این روزهای من...

دیشب که داشتم می خوابیدم به این فکر می کردم  صبح که از خواب بیدار می شوم لباس هایم را بپوشم و بروم به جایی که هیچ کس نیست. نمی دانم چرا یکهو اینجوری شدم. اینکه صبح زود به جای رفتن سر کار بروم در پارکی خارج از شهر خودم را بکوبم به زمین اتفاق غیرعادی نیست. چون قبلا هم از این کارها کرده ام. اما اینکه بعد از مدتی دوباره اینطوری شده ام برایم عجیب است.  

صبح شد. از خواب بیدار شدم، ماشین را روشن کردم و رفتم. وسط راه برگشتم. برگشتم رفتم سر کار. رفتنم فایده ای نداشت. می دانستم که فایده ای ندارد...  

 

پ.ن: 

دو خط موازی هم یکدیگر را ...  

اگر پایِ عشق در میان باشد
از فاصله چه می‌گویی؟ 

امیر ساقریچی

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 13:44  توسط علی  | 

زندگی در ابعاد پایینتر

شب بیداری را دوست دارم. اینکه بتشینی تا صبح روی یک صندلی و جلوت یک میز باشد که رویش یک کتاب و یک لیوان چای و یک پاکت...  و نور یک چراغ مطالعه که افتاده روی میز، تنها روشنایی این شب باشد. می شود این صحنه را زیر نور ماه نیز تصور کرد در تراس یک کافه. مثل نقاشی های ونگوک.  

نمی دانم چرا هر روز که از عمرم می گذرد علاقه ام به این برش ها از زندگی بیشتر می شود. این صحنه و چندین صحنه ی دیگر همیشه برای من ایده آل بوده اند. اساسا زندگی را در این صحنه ها و تصاویر خلاصه می دانستم. دوست دارم زندگی مثل تصویر های در کنار هم باشد. یا شبیه یک پاورپوینت که عکس ها را یکی پس از دیگری از خود عبور میدهد. فاصله بین تصاویر، عبور زمان و درک جریان زندگی برایم  دشوار است. همین صحنه ها و تصویر ها برایم مطلوب تر است تا تحمل کل زندگی. زیباترین تصویر عمرم را در بالاترین نقطه ی یک جاده ی کوهستانی که از کنارش رود نحیفی می گذشت دیدم.  پاهایم را درحالی که روی سنگی کنار رود نشسته بودم ، در آب خنک انداخته بودم و فقط من بودم و من و من، این صحنه را بعد از آن هر روز و هر روز ده ها بار در ذهنم مرور می کنم. انگار که همه ی اتفاقات قبل و بعد از آن هرگز رخ نداده اند و اساسا زمانی سپری نشده است.   

دوست دارم زندگی فقط و فقط عکس هایی باشد در دستان من و مقابل دیده ام و همین. و نه زمانی، نه پیوستگی  و نه حتی حرکتی.  

 

پ.ن1- تو را می خواهم/ در این جمله اندوهیست/ اندوه نداشتنت/    علیرضا روشن 

پ.ن2- همیشه هنگام خداحافظی همه چیز جان می گیرد و زنده می شود./ احمدرضا احمدی 

پ.ن3- زمستان می رود، بهار می آید/ تنهایی می رود و تنهایی می آید/ نسترن وثوقی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 2:54  توسط علی  | 

۱- آدمی همیشه دربه در است. 

۲- دوست دارم این دمدمه های اردیبهشت را هوای دشت تنفس کنم. دشت های سرسبز با تک درخت های منتظر. منتظر من! که بعد از اینکه با آب روان رودخانه ای پرهیجان دست هایم و صورتم را شستم بنشینم پایش و پایم را دراز کنم و چای بریزم برای خودم. 

۳- اینکه وقت بگیری، زودتر بروی، مدتی منتظر باشی، بعد یک نسخه بدهد دستت و ... این ها شاید قابل تحمل باشد اما اینکه مرتب و سر زمان های خاص مصرفشان کنی قابل تحمل نیست!

