عجیب است که آدم هر چه قدر هم که زمان میگذرد و گمان می کند دگرگون شده است سر بزنگاه خاصی می فهمد که نه! همان است که بود. 

 پ.ن: یکی دو روز است که تنهام. لیلی خاله شده و رفته پیش عطرین خانم که تازه می خواد شروع کنه راهی رو که من در 30 سالگی خسته از آنم!  عطرین هم اسم خوبیست. پیشنهاد من بود!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۴ساعت 22:58  توسط علی  | 

در عمرم بسیار فیلم دیدم. سکانس هایی دیدم که بسیار بسیار بر من اثر گذاشتند. سکانس های چند روز اخیر سریال "کیمیا" که مربوط به خرمشهر میشه چیزهایی بودن که واقعا نمیدونم چه جوری توصیفشون کنم. فوق العاده بودن. خداوند تمام شهدای انقلاب و جنگ رو قرین رحمت لایزالش بدارد. محمد جهان آرا ، مهدی باکری عزیز و همه و همه. بسیار مدیونیم بر این جوانمردان مظلوم.  بسیار.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی ۱۳۹۴ساعت 22:36  توسط علی  | 

اين وبلاگ نوشتن بهتر از نوشتن در هرجاي ديگر است. خوبست كه دست آدم از هرجايي كه كوتاه مي شود اين وبلاگ را دارد حداقل. بگذريم كه اين روزها كلا حال و هواي نوشتن در من نيست.  

 

پ.ن: 

چه پشتـکار شگرفی . . . هنوز در قفسم

هنوز هستم و از رو نمی‌رود نفسم

از : لیلا صبوری زاده

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم دی ۱۳۹۴ساعت 13:30  توسط علی  | 

یک سري از شعرها و نوشته ها هم هستند كه با "در من كسي است ..."  يا  "در من غمي است.." و يا  "درمن زني است"  "در من مردي است.." "در من دراكولايي است!..." شروع مي شوند. تكراري شده اند اين شعرها و نوشته ها. اما بسيار سهل ااستعمال هستند و آدم تا مي خواهد چيزي بنويسد دلش مي خواهد حسش را با اين مدل جملات بيان كند. واقعيت اين است كه در من خانه متروكي است با يك انباري بسيار متروك تر! پر از جنس هاي خوب و بد خاك خورده. پر از همه چيز كه مي ترسم با يك دستمال ساده دستي به سر و رويشان بكشم و خوب نگاهشان بكنم و بعد از خودم بپرسم: اين اينجا چيكار ميكنه؟! انگار كه روي يك صندلي كهنه در گوشه اي از اين خانه متروك نشسته باشم و توان بلند شدن و دستمال به دست گرفتن و ... نداشته باشم. اين كه من در اين خانه متروكي هستم كه خودش در من است! واقعيت دارد. انكار نكنيد. مي شود. بايد جاي من باشيد تا بفهميد كه ميشود.

بگذاريد كمي ادبي تر بنويسم!

در من خانه متروكي ست/ با هزار خاطره زنگ زده / با هزار غم خاك خورده/ و هزار درد افسرده/ دردهاي افسرده به ديوار زل زده/

 

پ.ن:  

در من کسی هست
که می نویسد...
و از زندانیانِ اخبار آموخته است لابد
دست و بالش را که ببندی
لب به مداد و کاغذ نمی زند!

در من کسی بود
که می نوشت!... 

مهديه لطيفي 

 

پ.ن2: اینم محل کار من. دو روز پیش انداختم این عکس رو!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۴ساعت 13:46  توسط علی  | 

دلم ميخواهد يك سفر تنهايي بروم. جايي كه نمي دانم كجاست. خسته درس و مشق و كارم. آدم دلش مي خواهد يك روز صبح زود ماشينش را روشن كند و برود به سمت شرق. برسد به تهران و گشتي بزند و بعد مقصد دوم را انتخاب كند و بدون هيچ دغدغه اي براند به سمتش. مثلا شيراز يا بوشهر يا اهواز يا هرجايي كه دلم بخواهد. اما نمي شود. چقدر گرفتار بودم و خودم نمي دانستم. حتي يك روز هم نميشود رفت. حتي يك روز. در انتهاي سي سالگي و همچنان در تكاپوي درس و مشق. پارسال اين موقع ها تند تند ميرفتم طارم. چه كيفي مي كردم تو اون جاده سحرانگيز كوهستاني! امسال هم هفته اي يكبار مي روم ميانه. اما اصلا حس وحال خاصي ندارم از اين اسفار پي در پي.  

