این روزهای من...

کتاب

چند تا کتاب از نمایشگاه کتاب تبریز خریدیم. خیلی خوب بود. حس فوق العاده ای داره قدم زدن بین کتابها و انتخاب کردن کتاب دلخواه.

پائولا/ایزابل آلنده

همراهان ژهو/الکساندر دوما

تاریخ محاصره لیسبون/ژوزه ساراماگو

همه نامها/ژوزه ساراماگو

شاهزاده خوشبخت/اسکار وایلد

غنیمت: داستان پرماجرای نفت/دانیل یرگین

آخرین سلطان (عبدالحمید دوم)/میشل دوگرس

جمیله بوپاشا/سیمون دوبوار

دامی برای رئیس جمهور / نیکول بشاران

ایران از آغاز تا اسلام / ر.گیرشمن

مصدق و مسایل حقوق و سیاست/ ایرج افشار

صحنه هایی از تاریخ معاصر ایران / عبدالرضا مهدوی

محاکمات سیاسی در ایران / بهروز طیرانی

شبکه ی سازمان نظامی افسران حزب توده ایران / خسرو معتضد

دهه ی شوم شهریور / خسرو معتضد

سفرنامه ی ناصرخسرو/ به کوشش نادر وزین پور

 

پ.ن:

اعرابی را گفتند چگونه می گذرانی؟ گفت نه چنان که خداوند تعالی خواهد و نه چنان که شیطان خواهد و نه چنان که خود خواهم. گفتند چگونه؟ گفت از آن که خدای تعالی خواهد عابد باشم و چنان نیستم و شیطان خواهد که کافر باشم و چنان نیستم و خود خواهم که شاد و خوش روزی و دارای ثروت کافی باشم و چنان نیز نیستم.

رساله ی دلگشا/عبید زاکانی


+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مهر 1393ساعت 21:46  توسط علی  | 

داداش کوچولو!

داشتم دنبال عکسی که توی پست قبل گذاشتم می گشتم که مربوط میشه برای اول مهر ۷۱. چشمم به این عکس افتاد. به گمانم مربوط به تابستان ۶۹ یا ۷۰ هست. کنار داداش. کلا باهم بودیم. مثل هم لباس می پوشیدیم. به یه مدرسه می رفتیم. با هم می رفتیم فوتبال. تا اینکه من دانشگاه قبول شدم و یک سال بعد برادر دانشجو شد. از سال ۸۴ که رفت تهران. ماهی یه بار و این اواخر چند ماه یه بار همدیگه رو می بینیم. نفر ۱۱ کنکور شد. رفت دانشگاه تهران. حقوق خوند. بعد ارشد و دکتری. بزرگ شد. هیئت علمی شد.وکیل شد. کار و بارش خیلی ردیف تر از منه. مردی شده برای خودش. اما دوره. من موندم و زندگی خودم و پدر و مادر و خواهرا!

چرا انقدر سریع می گذرن این روزای لعنتی؟!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مهر 1393ساعت 13:21  توسط علی  | 

باغ مادری

این هفته نتوانستم بروم طارم. پنج شنبه را کار داشتم. کار که چه عرض کنم. درس داشتم! صبح جمعه اما رفتیم باغ مادری! برای گردو. همیشه اوایل پاییز می رویم برای برداشت! گردو. امسال چیزی برای برداشت نبود. کل محصول برای استفاده ی چند ماه خودمان هم نمی شد. به هر حال شکر خدا. خوب بود. تنوعی بود.

 

پ.ن:

پاييز ؛
آرام
آرام
قد مى كشد
اما هنوز
بوى بهار مى آيد...

