این روزهای من...

بی رویا

آنچه من می خواهمش همواره به سخت ترین راه و طولانی ترین زمان ممکن برایم حاصل می شود. آنقدر سخت که چشم از خواستنش می پوشم . راهی که هر قدمش تکه ای از وجودم را جدا می کند و زمانی آنقدر جانکاه که هر ثانیه اش قسمتی از روحم را می فرساید. در میانه ی راه آنچه می خواسته ام را فراموش می کنم و به تمام شدن راه می اندیشم. راه تمام می شود و من می رسم و هیچ لذتی از آچه به دست آورده ام برایم حاصل نمی شود.

گاهی فکر می کنم دیگر هرگز هیچ نخواهم. هیچ! هیچ! و بی رویا در کنج خانه ام بنشینم و دست روی دست بگذارم تا مرگم فرا رسد.

+ نوشته شده در  شنبه یکم شهریور 1393ساعت 11:0  توسط علی  | 

از صمد

"من مثل قارچ زاده نشدم بی پدر و مادر، اما مثل قارچ نمو کردم، ولی نه مثل قارچی که زود از پا در بیایم . هر جا نمی بود به خود کشیدم، کسی نشد مرا آبیاری کند. من نمو کردم مثل درخت سنجد کج و معوج و قانع به آب کم، و شدم معلم روستاهای آذربایجان.پدرم می گوید: اگر ایران را میان ایرانیان تقسیم کنید از همین بیشتر نصیب تو نمی شود...
مرا از آذر شهر به گاوگان فرستادند، 240 تومن از حقوقم کسر کردند که چرا در امور مسخره اداری دخالت کرده بودم.
به محض اینکه به گاوگان رسیدم شروع به کار کردم. مثل...
یک گاو پر کار درس دادم. بعضی ها تعجب میکردند که چرا با این همه ظلمی که بهت رسیده،
باز هم جانفشانی میکنی، این آدم ها فقط نوک بینی شان را میدیدند، نه یک قدم آن دورتر را. خودم را به گاوگان عادت دادم و بی اعتنا کار کردم ...
سعی کن بی اعتنا باشی. اما نه اینکه کار نکنی و بیکاره باشی. ها! غرض رفتن است نه رسیدن. زندگی کلاف سردرگمی است.به هیچ جا راه نمی برد. اما نباید ایستاد. این که می دانیم نخواهیم رسید: نباید ایستاد . وقتی هم که مردیم، مردیم به درک!"

قصه های صمد بهرنگی / 1357/انتشارات امیر کبیر/

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393ساعت 22:47  توسط علی  | 

کوچه بازاری

کوچه بازاری های تابستان های نوجوانی، تابستان های کار،  بالکن مکانیکی پسر عمه:

به جون هرچی مرده، دلم هواتو کرده ...

پ.ن:

تا همین اواخر فکر می کردم بدترین روزهای زندگیم تابستان های دوران نوجوانیم هستن که هر روزش رو از صبح تا شب می رفتم سر کار. مکانیکی. از صبح تا شب. بی هیچ عذر و بهانه ای بدون حتی یک روز مرخصی. حتی جمعه ها تا ظهر. اما چند وقتی هست که دلم تنگ اون روز ها شده. دلم هوای اون واکمن نقره ای رنگم رو کرده. هوای نوار کاست های معین و مرتضی و ... یه عده هم کارشون ضبط کردن این نوارها و فروختنشون به صورت قاچاقی بود. روزایی که صدای ضبط ممنوع بود و همه چیز یواشکی اتفاق می افتاد. چقدر دلم "کوچه بازاری های " دوران نوجوانی رو کرده!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393ساعت 11:40  توسط علی  | 

جمعه

امروز را با جلفا، کلیسای سنت استاپانوس، آبشار آسیاب خرابه و از همه مهمتر رودخانه ی ارس گذراندم . همینطوری!

 

پ.ن:

انگشتت را
هرجای نقشه خواستی بگذار
فرقی نمی کند
تنهایی من
عمیق ترین جای جهان است...

و انگشتان تو هیچ وقت
به عمق فاجعه پی نخواهند برد...