 

پ.ن: 

دو تاى گاو به دست آورى و مزرعه اى یکى امیر و دگر را وزیر نام کنى 

به نان خشک و حلالى کزو شود حاصل قناعت از شکرین لقمه حرام کنى 

هزار بار از آن به که بامداد پگاه  کمر ببندى و بر چون خودى سلام کنى 

ابن یمین فریومدی

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۴ساعت 13:45  توسط علی  | 

 فردا دوباره عازم ميانه هستم. براي هفتمين هفته متوالي. صبح ساعت 5 از خواب پا ميشم و 5.30 راه ميفتم. عصر ساعت 7 هم ميرسم خونه. كاش از ترم دوم قبول ميكردم كه برم. پاييز و سفر مداوم! كمي دلگيره ولي چاره اي نيست.

پ.ن: 

آبـان هوایش غرق دلتنگیست
عطرِ تو را در مشت خود دارد

فهمیده خیلی ‌دوستت دارم
هی‌ پشتِ هم با عشق میبارد ...  

م.قهرمانلو 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان ۱۳۹۴ساعت 13:45  توسط علی  | 

از بس كه گاهي "همه چيز" از كنترل خارج مي شود مي خواهم بنشينم يك گوشه اي و فقط نگاه كنم ببينم آخرش اين "همه چيز" چي مي كنند با خود بدون بودن من! يكبار بايد در روزي مطمئن امتحان كنم اين ماجرا را!  بكشم كنار و از همه معادله هاي بي سر و ته خودم را حذف كنم و ببينم چه مي شود آخر سر! شايد هم هيچ اتفاقي نيفتاد. نمي دانم. هرچه هست الان وقتش نيست. اما يك روز كه ديگر "هيچ چيز" برايم مهم نيست وقتش خواهد رسيد. الان بايد وسط معركه باشم. اينكه بودن يا نبودنم فرقي دارد يا نه را نمي توانم خوب درك كنم. فرق كه دارد! اينكه اين فرق چه شكلي و از كدام طرف هست را نمي دانم. يعني برآيند و جمع برداري اين فرق به كدام سمت هست را نمي دانم. ميفهمم كه گاهي زور بيخودي ميزنم. هرچه مي دوم بي خود و بي جهت است . اثر ندارد. هرچه من ميكشم تنگ تر مي شود. اين را هم مي فهمم كه بعضي وقت ها بي آنكه كاري كنم رخ مي دهد آنچه بايد رخ دهد! اما هميشه اينطوري نيست. هميشه اينطوري نيست و همين هميشه اينطوري نبودن باعث مي شود نفهمم "من چه كاره ام؟"! 

اما يك روزي يك جايي وقتي كه "هيچ چيز" برايم مهم نيست "همه چيز" را رها خواهم كرد. شايد همان روز "همه چيز" درست شود. همان شود كه مي خواستم.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان ۱۳۹۴ساعت 13:5  توسط علی  | 

چند هفته هست که دوشنبه ها ساعت ۷ عصر با دوستان میریم فوتبال. خیلی خیلی لذت بخش هست. خیلی وقت بود که فوتبال بازی نکردم. یه زمانی عضو تیم دبیرستان فردوسی بودم! فوتبالیستی بودم برای خودم!! حس خوبی داشت. ولی خیلی خسته شدم. ببینم میتونم منظم برم این فوتبال رو! خیلی بعیده ولی تلاشم رو میکنم.

اين هم يك عكس از دوران دبيرستان. تيم دوم رياضي 1 !!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۴ساعت 11:57  توسط علی  | 

ناگهان دلت مي گيرد... از فاصله بين آنچه مي خواستي و آنچه كه هستی. ژوران هريس 

من هميشه در ايام محرم دلم ميگيرد. فاصله آنچه مي خواستم باشم و آنچه هستم اين روزها برايم شفاف تر مي شود. اين كه قرار بود يك "روشنفكر مذهبي ايده آليست" باشم و الان صاحب يك ذهن بي فروغ و مشي نه چندان مذهبي و رفتاري پراگماتيست هستم.  