از كوچه اى
كه تو در آن
مرا بوسيدى


" سياووش خاکسار "

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مهر 1393ساعت 13:55  توسط علی  | 

اول مهر 93

از یکم مهر ۱۳۷۱ تا همین امروز که به گمانم ۲۳ سال می شود همیشه این روز را یا مدرسه بوده ام یا دانشگاه به جز یک سال. سال ۹۰.سرباز بودم. فقط یک سال دور بودم این روز را و همان یک روز برایم غیر قابل تحمل بود. امروز هم رفتم. اول پیش استادم رفتم و بعد چرخی در خیابان های دانشگاه زدم. پاییز دانشگاه تبریز را دوست دارم. می دانم دیگر اول مهرهای سال های ۸۳ تا ۸۷ هرگز تکرار نمی شود اما همچنان من یک دانشجو هستم. دوست داشتم بیشتر می ماندم. بیشتر می نشستم روی نیمکت ها و بیشتر نگاه می کردم به لبخند سال اولی های خوشحال. اما نمی شد. باید برمی گشتم سر کار. از وقتی برگشتم و جلوی کامپیوتر نشستم یک جوری شدم. انگار همه ی اعضای بدنم بی حس هستند. حالم خوش نیست. بی روحم.

پ.ن: یک عکسی دارم از اول مهر ۱۳۷۱. مانده خانه ی پدری. می گردم و پیدایش می کنم. بعد می گذارمش اینجا که همیشه جلوی چشمم باشد. دوستش دارم این عکس را.

پ.ن۲: آره!

 

پ.ن ۳:

تمامی روزها یک روزند
تکه تکه
میان شب بی پایان...

شمس لنگرودی

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مهر 1393ساعت 15:51  توسط علی  | 

امید

من اما نا امید نیستم از تو

 

پ.ن:

لابد
مدارکت را فراموش کرده ای
و برگشته ای تا آنها را پس بگیری

یا...
باید دوستی زنگ زده و پر حرفی کرده باشد
هنگامی که می خواستی بیرون بزنی

یا حتما
در کافه ی دیگری منتظرم هستی..

- مرام المصری
ترجمه: سید محمد مرکبیان
از مجموعه؛ چون گناهی آویخته در تو

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام شهریور 1393ساعت 20:31  توسط علی  | 

از پنجره

پاییز را نگاه کنی

چسبیده کلاهش را

اما دامنش

کنار رفته در باد

و

فنجانت را سر بکشی

گل

گاو

زبان

 

سارا محمدی اردهالی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم شهریور 1393ساعت 23:58  توسط علی  | 

جالب است که این هفته هم پنج شنبه و جمعه را رفتم طارم و البته شهر گیلوان و روستای گیلان کشه. و باز هم زیتون خریدم. اینبار زیاد. خیلی زیاد! ۲۰۰ کیلو! اینکه چرا من این همه زیتون و روغن زیتون می خرم دلیل قانع کننده ای دارد. شاید هفته بعد هم همین کار را تکرار کنم و هفته های بعد. از این مسئله که بگذریم در اواسط راه زنجان به گیلوان که مسیری بسیار سخت و جاده ای کوهستانی است توقف کوتاهی داشتم. جایی در بالاترین نقطه ی کوهستان. در مدتی که آنجا بودم تقریبا هیچ ماشینی رد نشد و من بودم و کوهستان و رودخانه ای کوچک که از کنار جاده و کمی پایین تر از آن عبور می کرد. سکوت بود. سکوت مطلق. جوراب هام رو در آوردم، وضو گرفتم و ۲ رکعت نماز خوندم. اسم نماز رو نمی دونم چی بود. فقط دوست داشتم این کار رو انجام بدم. بعد پاهام رو انداختم توی آب. یه لیوان چای از فلاکس ریختم. حواسم به سکوت بود. بسیار زیبا بود. نه اینکه مکان زیبا باشه یا زمان. حالت زیبا بود. یعنی ترکیبی از مکان و زمان و حال من. بسیار زیبا بود. زیاد نمی تونستم توقف کنم. لیوان چای رو که حالا خالی بود رو از آب رودخانه چندین بار پر کردم و ریختم روی سر و صورتم. یه جور خوبی بود. خوب. بعد سوار ماشین شدم و راه افتادم. توی مسیر همش به این فکر می کردم که در طول یک عمر  اگر فقط ۱۰ مورد از این حالات بر انسان غالب شود هیچ وقت مغلوب نمی شود. هیچ وقت.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم شهریور 1393ساعت 16:31  توسط علی  | 

این لیست که اینجا هست مربوط هست به کلماتی که وقتی تو گوگل سرچ کردن به صفحه ی من راهنمایی شدن! این هم یک جور ٫سته برای خودش. از چینش کلمات حالم بد شد. شبیه وبلاگ های آدمایی هست که توی احساسات نوجوانی غرق شدن. یه تجدید نظری باید تو وبلاگ نوشتن داشته باشم. چه معنی داره هرچی آدم تو دلشه بریزه وسط دایره ی وبلاگش! تجدید نظر باید بکنم!