۴- این اولین پست من با موبایل بعد از نزدیک ۹ سال وبلاگ نویسی است. وایبر و واتس اپ و ... را عضوم ولی برای من همین وبلاگ کافیست. دوست نداشتم اینجا را به موبایل آلوده کنم اما مجبورم!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۴ساعت 12:7  توسط علی  | 

امروز باغبونی کردم. کلی حال داد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۴ساعت 21:22  توسط علی  | 

من با دعای تو روبراهم مادر

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۴ساعت 12:22  توسط علی  | 

blue jasmin

blue jasmin  را بعد از یک سال و اندی دیدم بالاخره. یک فیلم معمولی و البته با بازی عالی کیت بلاش (بلانشت!) که اسکار بهترین بازیگر زن اسکار پارسال رو گرفت.  

 

پ.ن: دلم،
باران دیوانه در پناه دو کوه.
 

غلامرضا بروسان

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 3:8  توسط علی  | 

میتوان ساعات طولانی

با نگاهی چون نگاه مردگان ، ثابت

خیره شد در دود یک سیگار

خیره شد در شکل یک فنجان

در گلی بیرنگ ، بر قالی 

در خطی موهوم ، بر دیوار

میتوان با پنجه های خشک

پرده را یکسو کشید و دید

در میان کوچه باران تند میبارد

کودکی با بادبادکهای رنگینش

ایستاده  زیر یک طاقی

گاری فرسوده ای میدان خالی را

با شتابی پرهیاهو ترک میگوید 

میتوان بر جای باقی ماند

در کنار پرده ، اما کور ، اما کر 

میتوان فریاد زد

با صدائی سخت کاذب ، سخت بیگانه

" دوست می دارم "  

... 

میتوان با زیرکی تحقیر کرد

هر معمای شگفتی را

میتوان تنها به حل جدولی پرداخت

میتوان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت

پاسخی بیهوده ، آری پنج یا شش حرف  

... 

فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 17:10  توسط علی  | 

برتری!

امروز 2 تا فیلم خوب دیدم. Transcendence و  وThe Water Diviner. اولی واقعا سرشار از فلسفه و ایده بود با بازی جانی دب البته از نظر ساختار دارای یه سری ایرادات اساسی بود. دومی یک درام تاریخی زیبا مربوط به جنگ جهانی اول با بازی و کارگردانی راسل کرو. همین! 

نه یه چیز دیگه! راسل کرو فوق العاده ست. 

 

 

بی خوابی نوشت: ساعت 2 صبح هست و من خوابم نمی آد! می خوام بشینم فیلم  Enemy رو ببینم. یه فیلم اسپانیا - کانادایی هستش که شنیدم خوبه و به دیدنش می ارزه.

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 23:31  توسط علی  | 

ضعیف شده ام. این را می فهمم. وقتی می گویم ضعیف شده ام، یعنی از هر نظر ضعیف شده ام. مخصوصا در نوشتن. این را امروز فهمیدم. وقتی نمی نویسم یعنی در همه چیز کم آورده ام. وقتی می نویسم حتی درباره شکست ، حتی درباره ضعف، یعنی هنوز جان دارم. ولی وقتی نمی نویسم یعنی ضعیف و نحیف شده ام. جسمم را نمی گویم . روحم را می گویم.  حداقل خوب است که این را فهمیدم. برای همین نشستم پای لپ تاب و نوشتم. این یعنی رو به بهبودم. یک ضعیف رو به بهبود. 

 

پ.ن: ماندن یا نماندن
سوال این نیست
آی که چشم‌های تو می‌گویند:
بمان!
می‌مانم
حتی اگر جهان را
بر شانه‌های خسته‌ی من
آوار کرده باشی.
                                                            حسین منزوی  

 

پ.ن2:  این نقاشی یک اثر به احتمال زیاد آماتور است. اما من با دیدنش گمان می کنم اتفاقی برایم می افتد. هر بار که می بینمش انگار حادثه ای رخ می دهد برایم.