آنقدر مشغول خواسته هاي ماليخوليايي خودم شدم كه وقت گذشت و وقتي چشم باز كردم بين هزار هزار ناچيز دفن شده بودم.  

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۹۴ساعت 13:43  توسط علی  | 

من همیشه از فضای سورئال خوشم می آمده! خوش آمدن که نه! همیشه در این فضا با خودم درگیر بوده ام. نمیدانم چرا اینجوری شد؟! واقعا نمی دانم. وقتی میرفتم مدرسه چشم هام رو می بستم و تصور می کردم بدون اینکه قدم از قدم بردارم در حال حرکت کردن هستم. یا اینکه مثلا صورت ناظم مدرسه رو در قامت معلم کلاس سومم که با صدای آبدارچی مدرسه حرف میزنه میدیدم.. 

خوابهام به طرز شگفت آوری سوررئال بودند. این اتفاق برای همه می افته اما برای من مداوم بود... از اینها میگذرم. بزرگترین رویای من که همواره با من بوده است این بود که وقتی خودم رو در آینه نگاه میکردم ، دو نفر میدیدم. دو نفر با قیافه یکسان، لباس های یکسان، طرز ایستادن یکسان و ... اما به طرز اعجاب آوری متمایز. همیشه تلاش کردم که وجه تمایز این  دو تصویر از خودم رو در آینه کشف کنم اما هرگز نشد. تمایز این دو تصویر که حتی درباره ی انتسابش به خودم مشکوکم، برای من واضح بود اما وجه تمایزشان هرگز! بعضی وقت ها یکی از این دو تصویر بر خلاف حرکت های من تکان میخورد. انگار که یک شخصیت مستقل است برای خودش و به من ربطی ندارد. هم زمان حرف میزدم و آن یکی تصویر که حرکتهایش با من هماهنگ بود لب هایش تکان نمی خورد و در عوض همان تصویر ناهماهنگ با من، به تبعیت از من لب می زد.  هیچ وقت از این ماجرا به ستوه نیامده ام . برایم دلچسب هم نبوده است اما خسته ام نکرده است. این خواب صدها بار برایم تکرار شده اما هرگز مکالمه ای بین ما رد و بدل نشده است. فقظ یکبار اندکی ترسیدم و آن وقتی بود که دو تصویر بدون اینکه من برایشان اهمیتی داشته باشم باهم درحال حرف زدن درباره سفر طولانی که درپیش دارند ، بودند.... 

 

پ.ن: 

گم شدم مثل تکه‌ای از برف

لـبه‌ی پشت بام مـتروکی

آخـرش اتـفاق… افـتـادم

[مرگ یک زن به طرز مشکوکی…] 

 

زهرا معتمدی

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر ۱۳۹۴ساعت 23:5  توسط علی  | 

به اين بلاگفا هم هيچ اعتباري نيست! چند روز بود باز قاطي كرده بود. بعد چند وقت اومده بودم يه چيزايي بنويسم كه ديدم خرابه! الانم ديگه حال نوشتن ندارم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۴ساعت 16:37  توسط علی  | 

فندق‌ چانه

لیمو لب

گردو چشم

انار گونه

زنبیل میوه‌‌های پاییزی

 

                             ای سارا 

 

تو گونه‌هایت باغ به است 

 

تو لب‌های قشنگت تمشک جنگلی‌ست

از نگاه تو دو قمری پر می‌گیرد

بر شانه‌های درخت پیری که منم

چشم‌های تو 

 

                 ای درختم /  ای دخترم 

 

                    آبگینه‌ی شاهبانویی‌ست که مرا گفت: 

 

                    در من هزارعاشق بی‌قراری می‌کنند 

 

بشنو سارا

باران در زادگاه تو

جیره‌ی فاضلاب‌هاست

کاش درخت سیب گلوی تو

آشیانه‌ی هزار قناری شاداب باشد

 

ما بی فایده باریدیم

                 دختر ِدرخت‌ ِقهوه! 