لیلا کردبچه

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مرداد 1393ساعت 23:47  توسط علی  | 

سرما خوردگی بعد از مرگ

برای باد های خنکی که بعد از طوفان ویرانگر می وزند، حال پناه گرفتن نیست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مرداد 1393ساعت 15:6  توسط علی  | 

برای این روزهای عراق

در یکی از خیابانهای بغداد

ده کشته را دیدم

که از من پرسیدند

چرا زنده ای؟

(مجاهد ابوالهیل، شاعر معاصر عراقی)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مرداد 1393ساعت 14:16  توسط علی  | 

نامه

انبوه بسته های "نامه" های سربازان حاضر در جنگ در یکی از ادارات پست انگلستان

لندن، 1916

 

 

جنگ جهانی اول به لحاظ فراوانی نامه‌هایی که میان جبهه و پشت جبهه رد و بدل شد از همه جنگ‌های قبل از آن متمایز است.

در انگلستان در طول جنگ جهانی اول تا هفته ای 12 میلیون نامه از طریق پست بین سربازان توزیع می شد.

نامه‌های جنگ جهانی اول کمتر سانسور شده‌اند. در همین رابطه است که دولت رایش آلمان فوراً تدارکات عملی وسیعی برای نقل و انتقال پست را به اجرا می‌گذاشت.

در پایان سال ۱۹۱۴، یعنی ۵ ماه پس از شروع جنگ روزانه ۱۰۰ واگن قطار نامه‌های مردان و زنان و خانواده‌ها از پشت جبهه را برای سربازان حمل می‌کنند و بالعکس.

به کارگیری ۸ هزار کارمند رسمی و ۱۳ هزار نیروی کمکی موجب شده بود که نامه‌ها برای رسیدن به دست گیرنده بیش از یک هفته در راه نباشند.

مجموعاً در ۵ سال جنگ ۲۹ میلیارد نامه، کارت پستال و محموله پستی میان جبهه و کل شهرهای آلمان رد و بدل می‌شود.

از این تعداد ۱۱ میلیارد نامه از جبهه به پشت جبهه بوده، ولی تعداد نامه‌های پشت جبهه به جبهه از ۱۸ میلیارد مورد هم فراتر می‌رفت.

منبع: بی بی سی

 

پ.ن: نمی دانم چرا این نوشته را اینجا گذاشتم. به این جور نقل مطلب علاقه ندارم. اما فکر کردن درباره ی نامه ی یک سرباز غمگین از جبهه که برای همسری تنها و یا دخترکی چشم به راه پدر، نوشته شده، برایم همیشه حس غریبی داشته است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مرداد 1393ساعت 23:32  توسط علی  | 

هر طرف،

آیاتی از خوشحالی است
زین میان،
جایِ تو
تنها
خالی است...!

سیمین بهبهانی

 

پ.ن: می گویند حال سیمین بسیار وخیم است....

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مرداد 1393ساعت 20:46  توسط علی  | 

غزه

 

(Gaza family (nowhere to go

 By: guy denning 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مرداد 1393ساعت 19:57  توسط علی  | 

شکر خدا

نفس هایی که در صحن و سرای حضرتش آمد و رفت هرکدام به ارزش یک عمرکامل بود.


برچسب‌ها: او
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مرداد 1393ساعت 1:23  توسط علی  | 

بگـــیر فِطره‌ام اما مَخُور برادر جان،
که من در این رمضان
قوتِ غالبم، غـــــــــــــــــــــم بود...

مهدی اخوان ثالث

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مرداد 1393ساعت 23:58  توسط علی  | 

امیر

دیروز امیر زنگ زد. بعد از ۸ سال زنگ زد. بعد از آن دور همی که هیچ وقت همدیگر را ندیدیم. آن دور همی کذایی. می گفت خسته است. از ۴ سال همدان، ۳ سال تهران و ۱ سال تبریز و دوباره تهران. می گفت "تو چقدر خوشبختی که همه ی سالهای پس از دبیرستان را تبریز بودی". شاید این را راست می گفت.

۱۱ سال پیش که کنکور دادیم. من قبول شدم و امیر نه. یک سال را با هم بودیم باز. بعد قبول شد همدان. یکی دو سال هم باهم بودیم. البته کمتر. خیلی کمتر. تا اینکه دیگر همدیگر را ندیدیم. حتی صدای هم را هم نشنیدیم. تا دیروز.