Windy Spring by
+ نوشته شده در  جمعه هفتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 14:10  توسط علی  | 

بر مزار منزوی

امروز رفتم بر مزار حسین منزوی در گورستان پایین شهر زنجان. بر روی سنگ قبرش نوشته بود "نام من عشق است آیــا می‌شناسیدم؟" و زیرش امضای منزوی بود با تاریخ  مهر25- اردیبهشت 83   

مزار منزوی در بین انبوه قبرها ناپیدا بود. از چند نفر پرسیدم نمی دانستند کجاست. یعنی اصلا نمی شناختندش. اما یک نفر که به گمانم گورکن بود نشانم داد. یک تابلوی راهنما بود بر سر قبر که نوشته بود "آرامگاه غزلسرای نامدار ایران، استاد حسین منزوی، (کانون مداحان و شعرای آئینی زنجان)". البته عده ای کلمات  کانون مداحان و آئینی را پاک کرده بودند و مانده بود  "شعرای زنجان"  

پ.ن:  

نام من عشق است آیــا می‌شناسیدم؟
زخمی‌ام -زخمی سراپا- می‌شناسیدم؟ 

حسین منزوی 

 

پ.ن 2: در باره ی امروز نتوانستم چیزی بنویسم!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم فروردین ۱۳۹۴ساعت 19:45  توسط علی  | 

 ...

زندگی
همیشه که این جور پیچ و تاب نخواهد داشت
بد نیست
گاهی هم دستی به موهایت بکشی
بایستی کنار پنجره
و با درخت و باغچه صحبت کنی 

... 


حافظ موسوی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 13:25  توسط علی  | 

من از نگاه ماهی
در تنگنای تنگ
بی‌تاب می‌شوم
وز شرم این ستم
که بر این تشنه می‌رود
انگار پیش دیده‌ی او
آب می‌شوم ...
                                                                       

فریدون مشیری


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اسفند ۱۳۹۳ساعت 16:44  توسط علی  | 

آخرین شکوه از زمستان

آخرین روزهای اسفند است
از سرشاخ این برهنه چنار
مرغکی با ترنّمی بیدار
می‌زند نغمه ،
نیست معلومم
آخرین شکوه از زمستان است
یا نخستین ترانه‌های بهار ؟
                                                                            

محمدرضا شفيعي كدكني‎

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 15:29  توسط علی  | 

تتابع اتفاقات

 آدم نمی داند چه می کند. یعنی خیلی هم مقصر نیست. بعضی وقت ها نمی دانی چه می کنی و فقط اتفاقات پشت سر هم ردیف می شوند و "فوقع ماوقع".  

اینکه آدم از حالتی یا عادتی یا رفتاری متنفر باشد می تواند طبیعی باشد. یعنی باید هم همنطوری باشد. نمی شود که از همه چیز خوشت بیاید. اما غیر طبیعی این است که خودت به همان حالت و عادتی که متنفر بودی دچار شوی.  

این روزها تتابع اتفاقات برای من با سرعت زیاد و خیلی وقت ها خارج از دایره تصمیم من در حال رخ دادن هستند. شاید خودم با همه عادت ها و حالت ها و رفتارم زیر این قطار له بشویم و همه چیز تغییر کند و بشوم همان که یک عمر از آن فرار کرده ام. 

پ.ن1: دلم انگار که استالینگراد است در سحرگاه سوم فوریه 1943 

پ.ن2:

یک‌بار
با قطار آمدی
صدبار
پی هر قطار ...
دل ما تنگ می‌شود
                                                                           

 رحیم مجیدی

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 13:8  توسط علی  | 

اولتیماتوم

 .... / خواننده قدیمی / کافه نقد / خواننده خاموش / سعید / . / ح /  

من نمی دانم که این دوستان کی هستند و چرا آدرسی از خودشون به جا نمی ذارن. ولی از نظر من همه شون یکی هستند چون کل کسایی که من نمی شناسمشون یکی اند! به هر حال اگر کسی آدرسی از خودش ننویسه کامنتش رو دیگه تایید نمی کنم. برای من فرقی نداره تعداد کامنت ها 5 باشه یا 2 یا صفر!