1 دلگیرم

2 هیزم هیچ

3 دل گیرم

4 دلگيرم

5 دلگیرم از

6 دلگیرم از دلت  

7 دلگیرم از دلم

8 دلگیرم از شعر

9 دلگیرم و تنها

10 دلم دلگیره

11 رتیل چیست؟

12 گنجشک خودمی

15 مرگ وجودم

16 همسایه من سگ دارد

17 gafss.blogfa.com

20 آه چه غمگینم این روزها  

22 اين يك پيپ نيست/ فوکو

23 این روزها درگیرم و دلگیر

24 این روزها دلگیرم

25 این روزهای من

26 این یک پیپ نیست میشل فوکو

28 پیپ رنه ماگریت

 29 جمیله بوپاشا 

30 حیدربیگ وصنوبر

31 دلگیرم ...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم شهریور 1393ساعت 10:12  توسط علی  | 

مشهدش

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم شهریور 1393ساعت 23:26  توسط علی  | 

چهارشنبه رفتیم زنجان. پنج شنبه صبح راه افتادیم به سمت طارم. باغات انبوه زیتون در گیلوان بسیار زیبا بودند. زیتون و روغن زیتون و رب انار خریدیم. فراوان! جمعه ساعت ۱۰ شب تبریز بودیم. 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم شهریور 1393ساعت 11:37  توسط علی  | 

ناراحت از محدوده ی قرمز
می گِریم از رود ارس تا دز
این اشک ها ... این اشک ها هرگز
از مردی ما کم نخواهد کرد
 
من در خیابانی پر از خنده
هی اشک می ریزم به آینده
ناراحتم آقای راننده
اما صدا را کم نخواهد کرد ...
اما صدا را کم نخواهد کرد ...
یاسر قنبرلو
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سلام ای زندگی

ای ملال ِ بی پایان ....

 

حسین پناهی

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم شهریور 1393ساعت 10:20  توسط علی  | 

به تو فکر می کنم

و موهای تو در باد

و موهای تو در باد

به تو فکر می کنم

و تنها حسرتم

فراموش کردن عینکم است

تا رج های گردنت را ببینم

تا ذره های نگاهم

رج های گردنت را ببوسد،

نفس بکشد،

بنوشد...

  الیاس علوی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

گنج‌ها همیشه

در دلِ ویرانه‌ها جا خوش می‌کنند!

بی‌خود نیست که

تو در دلِ من نشسته‌ای!

 نسترن وثوقی

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم شهریور 1393ساعت 11:42  توسط علی  | 

چه فايده!

 ما فقط به عشق دچار مي شويم

عشق ولي كاري براي ما نمي كند!

عباس حسین نژاد

پ.ن:

عشق به حقیقت بلاست و انس و راحت در او غریب است. زیرا که فراق به تحقیق در عشق دویی است و وصال به تحقیق یکی است. باقی سر به سر همه پندار وصال است نه حقیقت وصال!

 سوانح العشاق/ شیخ احمد غزالی طوسی

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم شهریور 1393ساعت 11:19  توسط علی  | 

خسته

آدمی که خستگی همه ی وجودش را گرفته و غم را چون هوای تازه نفس می کشد، هرچند مدتی آرام شود و اندکی بیاساید، قطعا باز خواهد گشت به همان که بوده است.

خسته ام انگار که صدهزار سال با شن های کویر راه رفته باشم.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم شهریور 1393ساعت 12:35  توسط علی  | 

بی رویا

آنچه من می خواهمش همواره به سخت ترین راه و طولانی ترین زمان ممکن برایم حاصل می شود. آنقدر سخت که چشم از خواستنش می پوشم . راهی که هر قدمش تکه ای از وجودم را جدا می کند و زمانی آنقدر جانکاه که هر ثانیه اش قسمتی از روحم را می فرساید. در میانه ی راه آنچه می خواسته ام را فراموش می کنم و به تمام شدن راه می اندیشم. راه تمام می شود و من می رسم و هیچ لذتی از آچه به دست آورده ام برایم حاصل نمی شود.