                                 ما بیهوده باریدیم...

 

 

از : علیرضا روشن

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۴ساعت 18:55  توسط علی  | 

1- ديروز را رفتم ميانه. كار داشتم. از مهرماه اگر خدا بخواهد هر هفته پنجشنبه ها را خواهم رفت. ديروز از جاده قديم رفتم. چندين سال بود كه از اين جاده رفت و آمد نمي كردم. خيلي بهتر از آزادراه است از نظر زيبايي. فقط خطرناك بود كمي.  

2- در گروه تلگرام ديويد فينچر را تمام كرديم. بسيار علاقه مند بودم كه غوري در سينماي لهستان داشته باشم. با پولانسكي شروع كردم. هرچند نمي توان او را يك لهستاني صرف دانست. اگر عمر باشد با كيشلوفسكي ادامه خواهيم داد و اگر فرصت شد با آندري وايدا.  

3- ذهنم به شدت درگيره. پايان نامه خودم و ليلي و مسايل كاري و چند تا مسئله ديگه واقعا درگيرم كرده. تا ببينيم خدا چي بخواد. 

4- اين گروه تلگرام باعث شده فعاليت هاي جانبي م كم بشه. از جمله خوندن شعر و نوشتن وبلاگ. البته ميدونم موقتي هست و نهايتا برخواهم گشت همينجا. 

5- 

درختان جوان را در خیابان دفن می کردیم

برادرهایمان را زیر باران دفن می کردیم

 

زمین از اضطراب کفش هامان باخبر می شد

هوا تاریک می شد، بعد از آن تاریک تر می شد

 

درختان بریده زیر باران گریه می کردند

برادرهایمان در گورهاشان گریه می کردند

 

هوا دم داشت، با تکرار خِس خِس بازدم می شد

صدای جیغ می آمد ...دو کفش از جمع کم می شد

 

- هزاران سایه پشت سایه پنهانند (کم گفتیم!)

- صدایت را ببُر! ( با پچ پچی در گوش هم گفتیم )

 

میان شهرِ خالی می دویدیم و هوا بد بود

صدای تیر، سهم هرکسی که حرف می زد بود

 

به نوبت زخم هایی گوشه ی تصویر می خوردیم

به نوبت گریه می کردیم و در صف تیر می خوردیم

 

کسی هربار می افتاد و در خون دست و پا می زد

صدایی نام مان را پیش از افتادن صدا می زد

 

صدا روی درخت ِ پیر انجیر معابد1 بود

صدا مثل صدای کشتن ِ مرغ مقلّد2 بود

 

نفس با هر دویدن تنگ تر می شد، هدر می رفت

زمان تکرار می شد ،خانه هامان دور تر می رفت

 

زمان تکرار می شد ، در مسیر ابرها بودیم

دوباره در کنار نعش ها و قبرها بودیم

 

درختان شکسته زیر باران گریه می کردند

برادرهایمان در گورهاشان گریه می کردند

 

-تو بودی ؟ - نه!

– تو بودی ؟ - نه !

هوا بد بود ، دم کردیم

به هم سیلی زدیم و دیگران را متهم کردیم

 

کسی می شُست آنسو دست های سرخ رنگش را

کسی آن گوشه پر می کرد با سرعت تفنگش را

 

کسی را دیگران سمت طناب دار می بردند

کسی را چشم بسته سینه ی دیوار می بردند

 

جهان با ترس هایش زیر چشمان درشتت بود

صدایم کردی و چاقوی سرخی توی مشتت بود

 

مرا در اشک هایت مثل ماه‌ی تلخ3،حل کردی

مرا چاقو زدی و لحظه ی آخر بغل کردی

 

صدایت کردم و زنگ صدایت در صدایم بود

تو را بوسیدم و خون تو روی دست هایم بود

 

دو تا ماهی ِ مرده داخل یک طشت ِ خون بودیم

دو شاخه روی نعش ِ یک درخت واژگون بودیم

 

درختان جوان را زیر باران دفن می کردند

جوان بودیم و ما را در خیابان دفن می کردند... 