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 14:14  توسط علی  | 

خدایا به امید تو

امشب عازم تهرانم. برای یه کار خیلی مهم. خیلی خیلی مهم. ایشالا که خیره. ایشالا

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 10:51  توسط علی  | 

دیرنوشت

1- نمی دانم چرا اصلا دستم به نوشتن نمی رود. اصلا  حال و حوصله ندارم. این چند خط را هم می نویسم که طولانی شود این ننوشتن ها و حرف این دو دوست بزرگوار هم زمین نیفتد. 

2- این فیلم های اسکار را دارم می بینم. "تئوری همه  چیز " را دیدم. boyhood و هتل بزرگ بوداپست را امشب می بینم. شخصا فکر می کردم  کمبربچ ( برای imitation game) بهترین بازیگر مرد انتخاب شود. لابد خودش هم همین فکر را می کرد که اینقدر اخمش را آشکارا نشان همه داد. ولی نشد. خوب که فکر می کنم می بینم  همین آقای "ادی ردماین" شایسته تر بود. همین که بردلی کوپر انتخاب نشد خوب بود. در بین فیلم ها هم birdman عالی بود. خیلی خوشم  آمد ازش.  imitation game  هم خوب بود انصافا ولی خب اون هم جایزه بهترین فیلم نامه اقتباسی رو گرفت. فیلم نامه غیر اقتباسی به نظرم مهمتره همون بخشی که اصغر آقای ما هم نامزد شده بود براش! که امسال رسید به  bird man  و آلخاندرو گنزالس که اتفاقا کارگردان فیلم هم بود. مثل خود شخصیت اصلی فیلم که هم نویسنده بود هم کارگرداان و البته بازیگر. still alice  رو ندیدم هنوز ولی بازی جولیان مور رو دوست دارم. این اسکار حقش بود. یک فیلم هم بود به نام "وحشی" که بازگر زن توی اون فیلم هم خوب بود. به نظرم در حق wiplash ظلم شد. اسکار بازیگر مکمل مرد  خوبه ولی کم بود. ماجرای interstellar رو نفهمیدم هنوز اینکه امتیازش 9.5 هست و به روایتی هشتمین فیلم برتر تاریخه ولی چیز خاصی تو اسکار ازش نشنیدیم. یه نسخه ازش دارم که پرده ای هستش و نتونستم ببینمش... دیگه نمی تونم بنویسم!! 

2- لیلی چند تا کتاب خریده که  داستانی هستند و البته خوب :  

سانست پارک : پل استر / دیوانگی در بروکلین : پل استر / اگنس : پتر اشتام / پان : کنوت هامسون / آشفته حالان بیدار بخت : غلامحسین ساعدی / دختری از پرو: ماریو بارگاس یوسا / رویای عمو جان : داستایوفسکی / نامه به کودکی که هرگر زاده نشد : اوریانا فالاچی / دو داستان : انتوان چخوف 

3-  

كلاغى غمگين چشم‌هايم را زاييد
و بال‌هاى برهنه‌اش
در تخمى نازا جيغ كشيد .
بايد بروم
و خودم را از خيابان ديروز بردارم
مسافرى كه چمدانش را گم كرد
در رد پاهايم پياده مى‌شود ...

آفرین پنهانی

4- باور بفرمایید از درس خواندن آن هم بدون اینکه توجیه عقلانی داشته باشد خسته شده ام. نه! نشده ام ! خسته نشده ام  که اینجوری ساعت های عمرم رو دارم می ریزم به پای کتاب های سنگین مکانیک و متالوژی!

+ نوشته شده در  شنبه نهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 20:28  توسط علی  | 

بازی تقلید

1- اعصاب داغان از بابت کارهای عقب افتاده. این درس خواندن لعنتی. این رساله ی غم افزا!