گاهی فکر می کنم دیگر هرگز هیچ نخواهم. هیچ! هیچ! و بی رویا در کنج خانه ام بنشینم و دست روی دست بگذارم تا مرگم فرا رسد.

+ نوشته شده در  شنبه یکم شهریور 1393ساعت 11:0  توسط علی  | 

از صمد

"من مثل قارچ زاده نشدم بی پدر و مادر، اما مثل قارچ نمو کردم، ولی نه مثل قارچی که زود از پا در بیایم . هر جا نمی بود به خود کشیدم، کسی نشد مرا آبیاری کند. من نمو کردم مثل درخت سنجد کج و معوج و قانع به آب کم، و شدم معلم روستاهای آذربایجان.پدرم می گوید: اگر ایران را میان ایرانیان تقسیم کنید از همین بیشتر نصیب تو نمی شود...
مرا از آذر شهر به گاوگان فرستادند، 240 تومن از حقوقم کسر کردند که چرا در امور مسخره اداری دخالت کرده بودم.
به محض اینکه به گاوگان رسیدم شروع به کار کردم. مثل...
یک گاو پر کار درس دادم. بعضی ها تعجب میکردند که چرا با این همه ظلمی که بهت رسیده،
باز هم جانفشانی میکنی، این آدم ها فقط نوک بینی شان را میدیدند، نه یک قدم آن دورتر را. خودم را به گاوگان عادت دادم و بی اعتنا کار کردم ...
سعی کن بی اعتنا باشی. اما نه اینکه کار نکنی و بیکاره باشی. ها! غرض رفتن است نه رسیدن. زندگی کلاف سردرگمی است.به هیچ جا راه نمی برد. اما نباید ایستاد. این که می دانیم نخواهیم رسید: نباید ایستاد . وقتی هم که مردیم، مردیم به درک!"

قصه های صمد بهرنگی / 1357/انتشارات امیر کبیر/

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393ساعت 22:47  توسط علی  | 

کوچه بازاری

کوچه بازاری های تابستان های نوجوانی، تابستان های کار،  بالکن مکانیکی پسر عمه:

به جون هرچی مرده، دلم هواتو کرده ...

پ.ن:

تا همین اواخر فکر می کردم بدترین روزهای زندگیم تابستان های دوران نوجوانیم هستن که هر روزش رو از صبح تا شب می رفتم سر کار. مکانیکی. از صبح تا شب. بی هیچ عذر و بهانه ای بدون حتی یک روز مرخصی. حتی جمعه ها تا ظهر. اما چند وقتی هست که دلم تنگ اون روز ها شده. دلم هوای اون واکمن نقره ای رنگم رو کرده. هوای نوار کاست های معین و مرتضی و ... یه عده هم کارشون ضبط کردن این نوارها و فروختنشون به صورت قاچاقی بود. روزایی که صدای ضبط ممنوع بود و همه چیز یواشکی اتفاق می افتاد. چقدر دلم "کوچه بازاری های " دوران نوجوانی رو کرده!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393ساعت 11:40  توسط علی  | 

جمعه

امروز را با جلفا، کلیسای سنت استاپانوس، آبشار آسیاب خرابه و از همه مهمتر رودخانه ی ارس گذراندم . همینطوری!

 

پ.ن:

انگشتت را
هرجای نقشه خواستی بگذار
فرقی نمی کند
تنهایی من
عمیق ترین جای جهان است...

و انگشتان تو هیچ وقت
به عمق فاجعه پی نخواهند برد...


لیلا کردبچه

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مرداد 1393ساعت 23:47  توسط علی  | 

سرما خوردگی بعد از مرگ

برای باد های خنکی که بعد از طوفان ویرانگر می وزند، حال پناه گرفتن نیست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مرداد 1393ساعت 15:6  توسط علی  | 

برای این روزهای عراق

در یکی از خیابانهای بغداد

ده کشته را دیدم

که از من پرسیدند

چرا زنده ای؟

(مجاهد ابوالهیل، شاعر معاصر عراقی)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مرداد 1393ساعت 14:16  توسط علی  | 

نامه

انبوه بسته های "نامه" های سربازان حاضر در جنگ در یکی از ادارات پست انگلستان

لندن، 1916

 

 

جنگ جهانی اول به لحاظ فراوانی نامه‌هایی که میان جبهه و پشت جبهه رد و بدل شد از همه جنگ‌های قبل از آن متمایز است.