از : حامد ابراهیم پور 

توضيحات شعر:

1- درخت انجیر معابد: آخرین رمان منتشر شده ی احمد محمود- چاپ 1379

2- کشتن مرغ مقلد: ساخته رابرت مالگین، محصول 1962-براساس رمانی به همین نام اثر هرپر لی

3- ماه تلخ: ساخته رومن پولانسکی، محصول 1992- براساس رمانی به همین نام اثر پاسکال بروکنر

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 13:48  توسط علی  | 

ماه رمضان هم تمام شد ولی خب خیلی بنده تغییری در خودم حس نکردم. 

دو روز عید فطر را رفتیم ارومیه باغ محمد اینا. خوب بود . گردش جالبی بود. وقتی میروم باغ عاشق کشاورزی میشوم. درخت های هلو , زردالو, گیلاس, آلبالو, انگور, شلیل, سیب و همه جور سبزیجات! یک باغ کامل. ارومیه بسیار زیباست. نه به اندازه تبریز جان و زنجان گرامی اما زیباست. حیف که این کشاورزی ها آب را نابود میکند و دریاچه را خشک و خشک تر. 

دوست داشتم برویم مشهد اما محمد گفت مشهد را زمستان ها برویم. شهریور هم برویم ترکیه. ما هم موافقت کردیم! 

توی گروه تلگرام دارن آرنوفسکی را تمام کردیم. این هفته و هفته بعد دیوید فینچر را بحث میکنیم. شاید برنامه بعدی رومن پولانسکی باشد. خیلی مفید بود این گروه. حداقل برای خودم. با انسجام و تمرکز و راندمان بهتری فیلم میبینم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۴ساعت 12:20  توسط علی  | 

1- مادرم آمده افطار خانه مان. نشسته روز مبل و به من نگاه می کند. بسیار هم خوشحالم. دلتنگ روزهای بچگی ام شدم.. 

2-چقدر سریع می گذرد روزها. ماه رمضان دارد تمام می شود.  

3- و من
همچنان حیرت‌زده مانده‌ام
که با عاشقانه‌ترین کلمات خود
به کجا بگریزم.
                                                                 

سیدعلی صالحی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۴ساعت 22:52  توسط علی  | 

دندان ِ کرم خورده، سرت روی صندلی

کرم کتاب خواندن و تا صبح خر زدن

چک کردن ِ ایمیل و تمام کامنت ها

دنبال هیچ چیز، به هر سمت سر زدن

لیوان ِ چای، چُرت ِ پس از بحث فلسفی

بی حوصله به هر چه و هرکس تشر زدن

دل درد، خوردن ِ ژلوفن با نبات داغ

با هم اتاقی ات وسط تخت عَر زدن

با چشم های بسته رسیدن سر ِ کلاس

اسمی که «هست» بین حضور و غیاب ها

اسمی که حرف های فروخورده دارد و

از درد ِ درد گم شده لای کتاب ها

دستی بلند می شود و سعی می کند...

آماده اند قبل سؤالت جواب ها

با هم کلاسی پَکرت می روی فرو

با چشم های باز، فرو، توی خواب ها

کرمی درون جمجمه ات وول می خورد

از لرزش موبایل به دنیا می آیی و

در مرکز اتاق شلوغی نشسته ای

هی سعی می کنی که بفهمی کجایی

با هرچه هست دُورو برت، با خود ِ خودت

با هرکه زل زده به تو ناآشنایی و

حس می کنی که سوخته کلّ تنت، ولی...

پایت که خورده است به لیوان چایی و...

ردّ ِ تماس کن! نگرانت نمی شوند!

ول کن کمی گلوی زنی را که خسته ای

افتاده ای به جان خودت مشت می زنی

دندان کرم خورده ی خود را شکسته ای

با لکه های تازه ی خون پشت پیرهن

روی کتاب های نخوانده نشسته ای

و بسته می شود وسط شعر، چشم هات

و باز می کنی چمدان را که بسته ای...

از : فاطمه اختصاری  

 

پ.ن: این مدت طولانی که نبوده ام روزهای عجیبی پشت سر گذاشتم. چند روز از بدترین روزهای زندگیم هم توی همین مدت بودن. ولی خب گذشت. الان بهترم و به آینده فکر می کنم.  