2- تو دو روز گذشته 4 تا فیلم Imitation gam, wiplash, wild card, american heist رو دیدم. که البته Imitation game فوق العاده بود. هرچند متنفرم از خصوصیت جنسی که داشت و عجیب این روزها تبلیغ میشه این رفتار، اما فیلم عالی بود. مخصوصا بازی بندیکت کامبربچ در نقش آلن تورینگ. شخصیت نابغه و طرد شده ای که احتمالا 2 سال جنگ جهانی دوم رو زودتر تموم کرد، هرچند تصمیم گرفت چندین  بار انسان هایی که می شد نجاتشون داد، کشته بشن تا جان انسان های بیشتر رو نجات بده. من با این جور تصمیمات مشکل دارم. مشکل اساسی. اما می شود نهایتا به قهرمان بودن تورینگ اذعان کرد.

3- "گاهی اوقات همان کسی که هیچ کس انتظارش را ندارد کار غیرمنتظره را انجام می دهد" آلن تورینگ (با بازی بندیکت کامبربچ) ، Imitation gam 2014

4- 

می‌خواهم درس بخوانم
نمی‌گذارند
در صدایم پنهان می‌شوند
با لب‌هایم
می‌خندند
می‌بوسند
دست در گردنم می‌اندازند
می‌گریند
نمی‌گذارند
نمی‌گذارند
این شعرهای لجوج . 

 انسیه موسویان

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 13:34  توسط علی  | 

برف

داره برف می باره. زیبا! بالاخره بارید. بالاخره شب برفی امسال رو دیدم.  

 

پ.ن: 

خسته تر از آنم که بنشینم

به خیابان می روم

با دوستانم دست می دهم

انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است

گروس عبدالملکیان

+ نوشته شده در  جمعه یکم اسفند ۱۳۹۳ساعت 23:47  توسط علی  | 

بین الامرین

 در جایی بین دیوانگی و عاقلی که اندکی متمایل به دیوانگی است به گمانم از نفس افتاده ام. زمین گیر شده ام.   

 پ.ن: و باز هم این چند جمله از صادق هدایت: 

در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا می‌خورد و می‌تراشد. این دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد؛ چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزء اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند. زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط .... و خواب مصنوعی... به‌وسیله افیون و مواد مخدره است؛ ولی افسوس که تأثیر این‌گونه داروها موقت است و به جای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می‌افزاید .

بوف کور | صادق هدایت

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۳ساعت 15:4  توسط علی  | 

american sniper

دو شب پیش تک تیرانداز آمریکایی یا همان american sniper را دیدم. می خواستم مطلبی درباره اش بنویسم! خوب شد که ننوشتم!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۳ساعت 10:50  توسط علی  | 

به دور می‌رفتم
به جستجوی راز جهان
که دودکش خانه‌ات را دیدم
نزدیک که شدم
دریافتم
آنچه به دنبالش بودم تویی
زنی در سرزمینی برفی
با گیسوانی بافته و
آوازهایی که
خواب خرس‌ها را پر از کندوهای عسل می‌کرد
این‌‍جا فرود آمدم
و برای بخاری‌ات هیزم جمع کردم.
                                                                     

 رسول یونان

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۳ساعت 14:44  توسط علی  | 

تهران

چهارشنبه : آمده ایم تهران این تعطیلات را. امروز خوب بود. صبح رسیدیم خانه برادر. عصر رفتیم موزه سینما و بعد امامزاده صالح. برگشتنی زدم ماشین یه بنده خدایی رو داغون کردم. خودش نبود. شماره م  رو نوشتم زدم به شیشه ماشینش. تا ببینیم صبح چه شود. 

پنج شنبه: صبح دیر بیدار شدم. صبحونه رو زدیم و رفتیم ده ونک. دانشگاه الزهرا (س) رو دیدیم و تجدید خاطره ای شد. بعد رفتیم ونک و از اونجا ولیعصر. بعد دانشگاه امبرکبیر و گشتی تو میدون و چهاراه ولیعصر. بعد پیاده رفتیم انقلاب. چند تا کتاب خریدیم. لولیتا از ولادمیر ناباکوف رو تو تبریز پیدا نکرده بودم . از یه دست فروش خریدم. البته هرگز این کتاب رو نه تائید می کنم و نه اینکه توصیه می کنم بخونینش. البته خیلی ها خوندنش. ولی ترجمه فارسی کتاب از اکرم پدرام نیا رو میشه یه بار خوند. این کتاب تو افغنستان چاپ شده و قیمتش هم 350 افغانی هستش!  