در انگلستان در طول جنگ جهانی اول تا هفته ای 12 میلیون نامه از طریق پست بین سربازان توزیع می شد.

نامه‌های جنگ جهانی اول کمتر سانسور شده‌اند. در همین رابطه است که دولت رایش آلمان فوراً تدارکات عملی وسیعی برای نقل و انتقال پست را به اجرا می‌گذاشت.

در پایان سال ۱۹۱۴، یعنی ۵ ماه پس از شروع جنگ روزانه ۱۰۰ واگن قطار نامه‌های مردان و زنان و خانواده‌ها از پشت جبهه را برای سربازان حمل می‌کنند و بالعکس.

به کارگیری ۸ هزار کارمند رسمی و ۱۳ هزار نیروی کمکی موجب شده بود که نامه‌ها برای رسیدن به دست گیرنده بیش از یک هفته در راه نباشند.

مجموعاً در ۵ سال جنگ ۲۹ میلیارد نامه، کارت پستال و محموله پستی میان جبهه و کل شهرهای آلمان رد و بدل می‌شود.

از این تعداد ۱۱ میلیارد نامه از جبهه به پشت جبهه بوده، ولی تعداد نامه‌های پشت جبهه به جبهه از ۱۸ میلیارد مورد هم فراتر می‌رفت.

منبع: بی بی سی

 

پ.ن: نمی دانم چرا این نوشته را اینجا گذاشتم. به این جور نقل مطلب علاقه ندارم. اما فکر کردن درباره ی نامه ی یک سرباز غمگین از جبهه که برای همسری تنها و یا دخترکی چشم به راه پدر، نوشته شده، برایم همیشه حس غریبی داشته است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مرداد 1393ساعت 23:32  توسط علی  | 

هر طرف،

آیاتی از خوشحالی است
زین میان،
جایِ تو
تنها
خالی است...!

سیمین بهبهانی

 

پ.ن: می گویند حال سیمین بسیار وخیم است....

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مرداد 1393ساعت 20:46  توسط علی  | 

غزه

 

(Gaza family (nowhere to go

 By: guy denning 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مرداد 1393ساعت 19:57  توسط علی  | 

شکر خدا

نفس هایی که در صحن و سرای حضرتش آمد و رفت هرکدام به ارزش یک عمرکامل بود.


برچسب‌ها: او
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مرداد 1393ساعت 1:23  توسط علی  | 

بگـــیر فِطره‌ام اما مَخُور برادر جان،
که من در این رمضان
قوتِ غالبم، غـــــــــــــــــــــم بود...

مهدی اخوان ثالث

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مرداد 1393ساعت 23:58  توسط علی  | 

امیر

دیروز امیر زنگ زد. بعد از ۸ سال زنگ زد. بعد از آن دور همی که هیچ وقت همدیگر را ندیدیم. آن دور همی کذایی. می گفت خسته است. از ۴ سال همدان، ۳ سال تهران و ۱ سال تبریز و دوباره تهران. می گفت "تو چقدر خوشبختی که همه ی سالهای پس از دبیرستان را تبریز بودی". شاید این را راست می گفت.

۱۱ سال پیش که کنکور دادیم. من قبول شدم و امیر نه. یک سال را با هم بودیم باز. بعد قبول شد همدان. یکی دو سال هم باهم بودیم. البته کمتر. خیلی کمتر. تا اینکه دیگر همدیگر را ندیدیم. حتی صدای هم را هم نشنیدیم. تا دیروز.

قرار گذاشتیم برای بعد افطار. روبروی دانشگاه تبریز. آن طرف خیابان. جلوی همون فلوکس واگنه که از وقتی همدیگه رو می شناسیم بساطش همانجا و هرساعتی پهن است. بساط چای و ... . آرمان و عطا و محمد را هم گفته بود بیایند. خوب بود. حرف زدیم. بیشتر با امیر. تا ۱۲ شب. و بعد خداحافظی کردیم. مسیرمان بد جوری جدا بود از هم. چند روز دیگر برمی گشت تهران.