قرار گذاشتیم برای بعد افطار. روبروی دانشگاه تبریز. آن طرف خیابان. جلوی همون فلوکس واگنه که از وقتی همدیگه رو می شناسیم بساطش همانجا و هرساعتی پهن است. بساط چای و ... . آرمان و عطا و محمد را هم گفته بود بیایند. خوب بود. حرف زدیم. بیشتر با امیر. تا ۱۲ شب. و بعد خداحافظی کردیم. مسیرمان بد جوری جدا بود از هم. چند روز دیگر برمی گشت تهران.


برچسب‌ها: سرفه ی خاطره ها
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مرداد 1393ساعت 7:36  توسط علی  | 

پناه

سه شنبه ۷ مرداد/ ساعت یازده و ده دقیقه قبل از ظهر/ قطار تبریز-مشهد/

عازم حرم حضرت سلطانم، اگر خدا خواهد.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مرداد 1393ساعت 11:35  توسط علی  | 

تو

بعد از هر زخم تازه ای دوباره باز می گردی 

و هر بار 

.....

از : رویا شاه حسین زاده

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم تیر 1393ساعت 14:40  توسط علی  | 

ﺷﻤﺮﺩﻩﺗﺮ

 ﺑﮕﻮ ﺑﺎ ﻣﻦ/ ﺣﺮﻭﻑ ﺭﻓﺘﻨﺖ ﺗﺎ ﻣﻦ/ ﺑﮕﯿﺮﻡ ﺍﺯ ﺩﻟﺖ ﻫﻤﻪ ﺑﻬﺎﻧﻪﻫﺎ
...
از : ﺍﺣﺴﺎﻥ ﺣﺎﺋﺮﯼ

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم تیر 1393ساعت 22:24  توسط علی  | 

بی چارگی (بازنویسی از دی ماه 91)

مدام چشم هایم را باز و بسته می کنم.می خواهم بدون اینکه دستانم را به آنها بزنم سوزش شان را برطرف کنم. اما نمی شود. اصلا بازو بسته کردن قضیه را بدتر می کند.یعنی بیشتر تحریکش می کند تا برطرف. پلکهایم را می گذارم روی همدیگر و محکم می فشارم. کمی بهتر شد. چند ثانیه بیشتر طول نمی کشد و دوباره شروع می شود. وای! گوشه ی سمت راست چشم چپم انگار که روغن داغ رویش ریخته باشند، چنان می سوزد که امانم را می برد. محکمتر فشار میدهم ، بعد چندبار تندتند پلکهای چپ و راستم را ناهماهنگ با یکدیگر تکان می دهم، بعد دوباره برروی هم می گذارم و فشار میدهم. به این فکر می کنم که اگر کسی کنارم بود می توانستم با او حرف بزنم و اوضاع کمی بهترمی شد. اما نه! تنهایی در این وضعیت بهترین گزینه است. حداقل قرار نیست رعایت چیزی را بکنم. هرچند تنهایی برای اغلب وضعیت ها بهترین گزینه است. اینبار از پشت پلک راستم دقیقا روبروی مردمک چشمم انگارکه حفره ای به سمت پشت سرم در حال ایجاد شدن است. دیگر از پلکهایم به تنهایی کاری ساخته نیست و هم زمان سرم را هم تکان می دهم. بالا ، پایین، چپ، راست و تکرار. بعد از چند تکرار اینبار فقط چپ و راست و باز هم تکرار. این بهترین راه حل است: چشم های بسته و حرکت آرام و تناوبی سر به طرفین. احتمال اینکه به چیزی دیگر غیر از سوزش چشم ها فکر کنی بیشتر می شود. می توانی تصور کنی که در حاشیه ی مجلس سماع نشسته ای و بی آنکه به از خود بیخودی میان داران مجلس به طرز احمقانه ای خیره شوی، خودت را دریابی. چند ثانیه به همین منوال می گذرد. وای! تمام نمی شود این لعنتی! اصلا این چه درگیری بی خودی است؟ چه تلاش بیهوده ای؟ مضحک است. دستهایم مدام نعره می تپند که یعنی آنها را هم ببینم. در این گیر و دار آنها دیگر چه می گویند؟ فکر می کنم که اگر از آنها استفاده کنم همه مشکلات حل می شود. نمی دانم در این شرایط چکارباید کرد. به این چاره ی چیرگی بر بی چارگی م که فکر می کنم، سوزش چشم راست برایم غیر قابل تحمل می نماید. دست راستم را می گذارم رویش و با نرمی دو انگشت سبابه و وسط کارش را تمام می کنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم تیر 1393ساعت 16:15  توسط علی  | 