یه سر رفتم تهران برای یه کاری . مجبور بودم که برم و الا ماه رمضونی نمیرفتم. پیگیر پایان نامم هستم. متریالش رو گرفتم. از شنبه تست هام رو شروع می کنم به امید خدا.  

این مدت یه حسنی که داشت این بود که خیلی فیلم دیدم. با یه سبک جدید. یه کارگردان انتخاب میکردم و همه ی فیلم هاش رو میدیدم و البته این روند ادامه داره. همه ی فیلم های اسکورسیزی و نولان و دارن آرنوفسکی رو دیدم. برنامه ی بعدیم رومن پولانسکی باشه احتمالا. شاید هم یکی دیگه. یه گروه توی تلگرام راه انداختم که که درمورد فیلم هایی که میبینیم بحث میکنیم. البته طبق برنامه ریزی فیلم دیدن من!  

ماه رمضون خیلی خوبه. بی حالی داره ولی خوبه. دیشب مراسم احیا رفتم مسجد دانشگاه تبریز. خوب بود مراسم. 

امروز دعوتم خونه عمه برای افطاری. 

مثل قبل نمی تونم بنویسم. میبینید که! ولی درست میشم. مینویسم ایشالا.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر ۱۳۹۴ساعت 18:14  توسط علی  | 

وقت و حوصله نوشتن ندارم. نم دانم چرا! اما ندارم.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر ۱۳۹۴ساعت 11:43  توسط علی  | 

می گویند بلاگفا درست شده است! واقعا؟! 

 

نمی دانم چه خبر است. قالب وبلاگ عوض شده است و ...

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر ۱۳۹۴ساعت 23:3  توسط علی  | 

ظاهرا درست شد اين بلاگفا بالاخره. اما دسترسي به مطالب سال هاي 93 و 94 ندارم. البته توي وبلاگ ديده ميشه ولي مديريت نميشه كرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر ۱۳۹۴ساعت 13:7  توسط علی  | 

دیشب که داشتم می خوابیدم به این فکر می کردم  صبح که از خواب بیدار می شوم لباس هایم را بپوشم و بروم به جایی که هیچ کس نیست. نمی دانم چرا یکهو اینجوری شدم. اینکه صبح زود به جای رفتن سر کار بروم در پارکی خارج از شهر خودم را بکوبم به زمین اتفاق غیرعادی نیست. چون قبلا هم از این کارها کرده ام. اما اینکه بعد از مدتی دوباره اینطوری شده ام برایم عجیب است.  

صبح شد. از خواب بیدار شدم، ماشین را روشن کردم و رفتم. وسط راه برگشتم. برگشتم رفتم سر کار. رفتنم فایده ای نداشت. می دانستم که فایده ای ندارد...  

 

پ.ن: 

دو خط موازی هم یکدیگر را ...  

اگر پایِ عشق در میان باشد
از فاصله چه می‌گویی؟ 

امیر ساقریچی

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 13:44  توسط علی  | 

شب بیداری را دوست دارم. اینکه بتشینی تا صبح روی یک صندلی و جلوت یک میز باشد که رویش یک کتاب و یک لیوان چای و یک پاکت...  و نور یک چراغ مطالعه که افتاده روی میز، تنها روشنایی این شب باشد. می شود این صحنه را زیر نور ماه نیز تصور کرد در تراس یک کافه. مثل نقاشی های ونگوک.  

نمی دانم چرا هر روز که از عمرم می گذرد علاقه ام به این برش ها از زندگی بیشتر می شود. این صحنه و چندین صحنه ی دیگر همیشه برای من ایده آل بوده اند. اساسا زندگی را در این صحنه ها و تصاویر خلاصه می دانستم. دوست دارم زندگی مثل تصویر های در کنار هم باشد. یا شبیه یک پاورپوینت که عکس ها را یکی پس از دیگری از خود عبور میدهد. فاصله بین تصاویر، عبور زمان و درک جریان زندگی برایم  دشوار است. همین صحنه ها و تصویر ها برایم مطلوب تر است تا تحمل کل زندگی. زیباترین تصویر عمرم را در بالاترین نقطه ی یک جاده ی کوهستانی که از کنارش رود نحیفی می گذشت دیدم.  پاهایم را درحالی که روی سنگی کنار رود نشسته بودم ، در آب خنک انداخته بودم و فقط من بودم و من و من، این صحنه را بعد از آن هر روز و هر روز ده ها بار در ذهنم مرور می کنم. انگار که همه ی اتفاقات قبل و بعد از آن هرگز رخ نداده اند و اساسا زمانی سپری نشده است.   