 "خانوم" از مسعود بهنود و مجموعه شعر حمید مصدق رو هم خریدم. الان هم برگشتیم سعادت آباد خانه ی برادر جان! قراره استراحت کنیم و عصر بریم خونه حمید. سید محسن و مهدی هم با اهل و عیال میان اونجا.  

صاحب ماشینی که زدم داغونش کردم زنگ زد. اهل کرمانشاه بود. داشت برمیگشت شهرشون. گفتم تعمیرش کن خرجش رو بگو بزنیم به حسابت!  

اینکه چرا دارم این چیزا رو با این جزئیات اینجا می نویسم رو هم نمی دونم!  

جمعه: دیشب خوب بود. یعنی خیلی خوب بود. امروز قرار بود برگردیم. اما چون سید محسن و خانومش گفت بریم خونه شون موندیم. امشب دعوتیم خونه سید. یاسر و میثم کرمی هم با اهل و عیال میان. و همه کسایی که دیشب بودن هم هستن. میثم عبدلی هم شاید بیاد. با میثم صحبت کردم. گفت بریم شاه عبدالعظیم. من گفتم دوره و بریم امام زاده صالح. قبول کرد. الان هم میخوایم بریم اونجا. صبح با برادر و خانوم برادر و لیلی رفتیم فرحزاد. برای 4 تا دانشجوی دکتری دلخوش! این جور تفریحات میتونه خوب باشه.خوب بود. میخواستم ابوطالب رو هم ببینم حتما ولی کرج هستش. نمیخواستم بندازمش تو درد سر. خودم هم نمی تونم برم کرج. سید صادق هم قم هستش و دور از دسترس. سید محسن گفت شاید بهش زنگ بزنه که بیاد. تا هرچه خدا بخواهد. 

شنبه: دیروز میثم عبدلی با خانومش اومد امامزاده صالح. کلی صحبت کردیم. ولی نتونست با ما بیاد خونه سید محسن. مهمون داشت. سید صادق هم اومده بود خونه سید محسن. می ره حوزه. مدرسه معصومیه. خیلی خوشحال شدم از دیدنش. خیلی. تا می تونستیم بحث کردیم باهم! میثم کرمی هم اومد با خانوم و امیرعباس کوچولو. یاسر و خانم بهرفتار هم که بودن. دیدن یاسر یه دنیای برام ارزش داشت. تا ساعت یک و نیم شب بیدار بودیم. بعد همه رفتن و ما شب رو اونجا خوابیدیم. امروز صبح زود حرکت کردیم به طرف تبریز. وسط راه چند ساعت توی زنجان استراحت کردیم. الان هم رسیدیم تبریز و من دارم این مطلب رو می نویسم!

 

پ.ن: این نوع روزنوشت رو هم دوست دارم هم نه! از اون جهت که برای آینده تجدید خاطره میشه دوست دارم. و از اون جهت که هدفم از وبلاگ نویسی نوشتن این جور چیزا نیست دوست ندارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۳ساعت 23:15  توسط علی  | 

چگونه شرح دهم بت‌پرست یعنی چه ؟ 
کسی که دل به تو یک عمر بست یعنی چه ؟ 

 
الهام دیداریان

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۳ساعت 22:11  توسط علی  | 

سقوط به دره ی عوام!