در ترجمه ناپذیری شعر

 

در فرهنگ خودمان، نخستین کسی که مدّعی است ترجمة شعر محال است، جاحظ (متوفای 255) است. وی در کتاب الحیوان می‌گوید:

«والشعرََُ لایُستطاعُ اَن یُتَرجَمَ و لایَجُوزُ عَلَیهِ النَقل. وَ مَتی حُوِّلَ تَقَطَّعَ نَظمُهُ و بَطََلَ وَزنُهُ وَ ذَهَبَ حُسنُهُ وَ سَقَطَ مَوضِعُ التَّعَجُّبِ مِنه وَ صارَ کَالکَلامِ المَنثورِ. والکلامُ المنثورُ المُبتَدأُ علی ذل...کَ اَحسَنُ وَاَوقَعُ مِنَ المنثورِ الّذی حُوِّلَ مِن موزونِ الشعرِ».

یعنی «و شعر، تابِ آن را ندارد که به زبانی دیگر ترجمه شود و انتقال شعر از زبانی به زبان دیگر روا نیست. و اگر چنین کنند «نظم» شعر بریده می‌شود و وزنِ آن باطل خواهد شد و زیبائیِ آن از میان خواهد رفت و نقطة شگفتی‌برانگیزِ آن ساقط خواهد شد و تبدیل به سخن نثر خواهد شد. نثری که خودبه‌خود نثر باشد زیباتر از نثری است که از تبدیلِ شعرِ موزون حاصل شده باشد.»

محمدرضا شفیعی کدکنی ـ به نقل از بخارا 80

پ.ن: اما به نظرم شعری که در زیر می آید نیز از این قاعده مستثنی نمی تواند باشد هرچند جان مطلب را می توان فهمید. می شود دردی را که شاعر از این نوع دوست داشته شدن  تجربه می کند را اندکی فهمید:

تو گفتی که پرنده ها را دوست داری

اما آن ها را داخل قفس نگه داشتی

تو گفتی که ماهی ها را دوست داری

اما تو آن ها را سرخ کردی

تو گفتی که گل ها را دوست داری

و تو آن ها را چیدی

پس هنگامی که گفتی مرا دوست داری

من شروع کردم به ترسیدن.

 از : ژاک پره ور

ترجمه از : مهدی رجبی

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم تیر 1393ساعت 23:50  توسط علی  | 

واقعا

حیف این هلند و آرین روبن که قراره تو فینال به آلمان ببازن!
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم تیر 1393ساعت 23:6  توسط علی  | 

چند خط

شعر گوشه ی سمت چپ در بالای وبلاگ نوشتم. همین "چایت را بنوش،...." را می گویم. یک وبلاگی هست که من خیلی بهش علاقه مندم و تقریبا نویسنده اش را جزء شعر شناسان می دانم. این دوست عزیز این شعر را به اسم نیمایوشیج زده بود. من هم عاشق این چند خط شدم. خیلی ساده و خیلی روان آنچه را من هرگز نبوده ام و نیستم و نخواهم بود را بیان کرده است. من هرگز نمی توانم چایم را بنوشم و نگران فردا نباشم. من مریضم اصلا! هیچ مشکلی هم نداشته باشم برای خودم درد تولید می کنم. نگرانی می سازم. دغدغه خاطر طراحی می کنم. به هرحال من عاشق این شعر شدم! و از اونجایی که به نویسنده ی وبلاگ اعتماد داشتم این شعر را با نام نیما زدم  گوشه ی وبلاگ. که کسی نفهمد... هرچند هرگز دلم صاف نشد به اینکه  شعر مال نیماست. خودتان که میدانید! نیما یه جور دیگه حرف می زند با آدم. نمی گویم بهتر. می گویم یک جور دیگر. این شعر روان تر از شعر های نیما بود. نمی گویم بهتر. می گویم روان تر.