برچسب‌ها: سرفه ی خاطره ها
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مرداد 1393ساعت 7:36  توسط علی  | 

پناه

سه شنبه ۷ مرداد/ ساعت یازده و ده دقیقه قبل از ظهر/ قطار تبریز-مشهد/

عازم حرم حضرت سلطانم، اگر خدا خواهد.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مرداد 1393ساعت 11:35  توسط علی  | 

تو

بعد از هر زخم تازه ای دوباره باز می گردی 

و هر بار 

.....

از : رویا شاه حسین زاده

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم تیر 1393ساعت 14:40  توسط علی  | 

ﺷﻤﺮﺩﻩﺗﺮ

 ﺑﮕﻮ ﺑﺎ ﻣﻦ/ ﺣﺮﻭﻑ ﺭﻓﺘﻨﺖ ﺗﺎ ﻣﻦ/ ﺑﮕﯿﺮﻡ ﺍﺯ ﺩﻟﺖ ﻫﻤﻪ ﺑﻬﺎﻧﻪﻫﺎ
...
از : ﺍﺣﺴﺎﻥ ﺣﺎﺋﺮﯼ

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم تیر 1393ساعت 22:24  توسط علی  | 

بی چارگی (بازنویسی از دی ماه 91)

مدام چشم هایم را باز و بسته می کنم.می خواهم بدون اینکه دستانم را به آنها بزنم سوزش شان را برطرف کنم. اما نمی شود. اصلا بازو بسته کردن قضیه را بدتر می کند.یعنی بیشتر تحریکش می کند تا برطرف. پلکهایم را می گذارم روی همدیگر و محکم می فشارم. کمی بهتر شد. چند ثانیه بیشتر طول نمی کشد و دوباره شروع می شود. وای! گوشه ی سمت راست چشم چپم انگار که روغن داغ رویش ریخته باشند، چنان می سوزد که امانم را می برد. محکمتر فشار میدهم ، بعد چندبار تندتند پلکهای چپ و راستم را ناهماهنگ با یکدیگر تکان می دهم، بعد دوباره برروی هم می گذارم و فشار میدهم. به این فکر می کنم که اگر کسی کنارم بود می توانستم با او حرف بزنم و اوضاع کمی بهترمی شد. اما نه! تنهایی در این وضعیت بهترین گزینه است. حداقل قرار نیست رعایت چیزی را بکنم. هرچند تنهایی برای اغلب وضعیت ها بهترین گزینه است. اینبار از پشت پلک راستم دقیقا روبروی مردمک چشمم انگارکه حفره ای به سمت پشت سرم در حال ایجاد شدن است. دیگر از پلکهایم به تنهایی کاری ساخته نیست و هم زمان سرم را هم تکان می دهم. بالا ، پایین، چپ، راست و تکرار. بعد از چند تکرار اینبار فقط چپ و راست و باز هم تکرار. این بهترین راه حل است: چشم های بسته و حرکت آرام و تناوبی سر به طرفین. احتمال اینکه به چیزی دیگر غیر از سوزش چشم ها فکر کنی بیشتر می شود. می توانی تصور کنی که در حاشیه ی مجلس سماع نشسته ای و بی آنکه به از خود بیخودی میان داران مجلس به طرز احمقانه ای خیره شوی، خودت را دریابی. چند ثانیه به همین منوال می گذرد. وای! تمام نمی شود این لعنتی! اصلا این چه درگیری بی خودی است؟ چه تلاش بیهوده ای؟ مضحک است. دستهایم مدام نعره می تپند که یعنی آنها را هم ببینم. در این گیر و دار آنها دیگر چه می گویند؟ فکر می کنم که اگر از آنها استفاده کنم همه مشکلات حل می شود. نمی دانم در این شرایط چکارباید کرد. به این چاره ی چیرگی بر بی چارگی م که فکر می کنم، سوزش چشم راست برایم غیر قابل تحمل می نماید. دست راستم را می گذارم رویش و با نرمی دو انگشت سبابه و وسط کارش را تمام می کنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم تیر 1393ساعت 16:15  توسط علی  | 

مطالب قديمي‌تر