دوست دارم زندگی فقط و فقط عکس هایی باشد در دستان من و مقابل دیده ام و همین. و نه زمانی، نه پیوستگی  و نه حتی حرکتی.  

 

پ.ن1- تو را می خواهم/ در این جمله اندوهیست/ اندوه نداشتنت/    علیرضا روشن 

پ.ن2- همیشه هنگام خداحافظی همه چیز جان می گیرد و زنده می شود./ احمدرضا احمدی 

پ.ن3- زمستان می رود، بهار می آید/ تنهایی می رود و تنهایی می آید/ نسترن وثوقی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 2:54  توسط علی  | 

۱- آدمی همیشه دربه در است. 

۲- دوست دارم این دمدمه های اردیبهشت را هوای دشت تنفس کنم. دشت های سرسبز با تک درخت های منتظر. منتظر من! که بعد از اینکه با آب روان رودخانه ای پرهیجان دست هایم و صورتم را شستم بنشینم پایش و پایم را دراز کنم و چای بریزم برای خودم. 

۳- اینکه وقت بگیری، زودتر بروی، مدتی منتظر باشی، بعد یک نسخه بدهد دستت و ... این ها شاید قابل تحمل باشد اما اینکه مرتب و سر زمان های خاص مصرفشان کنی قابل تحمل نیست!

۴- این اولین پست من با موبایل بعد از نزدیک ۹ سال وبلاگ نویسی است. وایبر و واتس اپ و ... را عضوم ولی برای من همین وبلاگ کافیست. دوست نداشتم اینجا را به موبایل آلوده کنم اما مجبورم!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۴ساعت 12:7  توسط علی  | 

امروز باغبونی کردم. کلی حال داد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۴ساعت 21:22  توسط علی  | 

من با دعای تو روبراهم مادر

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۴ساعت 12:22  توسط علی  | 

blue jasmin  را بعد از یک سال و اندی دیدم بالاخره. یک فیلم معمولی و البته با بازی عالی کیت بلاش (بلانشت!) که اسکار بهترین بازیگر زن اسکار پارسال رو گرفت.  

 

پ.ن: دلم،
باران دیوانه در پناه دو کوه.
 

غلامرضا بروسان

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 3:8  توسط علی  | 

میتوان ساعات طولانی

با نگاهی چون نگاه مردگان ، ثابت

خیره شد در دود یک سیگار

خیره شد در شکل یک فنجان

در گلی بیرنگ ، بر قالی 

در خطی موهوم ، بر دیوار

میتوان با پنجه های خشک

پرده را یکسو کشید و دید

در میان کوچه باران تند میبارد

کودکی با بادبادکهای رنگینش

ایستاده  زیر یک طاقی

گاری فرسوده ای میدان خالی را

با شتابی پرهیاهو ترک میگوید 

میتوان بر جای باقی ماند

در کنار پرده ، اما کور ، اما کر 

میتوان فریاد زد

با صدائی سخت کاذب ، سخت بیگانه

" دوست می دارم "  

... 

میتوان با زیرکی تحقیر کرد

هر معمای شگفتی را

میتوان تنها به حل جدولی پرداخت

میتوان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت

پاسخی بیهوده ، آری پنج یا شش حرف  

... 

فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 17:10  توسط علی  | 

امروز 2 تا فیلم خوب دیدم. Transcendence و  وThe Water Diviner. اولی واقعا سرشار از فلسفه و ایده بود با بازی جانی دب البته از نظر ساختار دارای یه سری ایرادات اساسی بود. دومی یک درام تاریخی زیبا مربوط به جنگ جهانی اول با بازی و کارگردانی راسل کرو. همین! 

نه یه چیز دیگه! راسل کرو فوق العاده ست. 

 

 

بی خوابی نوشت: ساعت 2 صبح هست و من خوابم نمی آد! می خوام بشینم فیلم  Enemy رو ببینم. یه فیلم اسپانیا - کانادایی هستش که شنیدم خوبه و به دیدنش می ارزه.