بالاخره دیروز Bird Man رو دیدم. خوب بود. سوالی که در حین تماشای فیلم به ذهن خطور می کند اینست: آیا من در حال تماشای یک تئاتر هستم؟! سکانس های طولانی که بریدگی هایشان نیز احتمالا به صورت دیجیتالی محو شده اند این تصور را ایجاد می کند که فیلم کلا یک سکانس طولانی است. شباهت به تئاتر زمانی شما را بیشتر گیج می کند که فیلم خود  پشت صحنه یک تئاتر را که در مرحله پیش نمایش است روایت می کند. پیش نمایش هایی که قرار است منجر به گرفتن مجوز اجرا روی تئاتر برادوی شود. این فیلم به زیبایی  تفاوت های عمیق تئاتر با فیلم امروزی را که در واقع تفاوت هنر با صنعت است را عریان می کند. هرچند به نظر من صنعت نیز می تواند وارد قلمرو وسیع هنر شود به شرطی که بتواند از حساب سود و زیان رها شود که کاری بس دشوار است و در درستی این کار نیز می توان شک یا حداقل بحث کرد. 

من با بحث های انتقادی بر فیلم نمی توانم بیش از این کار داشته باشم. چرا که از عهده ام خارج است. اما آنچه مرا متاثر (نه به معنای مثبت و نه به معنای منفی بلکه مجرد معنای تاثیر منظورم است!) کرد تقلای یک مرد بود که در گذشته به دلیل بازی در فیلم های پر هزینه و جذاب معروف و شاید موفق بود، اما اکنون به هر دلیلی دیگر این حس مهم و موفق بودن را نداشت. او به ادامه همکاری با این فیلم ها پشت کرده بود و مسیری را برگزیده بود که برایش حاصلی نداشته. اما اکنون با اجرای یک تئاتر که هم نویسنده و هم کارگردان و هم بازیگرش بود می خواست برگردد. برگردد به داشتن این حس که من متفاوتم! من هنرمندم! من موفقم! شاید بدترین اتفاقی که می تواند برای یک انسان زحمت کش که به مرحله ای از احساس متفاوت بودن و موفق بودن رسیده است، بیفتد این است که سقوط کند. سقوط کند به دره ی عوام! به کویر بی انتهای همرنگی و شباهت و روزمرگی. بیفتد به منجلاب بی فایده بودن. بی فایده بودن همه تلاش هایش. همه روزهایی که صرف آموختن و رشد یافتن کرده و اکنون هیچ شده اند. هیچ!  

یکهو بلند می شود و فریاد می زند که نه! من نباید اینجوری بمیرم! اقتباس می کند، می نویسد،کارگردانی می کند و بازیگر همان تئاتر می شود و می خواهد به هر قیمتی که شده به برادوی برسد و ....  

وسط فیلم  با خودم می گفتم: من 24 سال است که دارم درس می خوانم. 24 سال است که در کنار درس خواندن کار می کنم. 11 سال فقط در دانشگاه بودم. علاوه بر این ها بیشتر از همه ی کار کردن ها و درس خواندن هایم برای اخلاق و مسئولیت پذیری و ... وقت صرف کردم. ولی اکنون میان همه گم شدم. شده ام یکی مثل همه. می توانم کار بیشتری بکنم. می توانم بالا بروم. می توانم خودم را بکشم جایی که فقط من و کسانی که مثل من هستند باشند، اما زمانی که می رسم دیگر وقتی برای ماندن نخواهم داشت. می خواهم زندگی کنم. نمی گویم خودم بی تقصیرم اما این جامعه ی مریض، مرا هم به گند کشید مثل خیلی های دیگر من هم سقوط کردم. همه آن روزهایی که زحمت کشیدم، همه شب نخوابیدن ها، همه روزهای گرم تابستان که کار کردم. همه و همه هیچ!  اما می خواهم زندگی کنم!

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 13:58  توسط علی  | 

درد من خط میخی است

1- من رودخانه ای را می شناسم / که با دریا قهر کرد / و عاشقانه / به فاضلاب ریخت / سید مهدی موسوی 

2- درد من خط میخی است / یاسر قنبرلو 

3-کندوها پر از قیر شده اند / زنبورهای کارگر به عسلویه رفته اند / تا پشت بام ملکه را آسفالت کنند/ اکبر اکسیر  

4- تابوت اگر دو مرده را جا میداشت / علیرضا روشن

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 13:46  توسط علی  | 

عشق چیز مردانه ایست

1-می گویند مردم دودسته اند. دسته اول ذهنی متمرکز و دسته دوم ذهنی آشفته و ویران دارند. من از این دو دسته کردن ها خوشم نمی آید. اما اینبار را راست می گویند. من قطعا جزو دسته دوم هستم. "مردی با ذهن آشفته". این آشفتگی ذهن 90 درصد انرژی من رو نابود می کنه. من با 10 درص بقیه همه کارهام رو راست و ریس می کنم. پس خسته میشم. خسته! 