اما امروز یک نفر رهگذر گفت که این شعر مال نیما نیست. همان جا قبول کردم. رفتم گشتی زدم دیدم همه جای این صفحات شعر و شاعری ، شعر را به نام نیما زده اند. یکی دو نفر اما کامنت نوشته بودن زیر شعر که مال "هاجر فرهادی" است. یکی نوشته بود: "مجموعه مشتي سنگ ميان سطرها/ صفحه چهل و هفت/ هاجر فرهادي"

با اینکه خودم ندیده ام اما قبول می کنم. این شعر از هاجر فرهادی است و بابت این همه مدت "نیما پنداری" برای شاعر این چند خط عذر تقصیر. هرچند اینجا به تعداد انگشتان دو یا یک دست می خوانند. اما از همان ها عذر تقصیر. تا من باشم حواسم را از خیابان های شعر خوانی جمع کنم توی کتاب ها.

پ.ن:

ﯾﮏﺟﻮﺭﯼ ﮐﻪ ﻫﯿﭻﮐﺲ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﻠﺪ ﻧﺒﺎﺷﺪ
ﯾﮑﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺁﺩﻡ ﺭﺍ ﺑﻠﺪ ﺑﺎﺷﺪ

ﻣﺮﯾﻢ ﻣﻠﮏﺩﺍﺭ

+ نوشته شده در  جمعه ششم تیر 1393ساعت 19:38  توسط علی  | 

دلم

 نمی داند چه می خواهد برای همین است که آواره شده است. دیدید انسانی را که تکلیفش با خودش مشخص نیست؟ مدام از شاخه ای که رویش بدون هیچ مشکلی نشسته می پرد به شاخه ای که نمی داند اصلا وزنش را تحمل می کند یا نه. شبیه دیوانه ها انقدر خود را به در دیوار می زند که خسته می شود و آخر سر اسیر و کلافه و درمانده بر می گردد سر خانه ی اول. دل من هم حالش شبیه این درماندگی است. آرام نمی گیرد. چیزی نیست که مجابش کند کمی آرام تر و آهسته تر گام بردارد. شبیه یک کبوتر وحشی می خواهد آنقدربالا برود که خسته شود. آنقدر که نتواند دیگر بالهایش را تکان دهد و بعد سقوط آزاد....

این سقوط های کاملا آزاد بی آنکه بدانم خوب است یا بد، مرا آزار می دهد.

 'Feeding the fifth terrace'

 By: guy denning

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم تیر 1393ساعت 12:13  توسط علی  | 

دوست

داشتم ببریم. اما با این حال عاشق فوتبالم. اینکه هواییت می کنه. اینکه از بعد بازی با آرژانتین شب و روز به این فکر می کنی که ما می بریم و صعود می کنیم. اما یکهو می کوبدت زمین. تا همیشه یادت باشه که این فوتباله. این فوتباله و من عاشق همین فوتبالم با عمیق ترین تاثیراتش بر روح و روان آدمی. وقتی که اسپانیا و ایتالیا سرافکنده بر می گردند باید فکر کرد. نه به ایالیا و اسپانیا. باید به برد و باخت فکر کرد. به برد! به باخت! و اینکه چقدر نزدیک هستند به هم.

پ.ن: در این شرایطی که غمگینم از باخت تیم مون حذف نشدن آلمان میتونه بهانه ی خوبی برای ادامه دادن به پیگیری این جام باشه. آلمانی که می تونه قهرمان باشه.

پ.ن۲:

'Dark Nights'

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم تیر 1393ساعت 0:54  توسط علی  | 

هیچ‌کس

نمی‌توانست
مرا به کشتن دهد
هیچ‌کس
به قشنگی تو
مرا نکشت ..

  عباس معروفی

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم تیر 1393ساعت 12:48  توسط علی  | 

لیلی

با من است.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم خرداد 1393ساعت 12:1  توسط علی  | 

چقدر

بیزارم از اشتباهایی که تکرار می شوند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم خرداد 1393ساعت 13:41  توسط علی  | 

عصر وحشت

صدای توحش از همین نزدیکی ها به گوش می رسد. آرام تر از صدای جنیفر در افتتاحیه، ضعیفتر از صدای آه شکیرا برای باخت پیکه و نارساتر از صدای توپی که فان پرسی بر تیرک اسپانیا کوبید. اما می شود شنید این صدای ناموزون را. عصبیت و حماقت وقتی جمع می گردند حاصل مقوله ی وحشتناکی می شود: مرگ انسانیت زیر پرچم خدا. این روزها صدای شلیک ها به مردان و زنان دست و پا و چشم بسته من را بی تحمل کرده است.