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 23:31  توسط علی  | 

ضعیف شده ام. این را می فهمم. وقتی می گویم ضعیف شده ام، یعنی از هر نظر ضعیف شده ام. مخصوصا در نوشتن. این را امروز فهمیدم. وقتی نمی نویسم یعنی در همه چیز کم آورده ام. وقتی می نویسم حتی درباره شکست ، حتی درباره ضعف، یعنی هنوز جان دارم. ولی وقتی نمی نویسم یعنی ضعیف و نحیف شده ام. جسمم را نمی گویم . روحم را می گویم.  حداقل خوب است که این را فهمیدم. برای همین نشستم پای لپ تاب و نوشتم. این یعنی رو به بهبودم. یک ضعیف رو به بهبود. 

 

پ.ن: ماندن یا نماندن
سوال این نیست
آی که چشم‌های تو می‌گویند:
بمان!
می‌مانم
حتی اگر جهان را
بر شانه‌های خسته‌ی من
آوار کرده باشی.
                                                            حسین منزوی  

 

پ.ن2:  این نقاشی یک اثر به احتمال زیاد آماتور است. اما من با دیدنش گمان می کنم اتفاقی برایم می افتد. هر بار که می بینمش انگار حادثه ای رخ می دهد برایم.

Windy Spring by
+ نوشته شده در  جمعه هفتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 14:10  توسط علی  | 

امروز رفتم بر مزار حسین منزوی در گورستان پایین شهر زنجان. بر روی سنگ قبرش نوشته بود "نام من عشق است آیــا می‌شناسیدم؟" و زیرش امضای منزوی بود با تاریخ  مهر25- اردیبهشت 83   

مزار منزوی در بین انبوه قبرها ناپیدا بود. از چند نفر پرسیدم نمی دانستند کجاست. یعنی اصلا نمی شناختندش. اما یک نفر که به گمانم گورکن بود نشانم داد. یک تابلوی راهنما بود بر سر قبر که نوشته بود "آرامگاه غزلسرای نامدار ایران، استاد حسین منزوی، (کانون مداحان و شعرای آئینی زنجان)". البته عده ای کلمات  کانون مداحان و آئینی را پاک کرده بودند و مانده بود  "شعرای زنجان"  

پ.ن:  

نام من عشق است آیــا می‌شناسیدم؟
زخمی‌ام -زخمی سراپا- می‌شناسیدم؟ 

حسین منزوی 

 

پ.ن 2: در باره ی امروز نتوانستم چیزی بنویسم!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم فروردین ۱۳۹۴ساعت 19:45  توسط علی  | 

از خیلی وقت پیش فکر می کنم که ورزش چیز خوبیه. چند وقتی میشه که به این نتیجه رسیدم که حتما باید شروع کنم به ورزش . بعد هم رفتم یه سری لباس ورزشی تازه و شیک گرفتم که دیگه باید شروع کرد. چند روزی هم هست که دنبال یه باشگاه برا ورزش کردن بودم. دیروز هم رفتم توی باشگاه و امکاناتش رو ارزیابی!! کردم. بعد با خودم فکر کردم چه کاریه برم باشگاه وقت و  پولم رو هدر کنم. از همین فردا صبح شروع می کنم به ورزش. چهل و پنج دقیقه زودتر بیدار می شوم ورزش می کنم بعد هم یه دوش می گیرم و یه لیوان آب پرتقال که خانم همسر تدارک دیدند می زنم به بدن و سرحال و شاداب می رم دنبال زندگی. وچقدر از این برنامه ریزی ها خوشحال بودم و شب از فرط خوشحالی که قراره از فردا زندگی یه جور دیگه باشه یه چند دقیقه بی خوابی کشیدم. صبح شد، ساعت زنگ زد و در اولین فرصت صداش رو خفه کردم و پتو رو کشیدم روی سرم و ادامه ی خواب و زندگی.

دیگه نمی دونم کی به فکرم خطور کنه که ورزش چیز خوبیه و باید ورزش کرد و الباقی ماجرا.

یا نصیب و یا قسمت!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 7:43  توسط علی  |