابِرِ‌ينَ وَالصَّابِرَ‌اتِ وَالْخَاشِعِينَ وَالْخَاشِعَاتِ وَالْمُتَصَدِّقِينَ وَالْمُتَصَدِّقَاتِ وَالصَّائِمِينَ وَالصَّائِمَاتِ وَالْحَافِظِينَ فُرُ‌وجَهُمْ وَالْحَافِظَاتِ وَالذَّاكِرِ‌ينَ اللَّـهَ كَثِيرً‌ا وَالذَّاكِرَ‌اتِ أَعَدَّ اللَّـهُ لَهُم مَّغْفِرَ‌ةً وَأَجْرً‌ا عَظِيمًا

 



تاريخ : دوشنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۲ | 21:28 | نویسنده : علی |
زیبارویان فرانسه
زیبارویان انگلیس
همه یک طرف
تو یک طرف ...
آن‌ها مرا
تنها به شعر می‌رسانند
اما تو
مرا به خانه‌ام باز می‌گردانی
به همه‌ی هستی‌ام
در فکر توام
باران
به زبان ترکی می‌بارد .

***

کاش
در خانه‌ی خود نشسته بودیم و
هوای سفر نمی‌کردیم
جاده‌های دنیا
از کف دست‌های تو می‌گذشتند
به موهایت که دست کشیدی
ما در تاریکی گم شدیم !

***

هرشب خواب می‌بینم
سقوط می‌کنم از یک آسمان‌خراش
و تو از لبه آن
خم می‌شوی و دستم را می‌گیری
سقوط می‌کنم هر شب
از بام شب
و اگر تو نباشی
که دستم را بگیری
بدون شک
صبح‌گاه
جنازه‌ام را
در اعماق دره‌ها پیدا می‌کنند ...

***

اگر تو نبودی عشق نبود
همین‌طور
اصراری برای زندگی
اگر تو نبودی
زمین یک زیرسیگاری گلی بود
جایی
برای خاموش کردن بی‌حوصلگی‌ها
اگر تو نبودی
من کاملاً بیکار بودم
هیچ کاری در این دنیا ندارم
جز دوست‌داشتن تو

رسول یونان



تاريخ : یکشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۲ | 8:13 | نویسنده : علی |
من آن نی‌ام
که حلال از حرام نشناسم

شراب
با تو حلال ا‌ست
و آب
بی‌تو حرام
 سعدی

عاشق روزهایی هستم
که مهربان می‌شوی
حتی اگر نفهمم چرا
 علیرضا روشن



تاريخ : سه شنبه پانزدهم مرداد ۱۳۹۲ | 9:49 | نویسنده : علی |

قیصر امین پور

این جزر و مدِ چیست که تا ماه می رود؟
دریای درد کیست که در چاه می رود؟

این سان که چرخ می گذرد بر مدار شوم
بیم خسوف و تیرگی ماه می رود

گویی که چرخ بوی خطر را شنیده است
یک لحظه مکث کرده، به اکراه می رود

آبستن عزای عظیمی است، کاین چنین
آسیمه سر نسیم سحرگاه می رود

امشب فرو فتاده مگر ماه از آسمان
یا آفتاب روی زمین راه می رود؟

در کوچه های کوفه صدای عبور کیست؟
گویا دلی به مقصد دلخواه می رود

دارد سر شکافتن فرق آفتاب
آن سایه ای که در دل شب راه می رود.


تاريخ : دوشنبه هفتم مرداد ۱۳۹۲ | 23:54 | نویسنده : علی |
السلام ای ماه پنهان پشت استهلال ما

ما به دنبال تو می گردیم و تو دنبال ما

علیرضا قزوه

 

عنوان عکس: ماه نو تولدت مبارک  عکاس:لورنت لاودر



تاريخ : چهارشنبه نوزدهم تیر ۱۳۹۲ | 8:8 | نویسنده : علی |