2- خیلی دوست دارم به مدت 10 روز همه روزه سکوت بگیرن. می دونم سخته. یکیش خود من. خیلی سخته برام. اما میشه. باور بفرمایید که میشه. ما چرا اینقدر آدم های ... هستیم. آخه چرا باید توی هرکاری که می دونیم و نمی دونیم نظرهای بنیان کن و خرد سوز از خودمون پرتاب می کنیم. در مورد داعش و آمریکا و انقلاب و روحانی و شاه و فوتبال و قیمت نفت و ... همه چیز! می گم همه چیز ها! به نظر من جامعه ها هم دو دسته اند: دسته اول جامعه ای با هدف مشخص و ذهن متمرکز و دسته دوم جامعه ای با التهاب و آشفتگی و بدون هدف مشخص قابل دستیابی... 

3- برف نبارید . حتی زمستان هم میان ما ریش سفیدی نکرد امسال.

4-امان از دلها / وقتی که دم می کنند     محمود فرجامی 

5-عشق چیز مردانه ایست/ سید مهدی موسوی

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 14:9  توسط علی  | 

داس کند

هرگز!
هرگز چه قاطعیت بی‌رحمی
در بند بند خویش
می‌پرورد.

ه..
ر..
گ..
ز..!
هرگز، چه واقعیت تلخ برهنه‌ای‌ست.
هرحرف آن چنان خشن و سخت
گویی که حلقه‌ای‌ست، چو زنجیر اعتماد.
یا
لحظه‌ای‌ست چنان غم‌بار
در بطن خود نهفته هزاران هزار قرن سیاهی را.
؛
هرگز
رویای تلخ برگ
یا خواب‌های شوم و پریش جوانه‌ای‌ست
که دندانه‌ی مضرس اره
آنرا تعبیر می‌کند.
؛
هرگز طلسم نیست ، که یوغی به گردنی‌ست.
ه..،
ر...
گ...
ز...
هرگز، چه اعتراف صریحی‌ست،
چون داس‌های کُند
راز حیات و مرگ علف را
تفسیر می‌کند !
؛
هرگز ..، نمی‌توان
گل زخم‌های خاطره‌ای را ز قلب کند.
که در این سیاه قرن
بی‌قلب زیستن
آسان‌تر ز بی‌زخم زیستن.
قرنی که قلب هر انسان
چندین هزار بار
کوچک‌تر است
از زخم‌های مزمن و رنجی که می‌کشد 

هرگز
ه...
ر...
گ ...
ز !
                                                                   نصرت رحمانی

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 16:42  توسط علی  | 

Bad Dream

 دیشب خواب می دیدم که تکه سنگی در مریخ در انتظار من است. 

    

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم بهمن ۱۳۹۳ساعت 13:34  توسط علی  | 

Old Man

 انگار که پیرمردی صدهزار ساله باشم. با مویی سپید و عصایی در دست و نشسته بر سنگی سیاه و منتظر. منتظر برای آنچه نخواهد آمد، نخواهد شد و نخواهد رسید.

تنهایی ..
این واژه را
بلندترین شاخه درخت
خوب می‌فهمد .
                                                          علیرضا روشن 

 

تو
با كدام باد مي‌روي
چه ابر تيره‌اي
گرفته سينه‌ی تو را ..
كه با هزار سال
بارش شبانه‌روز هم
دل تو وا نمي‌شود
                                                        هوشنگ ابتهاج

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم بهمن ۱۳۹۳ساعت 13:53  توسط علی  | 

مطالب قديمي‌تر