مرگ مارا، اثر ژاک لوئی داوید

پ.ن۱: من عاشق فوتبالم، شبها تا صبح بیدارم و همه ی بازیها را تقریبا می بینم. فلسفه ی فوتبال را دوست دارم. عاشق کودکان پابرهنه ای هستم که در خرابات دنبال توپ می دوند. فوتبال را همان جور که هست دوست دارم. اما صدایش زیاد بلند شده است این روزها. شاید صداهای دیگر ضعیف اند. هرچه هست باعث شده است صداهای مهمتری شنیده نشود. هرچند وقتی شنیده می شوند هم اتفاقی نمی افتد. دلگیرم از فوتبال.

پ.ن۲: می گویند مرگ ژان پل مارا کبریتی بود برای شروع آتش "عصر وحشت" در فرانسه. عصری که فقط می کشتند. بی آنکه بگویند چرا؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم خرداد 1393ساعت 13:37  توسط علی  | 

شیرجه!

کلمه ی بی خودی است. واج آرای اش را دوست ندارم. حتی این کلمه به صورت مجرد مفهوم خوشایندی هم برایم ندارد.  اما چشم هایت را که می بندی. چند متر را می دوی. وقتی یک جهش به سمت بالا و بعد حدود ۱۸۰ درجه چرخش در آسمان و به سمت آب را تجربه می کنی. بعد نوک انگشتان هر دو دستت آب را می شکافند و نوبت به پیشانی ات می رسد تا خنکای این آب را لمس کند و بعد تمام اعضای تنت. وقتی غوطه ور می شوی. وقتی فشار آب  گوش داخلی و سرت را گرم می کند. و گمان می کنی انگار که در آسمان ها غور می کنی. وقتی تنها می شوی. تنها می شوی. تنها می شوی. دستهایت یاری ات می کنند. و این تعلیق ادامه می یابد.

دوست دارم که تمام نشود این حس.

نقاشی: اثر دیوید هاکنی با عنوان یک شیرجه ی بزرگ

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم خرداد 1393ساعت 12:42  توسط علی  | 

بیا

 امشب شرابی دیگرم ده

ز مینای حقیقت ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم خرداد 1393ساعت 23:42  توسط علی  | 

تبعید

 

نقاشی "تبعید" از shelby Mcquilkin

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم خرداد 1393ساعت 12:52  توسط علی  | 

سرت را می اندازی پایین

و فکر می کنی همه چیز خوب می گذرد. یکهو سرت را بلند می کنی و می بینی خوب گذشته اند روزها و تو هیچ فکر نکرده ای.

عکس: گذر عمر از شمیم ساسان پور 

 پ.ن:

گیرم این فاصله را با دو قدم رد بکنیم
آه! با عُمرِ هدر رفته چه باید بکنیم
مهدی فرجی
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم خرداد 1393ساعت 16:25  توسط علی  | 

منت خدای را عز وجل

با لیلی قرار گذاشته ایم که از امروز سعدی خوانی را از سر بگیریم. تا خدا چه خواهد.

 پ.ن: از گلستان:

مردکی را چشم درد خاست. پیش بیطار* رفت تا دوا کند. بیطار از آنچه در چشم چهار پایان کند در چشم وی کشید وکور شد. حکومت پیش داور بردند، گفت: بر او هیچ تاوان نیست، اگر این خر نبودی پیش بیطار نرفتی.

مقصود از این سخن آن است تا بدانی که هر آن که نا آزموده را کار بزرگ فرماید،با آن که ندامت برد ،به نزدیک خردمندان به خفت رای منسوب گردد.

 ندهد هوشمند روشن رای

به فرو مایه کارهای خطیر

بوریا باف اگر چه بافنده ست

نبرندش به کارگاه حریر

----------------------

*دامپزشک

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم خرداد 1393ساعت 9:30  توسط علی  | 

مطالب قديمي‌تر